طناز طباطبایی؛ دختر خلف سینمای ایران - بیوگرافی بازیگران ، بیوگرافی هنرپیشه ها

روزگاری خیلی دور، کیومرث پوراحمد با همسرش و دخترش به شمال کشور سفر می کند. در همین سفر علیرضا داوودنژاد را می بینند که مشغول فیلمبرداری یک فیلم است و پوراحمد و دخترش، در صحنه ای فیلم سیاهی لشکر می شوند و برای او بازی می کنند. پوراحمد تعریف می کند که در آن روزهایی که پیش داوودنژاد بوده، آن قدر در آن پشت صحنه به آنها خوش گذشته که تصمیم می گیرند با هم فیلمی بسازند. این تصمیم، در همان سفر شمال می ماند و خاطره اش به ما می رسد که شاهد و ناظر گپ و گفت این کارگردان با تک بازیگر حرفه ای فیلم «مرهم» طناز طباطبایی، هستیم.

پوراحمد و طناز، دو سال پیش در همین روزهای بهاری، مشغول فیلمبرداری سریال «پرانتز باز» پوراحمد بودند و همین آشنایی قدیمی میان این کارگردان 60 ساله و بازیگر 27 ساله، کافی بود تا بدانیم این گپ و گفت، حرف های مهمی دارد و به بهانه فیلمی که این روزها، یک تنه مسئولیت سینما را در مقابل روایت تصویر نسل جوان به دوش می کشد، می توانیم حرف هایی دوست داشتنی و ماندگار بشنویم. همین طور هم شد، طناز و پوراحمد، حرف های زیادی برای گفتن داشتند؛ حرف هایی که از روایت همین خاطره شروع شد و به نظرات خوب و مثبت پوراحمد از بازی طناز در «مرهم» رسید و من دقیقاً آنجایی که طناز از پوراحمد درباره شکل و شمایل جوانی کردن، در روزگار او می پرسید، ضبط صوت را یواشکی روشن کردم.


طناز طباطبایی؛ دختر خلف سینمای ایران
,طناز طباطبایی؛ دختر خلف سینمای ایران,بیوگرافی بازیگران و هنرپیشه ها


طناز: آقای پوراحمد، شما در جوانی برای تخلیه هیجان های جوانی چه می کردید؟ شبیه جوان های امروزی بودید؟

پوراحمد: من شخصاً خیلی گوشه گیر بودم و همیشه سرم به کار خودم بود و بخش عمده هیجاناتم در خواندن یک رمان، شعر و یا کشف یک فیلم ارضا می شد. اینکه بروم یک فیلم را ببینم، نقدهایش را توی نشریه های مختلف پیدا کنم، بخوانم و باز بروم فیلم را ببینم و این بار بهتر و آگاهانه تر ببینم... عشق به سینما آنقدر در من زیاد بود که اصلاً حواسم به چیز دیگری نبود و سینما و البته کتاب و نقد و رمان و تاریخ و این چیزها کفاف می داد. جوان های امروزی با تمام محدویت ها امکاناتی که برای تفریح و سرگرمی دارند با دوره جوانی ما قابل قیاس نیست.

طناز: الان که جز پلی استیشن و کافه و دور هم جمع شدن تفریحی وجود ندارد.

پوراحمد: تلفن و کامپیوتر و اینترنت و ماهواره و این همه امکانات تکنولوژی کم است؟ من اولین بار بعد از بیست و چهار سالگی که ازدواج کردم تلفن داشتم. یخچال را برای اولین بار زمانی دیدم که هجده سالم بود. فرستنده تلویزیونی بعد از بیست سالگی من توی اصفهان آمد. ماشین شخصی هم که اصلاً یک رؤیای دست نیافتنی بود. یادت باشد نسل من در عصر گاوآهن زاده شدیم و الان عصر فرامدرنیسم است.

طناز: پس این همه امکانات وضعیت را بدتر می کند. مثلاً انواع و اقسام موبایل ها در بازار هست و یا تلویزیون هزار و یک کانال دارد و همه اینها باعث می شود به خاطر دید وسیع تر، زیاده خواه تر باشیم و هیجانات هم دامنه گسترده تری داشته باشد و نتوانیم راه درستی برای تخلیه آن پیدا کنیم.

