loading...
علی مشهدی

آکاایران: علی مشهدی: 14 سال پیش جز لباس تنم چیزی نداشتم!


آکایران :علی مسعدی گفت: من 14 سال پیش خیلی دلم شکسته بود. به ناامیدی و یاس عجیبی رسیده بودم. به وضعیتی رسیدم که جز لباس تنم چیزی نداشتم.

گفتگو با علی مسعودی

بنا به گزارش آکاایران : اگر قرار باشد یک نفر « داستان های من و بابام 2» را بنویسد همین علی مسعودی است. کسی هنوز نمی داند این ماجراهایی که از خودش و پدرش تعریف می کند واقعیت دارد یا در تخیل به آنها رسیده. البته اتمسفر او جوری است که هر لحظه حتی در غم انگیزترین اوضاع دور و برش اتفاقات بامزه می افتد.

علی مسعودی متخلص به «علی مشهدی» آدم خوشحالی است؛ هر چند که زندگی سختی داشته. با همه این خوشحالی و انرژی فراوانی که دارد وقتی سرش را روی زمین می گذارد به ثانیه نکشیده خوابش می برد؛ مثل وقتی که برای عکس گرفتن به آتلیه آمده بود، میان آن همه سر و صدا چرت کوتاهی زد.

علی مسعودی از رفقای نزدیک عطاران هم هست و در کارهای او حضور جدی داشته؛ از نویسندگی تا بازیگری. این روزها علی مسعودی، پدرش و مادرش (به قول خودش ننه اش) جزو ستارگان برنامه خندوانه اند. زندگی این آدم خوشحال ناگفته هایی دارد که آنها را با ایده آل در میان گذاشت.

  دچار بی معرفتی دوستان شدید؟

نه؛ راستش من نه به کسی التماس می کنم و نه چیز دیگری. معتقدم خدا هر اتفاقی را سر موعدش رقم می زند. شاید 10 سال پیش جنبه الان را نداشتم. چرا می گویند آدم باید 18 سالگی به بعد گواهینامه بگیرد؟ شاید من هم باید سر زمان مشخص چیزی را داشته باشم. من 14 سال پیش خیلی دلم شکسته بود. به ناامیدی و یاس عجیبی رسیده بودم. به وضعیتی رسیدم که جز لباس تنم چیزی نداشتم. رفتم حرم امام رضا(ع) و جلوی پنجره فولاد ایستادم. پشتم را چسباندم به پنجره فولاد و گفتم یا امام رضا خدا که دست همه بنده هایش را می گیرد، تو پشت من باش و ضامن من شو که خدا خواسته های مرا بدهد. بدون غلو از آن سال به بعد ماجرای زندگی من عوض شد.

 

این را به همه می گویم که اگر در اوج دلشکستگی از امام رضا (ع) بخواهید، به شما می دهد چون خیلی ها را دیدم و حتی در مورد خودم. داریوش سلیمی از سال 55 تا 67 در یک باشگاه ورزشی مدیر بود و حقوق می گرفت. برایم تعریف کرده بود که یک روز با صاحب باشگاه درگیر می شود. احساس حقارت می کرد و دلش شکسته بود. کلید باشگاه را جلوی صاحب باشگاه پرت می کند و گریه کنان می رود. یک پیکان درب و داغان داشت. تازه هم ازدواج کرده بود. با همسرش بدون هیچ وسیله ای راهی مشهد می شود و کل مسیر را گریه کنان می رود. وقتی به فلکه آب می رسد، ماشین را رها کرده و به سمت حرم می رود. آنجا به شدت گریه و درد دل می کند. باور نمی کنید چهار ماه نمی کشد می رود تا همان باشگاه را بخرد.

گفت یک چک 17 میلیونی گذاشتم روی میز طرف و گفتم باشگاهت مال من. رفیق دیگری داشتم که از کارواش بیرونش کرده بودند؛ سال 81 بود چون عاشق ماشین دوو سی یلو بود، به او می گفتم حسن سی یلو. دلش شکسته بود. رفت حرم به دو سال نکشید کارگاه زد، ماشین خرید، ازدواج کرد. خود من در زندگی ام همه چیز را سپرده ام به امام رضا (ع). هیچ وقت در این سال ها از اینکه نرسیدم و نشده ناراحت نشدم چون به نظرم حتما حکمتی در کار بوده. هفت سال پیش خواهرم فوت شد در حالی که دو فرزند داشت. او ساعت 8 فوت شد و من ساعت 8:30 به خانه اش رسیدم. پرستارش که در را باز کرد، گفت خواهرتان آخرین جمله ای که گفت این بود که بچه هایم را بعد از خدا به علی می سپارم. من هفت سال است که از بچه های خواهرم نگهداری می کنم.

