آخرین شادی اسطوره - بیوگرافی بازیگران ، بیوگرافی هنرپیشه ها




,آخرین شادی اسطوره ناصر حجازی,خانواده ناصر حجازی,هنرمندان,بیوگرافی بازیگران و هنرپیشه ها


روزی که ناصر حجازی خندید و همه خندیدند

آخرین روز شاد اسطوره

مراسم بزرگداشت ناصرحجازی که به همت هتل پارسیان و مجله زندگی ایده‌آل برگزار شد، آخرین حضور اجتماعی «شاد» اسطوره بود. آن روز خیلی از نام‌های بزرگ آمده بودند. نام ناصر حجازی آن‌ها را به آن مراسم کشانده بود و حضور آن‌ها و علاقه‌ای که به مرد محبوب دروازه‌ها ابراز می‌کردند، لبخند را بر لب عقاب آورد.
آن روز حال اسطوره خوب بود، هم حال جسمش، هم حال روحش، حال همه آن‌هایی که آنجا بودند هم خوب بود.
قهرمان نشانی از ضعف یا شکست نداشت، می‌خندید و شوخی می‌کرد، در چهره‌اش آشکار بود که درد می‌کشد، ردپای مبارزه با بیماری لعنتی روی چهره‌اش آشکار بود اما تمام آن‌هایی که آنجا حاضر بودند، برای چند ساعت آن سایه ناراحت‌کننده بالای سر عقاب را از یاد بردند، زیرا عقاب خوشحال بود. همه زندگی ناصر حجازی در مبارزه گذشت، مدت زیادی مبارزه برای اثبات خود و مدت زیادی هم مبارزه برای اثبات این‌که هنوز تمام نشده و مدت زیادتری هم مبارزه برای اثبات این‌که نشستن روی نیمکت مربیگری هم به اندازه ایستادن درون دروازه کارآمد است. اما 2 سال آخر زندگی ناصرخان، صرف مبارزه‌ای کاملا متفاوت شد؛ مبارزه‌ با دشمنی که می‌دانستیم و می‌دانست مغلوب نمی‌شود، اما مهم این بود به دشمن نشان ندهی که مغلوب می‌شوی و تا آخرین لحظه روحیه‌ات و امیدت را از دست ندهی. می‌گویند مرگ آدم‌های بزرگ با آدم‌های معمولی فرق دارد،‌ ناصرحجازی مرد بزرگی بود، رفتنش نشان داد که او چقدر بزرگ بود. اما ما این خوشبختی را داشتیم که در آخرین روز «شاد» ناصرحجازی در کنار او و خانواده‌اش بودیم. در مراسم بزرگداشتی که چهره‌های شناخته شده سینما و ورزش آمده بودند تا به او ادای احترام کنند. ناصر حجازی در این مراسم، چهره‌ای رنجور داشت اما رفتارش عالی بود و همه حاضران را سر شوق آورد. آن مراسم آخرین روز خوشحال ناصر حجازی در جمع دوستان و هوادارانش بود. قطعا او روزهای خوبی را در دل خانواده‌اش تجربه کرد اما این آخرین روز «شاد» حضور او در اجتماع بود و ایده‌آل خوش‌شانس بود که این مراسم را برگزار کرد تا خاطره‌ای شاد از دروازه‌بان بزرگ تاریخ فوتبال ایران،‌ در ذهن بسیاری از علاقه‌مندانش حک شود.



,آخرین شادی اسطوره ناصر حجازی,خانواده ناصر حجازی,هنرمندان,بیوگرافی بازیگران و هنرپیشه ها


1348

خوشحالی برای مردی مثل ناصر حجازی شاید دیدن ثمره زندگی خودش باشد، زندگی براساس «اصول و قوانین خودش»، اصولی که برای خودش «تعریف» کرد، حرکت با پاهای خودش، به‌دست آوردن موفقیت تنها با تکیه به «خودش» و اینگونه شد که «عقاب مغرور» زاییده شد. زندگی در خانواده‌ای که پدر به برادر بزرگتر توجه داشت کمی فرق داشت و سخت هم بود. ناصر از نگاه خانواده شغلی نداشت و فوتبال برای آنها «تفریح» بود که هیچ پولی از آن به‌‌دست نمی‌آید. وقتی بازیکن «تاج» شد و با بسته‌ای پول به خانه آمد، پدر گفت:«این پول را دزدیدی؟» و به باشگاه استقلال زنگ زد تا مدیر وقت باشگاه گواهی دهد این پول حلال‌تر از هر پولی است تازه روزی جایگاه بهتری از برادر بزرگتر پیدا کرد که اسمش در جمع ملی پوشان اعزامی به شوروی قرار گرفت و هنوز هیچ‌کس باورش نمی‌شد که با «فوتبال» بشود به فرنگ رفت، آن روز بود که ناصر حجازی باز هم خودش را ثابت کرد و در دلش غوغایی شد. آغاز پرواز عقاب...