پوراحمد: این دیگر به خانواده مربوط است، چون خانواده نقش مهمی در جهت دادن به این هیجانات دارد. بچه های زیادی را دیده ام. همین بچه ها که به تمسخر به آنها می گویند بچه مثبت. این جور بچه ها درست تربیت شده اند و اصلاً سراغ آنچه که نباید نمی روند حتی اگر در دسترس شان باشد. در هر سن و سالی مطابق همان سن و سال رفتار می کنند. آنها خودشان تصمیم می گیرند که در چه سن و سالی سراغ چه چیزی بروند. این مربوط به تربیت درست است. این جور بچه ها حتی در انتخاب دوست مراقب هستند و معیارهایشان هم درست است. اینکه مثلاً کدام مهمانی را بروند کدام را نروند. دختر خود من اینجور بچه ای بوده و البته مادر نقش اول و تعیین کننده ای در تربیت او داشته. والدین باید سرمایه گذاری کنند برای تربیت فرزند. باید فداکاری و ایثار کنند. باید از خودگذشتگی کنند. بچه همین جوری الابختگی درست تربیت نمی شود.

آقای پوراحمد، با این تصویری که شما از دخترتان به عنوان یک جوان امروزی دارید، باید حسابی جوان های امروزی را دوست داشته باشید.

والا، یک وقت هایی واقعاً دلم می خواهد سر به تنشان نباشد. ولی در مجموع دوستشان دارم و از هر نظر احساس تعهد نسبت به آنها دارم. وقتی یک فیلمی مثل «مرهم» توسط آدم متعهد و استخوان خردکرده ای مثل داوودنژاد ساخته می شود، خوشحال می شوم.

واقعاً؟ مگر این جوان های امروزی چه می کنند که یک وقت هایی می خواهید سر به تنشان نباشد؟

جامعه ما یک جامعه بحران زده است. حالا به جز بحران های سیاسی و اجتماعی، بحران سنت و مدرنیته به شدت و خیلی عمیق وجود دارد و درباره جوان ها، این بحران، خیلی عمیق تر است. من یک مطلب نوشته ام که عنوانش هست «از عصر گاوآهن تا عصر فرامدرنیسم»، نوشته ام ما در عصر گاوآهن زاده شدیم و پرتاب شدیم به فرامدرنیسم و دچار بحران شدیم، نسل خودم را می گویم که حالا دیگر بابابزرگ شده ایم. حالا فکر کنید جوان های امروز در عصر فرامدرنیسم متولد می شوند. این نسل در متن بحران سنت و مدرنیته هستند. به این ترتیب بحران را کمتر احساس می کنند، اما به نوعی هم برایشان آزارهنده تر است.

جوان ها در یک جامعه به شدت محدود، به شدت سنتی و به شدت بسته، می خواهند جوان باشد و جوانی کنند که حق مسلمشان است. با این همه امکانات رسانه ای همه جای دنیا را انگار دیده اند و از همه جای دنیا خبر دارند. و از همه آزادی های جوامع دیگر هم به خوبی خبر دارند. می خواهند خودشان باشند، اما نمی توانند. خوب حمل و حل این همه تضاد برای آنها واقعاً سنگین و سخت و گاهی دردناک است. آن همه ناهنجاری ها به خاطر همین دوگانگی ها و چندگانگی هاست.

 چندگانگی ها، عصیان ها، ناهنجاری ها، یادمان هست یک مدتی جردن پاتوق شده بود، بچه های جوان خیابان را به نوعی قرق می کردند فقط برای اینکه با ماشین ویراژ بدهند و با سرعت برانند، این نمونه و نشانه کوچکی از یک بحران بزرگ است. البته این بحران در کشورهای دیگر هم هست؛ جوانان مست می کنند. مست نه به معنای مستی از الکل، به معنای مستی جوانی. می زند به سرشان و... اما اینجا این به دلیل محدودیت ها به شکل ناهنجار این مستی بروز می کند. در واقع اینها همه اعتراض است، اعتراض به وضعیت موجود.