پسرش همان کودکی است که در «سه درچهار» نقش بچه کوچک خانواده را داشت. آنجا تازه زمان شروع بیماری خواهرم بود. از همان موقع بچه ها را پیش خودم نگه داشتم. امین پیش من است. به واسطه همین دو بچه یتیم خدا خیلی به من عنایت دارد؛ وگرنه یک بچه شهرستانی مثل من کجا و اینجا کجا؟  افتخار دیگرم این است که در پشت مقام ابراهیم بعد از دو رکعت نماز نساء پای مادرم را وقتی داشت نماز می خواند، بوسیدم. وقتی نمازش تمام شد گریه کرد و گفت خدایا بچه ام هرچه می خواهد به او بده و دست به خاک که می زند، طلا شود. سال او را بردم مکه و تا دقیقه آخر هم نمی دانست. هیچ قدرتی بالاتر از دعای پدر و مادر نیست.

    شما چه خواسته ای داشتید؟

راستش من هرچه که می خواستم خدا به من داده است. امام رضا (ع) همیشه پشت من بود و دعای مادرم آن را دوقبضه کرد. ساعت 6 بعدازظهر سال 88 پدرم فوت شد. ساعت 10 شب مجید صالحی، امیر نوری، سعید آقاخانی و. . . همه آمدند. وقتی وصیتنامه پدرم را باز کردم، او تنها یک صفحه نوشته بود، تاریخ آن هم 20 روز قبل از فوتش بود. آخرین جمله ای که نوشته بود این بود که علی جان دوستت دارم و روی ماهت را می بوسم. هیچ افتخاری بالاتر از این نیست که بدانی پدر و مادرت از تو راضی هستند. می دانم مادرم و خواهرم هم از من راضی هستند. چند بار خواب خواهرم را دیده ام. یک بار خواب دیدم با بهار و دادا که از من جلوتر می رفتند، به آپارتمانم می رویم. وقتی داخل شدیم یکدفعه صدای خواهرم را شنیدم که صدایم زد.

برگشتم او را دیدم که با همان لباس زمان بیماری اش بود. به من گفت دوست دارم پیش تو باشم. هنوز حالت بیماری را داشت. او را آوردم داخل و روی تخت گذاشتم. مرا بوسید و گفت خدا خیرت بدهد که اینطور از بچه هایم مراقبت می کنی. اینها خیلی افتخار و حال است. به این معتقدم شما بهار که بکارید حتما پاییز برداشت می کنید. قرار نیست همین فردا نتیجه کارت را ببینی. هر زمان دلم می شکند، نامردی در حقم می شود و زورم به جایی نمی رسد، می روم حرم امام رضا (ع) و به خودش واگذار می کنم چون او خودش می داند چه کار کند.

    اینکه بازیگر نشدید به این علت نبود که فکر می کردید خوش قیافه  نیستید؟

من هنوز هم همین فکر را می کنم اما دلیلش این نبود. مهم این است که از من دعوت بشود. نمی شود خودم را به زور سنجاق کنم. شما برای مصاحبه با من تماس می گیرید. من که نمی توانم بگویم بیایید با من مصاحبه کنید. «بایدی» در کار نیست. باید در دلت باشد. رامبد در دلش ایمان داشت که من گل می کنم.

    عطاران این اعتقاد را نداشت؟

من رضا را برای مرام و معرفتش دوست دارم نه اینکه به من کار بدهد. رفاقت باید دلی باشد. تا به امروز هیچ وقت با کسی رفیق نشدم که بگویم آخ جوون به او وصل می شوم که از کنار او به جایی برسم! وقتی خودت را به امام رضا (ع) سپرده ای نباید از آدم ها چیزی بخواهی. یک وزیر که تو را وزیر نمی کند. درنهایت تو را معاون خودش می کند ولی خدا و امام رضا (ع) اگر بخواهند تو را بالا ببرند، به جایی می رسانند که باور کردنی نیست.