1352

فهمیدن ناصر حجازی هم «هنر» می‌خواهد، او مرد توداری بود و برای همین خوشحالی‌هایش هم خاص بود. او خاص‌ترین مرد فوتبال کشورش بود و خاص‌ترین هم ماند، ناصر برای هم سن و سال‌ها و هم دانشگاهی‌هایش هم، مرد ویژه‌ای بود. شاید او هیچگاه «کافه تریا» را از یاد نبرد؛  اوایل دوران دانشجویی در مدرسه عالی ترجمه زبان تهران - بالاتر از چهارراه امیر اکرم- چنددانشجوی شاد و بی‌خیال در کافه تریای دانشکده جمع شده بودند و گپ می‌زدند. یکی از آن روزهای بی‌تکرار، ناصر –که آن روز مردی مشهور بود- هم آمد و هم سفره دانشجویان شد. از همان روز نگاه بهناز شفیعی و ناصر حجازی به یکدیگر گره خورد و مدتی گذشت تا بالاخره ناصر به خواستگاری رفت. شاید آن روز بهناز ناراحت شده بود، آن روزها که با بی‌ام‌و‌ رفته بودند دور بزنند، پشت چراغ قرمز تقاطع خیابان حافظ ایستاده بودند که یک مرتبه چندتا دختر دبیرستانی شروع کردند به فحش‌دادن، اینکه چرا ازدواج کردی؟ آخه الان موقع ازدواج کردن بود؟ و... حجازی لبخندی به بهناز زد و گفت:« ول کن اینارو. همه شون دنبال شوهر هستن ولی تو یه شوهر داری که عاشقته.» او خوشحال بود، به خاطر اینکه انتخاب خودش را کرده بود...



1354

خوابیده بود، خواب خواب، ناگهان هم اتاقی‌اش آمد بالای سرش و گفت: «پاشو، خانومت تو بیمارستانه، بچه‌ات داره به دنیا میاد» عاشق پسر بود، دروازه‌بان تیم ملی بود و دوست داشت پسری داشته باشد که راهش را ادامه دهد. در راه به همه چیز فکر می‌کرد، از سرمربی تیم ملی اجازه گرفت و رسید به بیمارستان... «مژدگانی بدهید آقای حجازی! بچه تان پسر است» دل توی دلش نبود. او پسردار شده بود و چون قهرمان ذهنش در آن روزها «آتیلا» پادشاه معروف هون‌ها در فیلمی هالیوودی بود، نامش را «آتیلا» گذاشت. بعدازظهر که به اردو برگشت، خودش را آماده کرده بود روی سکوها بنشیند اما سرمربی او را به زمین فرستاد و او شد دروازه‌بان تیم، آن روز با آنکه خسته بود اما بهترین نمایش عمرش را نشان داد، مرد اول میدان شد، در یک روز دو اتفاق دلچسب...



1367

ناامیدانه در خانه نشسته بود، کسی سراغش را نمی‌گرفت، دنیای بدی بود، انگار یادشان رفته بود اما هیچ اعتراضی نمی‌کرد. به اصرار همسرش گوشی را برداشت تا به باشگاه بنگلادشی زنگ بزند، ناامید از همه جا... «آقای حجازی؟ شما کجا هستید؟ همه منتظر شما هستیم، زود بیایید» شوکه شده بود؛ نامردی بزرگی در حق او شده بود، اول اینکه به زور از او خداحافظی کردند و دوم اینکه  کسی که کار برای‌اش درست کرده بود، خبرش نکرد تا خودش را به بنگلادش برساند...داستانش طولانی‌است...10 هزار دلار آن روزها کاسب شد. با آن پول خانه‌ای خرید و خیالش از تهران و خانواده‌اش راحت شد. بعد از آن همه روزهای سرد، خدا خیلی دوستش داشت که دوباره وضع زندگی‌اش خوب شده بود؛خنده روی لبانش بود؛ آن روز که به تمرین رفته بود و سرمربی محمدان بنگلادش به دفتر باشگاه رفت و ناگهان بعد از چند دقیقه آمد بیرون و گفت:«بفرمایید مدیر باشگاه کارتان دارد.» رفت دفتر مدیر و به او گفتند:«آقای سرمربی می‌گه نمی‌تونه شما را به‌عنوان بازیکن بپذیرد، پیشنهاد داده شما سرمربی باشید و ایشان هم کمک مربی.» باورش نمی‌شد، خوشحال بود چون بالاخره یکی قدرش را دانست، برایش مهم نبود آن هم در بنگلادش، دلش به همین هم خوش بود...او مرد سالمی بود.



1375

خوشحالی برای ناصر حجازی یعنی به خانه برگردد؛ استقلال، این نامی بود که او همیشه به آن عشق می‌ورزید. روزی که به این تیم آمد «خوشحال» بود، او استقلال را خانه خودش می‌دانست و برای همین دوست داشت همیشه این خانه «بهترین» باشد...او با این تیم بهترین دروازه‌بان ایران شد، با این تیم دومین دروازه‌بان قرن آسیا شد و تمام شهرت و محبوبیتش را به این تیم متعلق می‌داند، برای همین «خوشحال» بود، چراکه استقلال خانه‌اش بود. مرد به خانه‌اش بازگشت.



1390

این اواخر همچنان خوشحال بود، وقتی با او از زندگی می‌گفتیم، پاسخ جالبی می‌داد:«روی پای خودم ایستاده‌ام، مردم دوستم دارند، شرمنده‌ام می‌کنند، همین برای من بس است.» خوشحالی حجازی همین بود، ساده و بی‌آلایش، از جنس مردمی که به آنها عشق می‌ورزید، اینکه او را به خاطر «زندگی‌اش» دوست دارند، به خاطر «رفتارش»، به‌خاطر «بهترین»بودنش، به خاطر «استقلال شخصیتی»، به خاطر «مرد» بودنش...اینگونه می‌شود که «تشییع جنازه» تبدیل به «تشویق جنازه» می‌شود، تبدیل به «اسطوره» مردمی می‌شود که برای حضور در مراسم‌‌هایش سر و دست می‌شکنند...او باید هم خوشحال باشد چرا که همیشه علت خوشحالی مردم بوده است. همیشه علت احترام و تمجید مردم بوده است خاطراتش همیشه همراه‌مان خواهد بود و یادمان خواهد ماند که او خوشحال و مغرور و امیدوار بود تا آخرین روزی که  او را دیدیم...
تبلیغات