 شما آدم معتقدی هستید؟

خیلی سال است که این طور هستم. ما یک خانواده کاملا مذهبی بودیم. هر زمان به مادرم زنگ بزنید یا روضه است یا حرم یا کلاس قرآن. 72 سال سن دارد و الان ناخوش احوال است. او را آورده ام تا مدتی پیش خودم باشد. به زور نگهش داشته ام چون تمام عشق او این است که برود مشهد. من صبح که از خواب بیدار می شوم باید به دو نفر زنگ بزنم؛ اول مادرم و بعد رفیقی است که 10 سال پیش با او رفیق شدم به اسم بیژن پیشدادی که بازیگر است. در سریال «قرارگاه مسکونی» نقش راننده را داشت. او بسیار انسان بزرگی است.

8 سال برای این کشور جنگیده است. نخستین بار سر همان کار با او آشنا شدم. من آدم بسیار نترسی هستم ولی همیشه می گویم دم همه آنهایی که رفتند جنگ گرم. در آن سال ها آنها با علم به اینکه کشته می شوند به میدان جنگ می رفتند؛ این خیلی حرف است. بیژن چیزهایی را در زندگی اش بخشیده که باور کردنی نیست. گاهی که خودم را جای او می گذارم، نمی دانم اصلا این کارها از من برمی آید یا نه. آدم باید خیلی وجود داشته باشد که خانه دو هزار متری در منظریه را رها کند و برود در خیابان فلاح در یک خانه 50 متری زندگی کند.

    به جز بچه های سینما رفیق عادی هم دارید؟

بله و با هم رفت و آمد هم داریم. حتی با رفیق های قدیمی ام. به نظرم رفیق خیلی خوب است. تمام برادران من مردند. ما 13 بچه بودیم، خواهر و برادر. الان فقط پنج نفرمان مانده است. یکی از برادرهایم به اسم محمدمهدی در حوض خفه شد.

 رفقای تان از شما نمی خواهند که آنها را بازیگر کنید؟

نه؛ هیچ کدام شان. آخر هرکدام از آنها برای خود شغل مشخصی دارند.

 به شما نمی گویند بازیگران سینما را ببینیم؟

نمی دانم چه بگویم  اما اکثر رفقایم مرا به خاطر خودم دوست دارند. مثلا با احمد (یکی از دوستانم) از سال 64 رفیق شدم. من برای دوستان سابقم هیچ فرقی نکرده ام. سن من سن جوانی نیست که جوگیر شوم. رفقایم هم عوض نشده اند.

    نخستین دستمزد شما چقدر بود؟

15هزار تومان برای 60 آیتم برای «ساعت خوش» که بعد از یک ماه به من پرداخت کردند.

  بعد از آن دوره ای که گفتید دل تان شکست و روزهای بدی داشتید، به خودتان نگفتید به شهر خودم برگردم و تهران را رها کنم؟

نمی دانم. . . چرا اما معتقدم وقتی هدف و ایمان داشته باشی به آن می رسی. باید تلاش کنی. دو چیز در زندگی آفت است؛ اول ناامیدی و بعد هم غرور. اینها سم هستند. باید همیشه حواست باشد. مگر آدم چقدر عمر می کند. من 43 سال عمر کردم و اگر مثلا خوش بینانه 70 سال عمر داشته باشم، چیزی به آخرش نمانده... . قرار نیست کسی از آدم ناراحت شود. تمام حال خوش من این است که یک آبگوشت بار بگذارم و نصف سوپراستارها را دعوت کنم در همان خانه 80 متری که در آن ساکن هستم.

    کدام یک از کارهای تان را بیشتر دوست داشتید؟

سریال های «قرارگاه مسکونی»، «سه درچهار» و «سه دونگ سه دونگ». یکجورهایی اکیپ های خودمان بود. به خصوص در «قرارگاه مسکونی» شرایط بدی بود اما کلی عشق داشتیم. حوالی چیتگر بودیم. من رابطه ام با بچه ها خیلی خوب است. همان طور که گفتم حدود 10 سال است که مستاجر رضا عطاران هستم. تصمیم هم ندارم از خانه اش بروم. خانه در مجتمعی در سعاد ت آباد است. رضا دل خیلی بزرگی دارد. یک تعارف کرد، من هم استفاده کردم.

البته خانه را خام تحویل گرفته بودم و هنوز کامل نبود. مدت 40 روز خانه جواد می خوابیدم. من عادت هایی دارم مثلا دوست داشتم فیلم ببینم اما خوابم می برد. صبح زود هم بلند می شدیم می رفتیم سر کار. 40 شب کارمان همین بود. با مجید هم همین است. با همه بچه ها دلی رفیقم. همسران شان مثل خواهرهای من هستند. به مجید گفتم شانس آوردی رفتی کرج اگر تهران بودی من هر روز خانه ات بودم؛ به خاطر بچه هایش. من عاشق بچه ها هستم. من هفت خواهرزاده ام را خودم بزرگ کردم.

    وقتی سرکار هستید، فرزندان خواهرتان چه می کنند؟

دادا را که دیگر همه بچه های سینما می شناسند. تنها بچه ای است که همه او را می شناسند. با سرویس می رود مدرسه و می آید. سر سریال ها و کارها هم او را با خودم می برم. این بچه از همان اول گرایش عجیبی به من داشت. دو سالش بود که او را می آوردم خانه خودم و اصلا یاد مادرش هم نبود. یکی از گیرهایش این بود که یکدفعه گریه می کرد. می گفتم چه شده؟

می گفت دایی تو پیر بشوی می میری؟ من به او می گفتم دایی ها هیچ وقت پیر نمی شوند که ناراحت نشود. زنگ می زدم به سعید نعمت الله می گفتم سعید مگر دایی ها می میرند؟ او هم می گفت نه مگر دایی هم می میرد! تا حالا هیچ موردی نبوده. تازه آن زمان معنای مرگ را فهمیده بود. او باور کرده بود که دایی ها قرار نیست بمیرند.

دوست دارد بازیگر شود؟

خیلی زیاد. او الان از هرکس دیگری که من را می شناسد، بیشتر عشق می کند که حالا معروف هستم و در خندوانه دیده شده ام.

خودتان دوست دارید بازیگری را ادامه بدهید؟

چه کسی بدش می آید؟ اما نه اینکه نویسندگی را رها کنم ولی گفتم که باید تو را بخواهند. فایده ندارد خودت را بچسبانی.

 استندآپ را ادامه می دهید؟

از رضا عطاران یاد گرفتم که هر چیزی باید یک پایان داشته باشد. به نظرم بهتر است آدم در اوج خداحافظی کند. من باید بروم و یک جوان دیگر یک علی مشهدی دیگر این فرصت را داشته باشد و بیاید.

 با بچه ها مشورت می کنید؟

همیشه مشورت می کنم. مثلا رضا عطاران به من گفت این استندآپ خوب است و مثلا فلان کار را انجام بده. همه بچه ها تشویق و حمایت کردند. بیشتر از خودم، رفقایم خوشحال شدند. آدم حس آدم های اطرافش را می فهمد. امیر جعفری واقعا عشق کرده بود. محسن تنابنده پیامک فرستاد و حتی زنگ زد. گفت با احمد مهرانفر دو نفری دیدیم و از خنده ترکیدیم. همه بچه ها از اینکه به این جایگاه رسیدم واقعا خوشحال شدند.

شهرام قائدی چند وقت پیش برایم پیامک فرستاد که «علی جان برای این روزهایت خیلی خیلی خوشحالم. لیاقتت خیلی بیشتر از این روزها و اتفاقات شیرین است، تو نمونه کامل نان دل خود خوردن هستی». آنقدر بچه ها خوشحال شدند که من حس می کنم انگار خودشان موفق شده اند. این به خاطر روح بزرگی است که دارند. رفاقت من با بچه ها خیلی سالم است. همه ما شب های خوبی با هم داشتیم. داریوش سلیمی همیشه به من می گفت علی تو همیشه به خاطر کارهایی که کرده ای به جایگاه بزرگی می رسی.

منبع : علی مشهدی

تبلیغات