,طناز طباطبایی؛ دختر خلف سینمای ایران,بیوگرافی بازیگران و هنرپیشه ها


شما به این ناهنجاری ها حق می دهید؟

جوان که بودم از یک خواننده ای بدم می آمد، الان فکر می کنم که چقدر ابله بودم. یا زمانی دیگر از فلان خواننده بدم می آمد فکر می کردم چقدر بچه سوسول هستند بعد فهمیدم اشتباه کرده ام. کتاب «فردین و ناصر» رضا کیانیان را که خواندم از خودم شرمنده شدم به خاطر قضاوتی که سال های سال نسبت به فردین و ناصر ملک مطیعی داشتم. اینها را می گویم که به این برسم؛ هر جایی شما «نه » بیاورید و بگویید این نه آن آره چون من اینطور می پسندم یا فکر می کنم، آنجا اولین قدم در راه تهدید و تحدید آزادی برداشته اید. هرجا که بگویی، این لباس «نه» آن لباس «آره»، این ترانه «نه» آن ترانه «آره»، این فیلم «نه» آن فیلم «آره» و... اولین قدم را برای پایمال کردن دموکراسی برداشته ای. برای همین من یک موقعی از این جوانها، از لباس پوشیدنشان، از مدل موهایشان، خوشم نمی آمد و تعجب می کردم اما الان دیگر نه. فکر می کنم، خب حقش است، دوست دارد موهایش را این طور درست کند، این طوری حرف بزند، رفتار کند و... .

پس شما هم حواستان به نمونه های واقعی جوان هایی که در «مرهم» می بینیم هست؟

کم و بیش. اما داوودنژاد یک شانس آورده؛ جوان دور و برش زیاد است. بچه هایش همه به نوعی ـ درست و حسابی ـ جوانی کرده اند. پسر کوچکش (علی) هم زده رو دست آن دو تا. فکر می کنم داوودنژاد از طریق کنجکاوی روی راه و رسم و شیوه زندگی و طرز تفکر و فرزندانش، با مسائل امروز جوانان بیشتر آشنا شده. که این خودش یعنی پدری کردن به معنی واقعی. پدری کردن هم برای بچه های خودت هم برای بچه های میهنت. وضعیت من فرق می کرده. دختر من زیادی بچه مثبت بوده که این خوبی هایی دارد یک جاهایی هم خوب نیست.

طناز: دقیقاً من می خواستم این را بپرسم. مریم، از اول همه چیزش روی اصول بوده، آن بحران و درگیری را که خیلی از جوان های ایرانی درگیرش هستند، نداشته و اصلاً یک جایی تصمیم می گیرد که از ایران برود و درس نخواند. می خواهم بدانم این بحران ریشه خانوادگی دارد؟ یا جامعه شناسی و یا فردی است؟

پوراحمد: ببین، اینها از هم جدا نیست. خانواده روی جامعه تأثیر می گذارد و جامعه روی خانواده. اینها تأثیر متقابل روی هم دارند، اما خانواده می تواند نقش بسیار تعیین کننده ای داشته باشد. همه ما تمام تلاشمان را می کنیم تا از منظر خودمان بچه ها را صحیح و درست تربیت کنیم. حالا یک جاهایی موفق نمی شویم و اشتباه می کنیم؛ یک جایی، یک بعد، یک وجهش را ندیدیم. مریم را هم ما مثل همه خانواده ها می خواستیم آدم بهنجاری باشد، باشعور باشد، خوب و بدش را تشخیص بدهد و خوشبختانه این طور هم شد. ما تلاشمان را کردیم، خیلی زیاد. از خیلی چیزها گذشتیم، یا خیلی چیزها را رعایت کردیم، اما ما هم امکان داشت اشتباه کنیم و ممکن بود به اینجا نرسد.

طناز: حالا تا کجا می شود به انتخاب جوان احترام بگذاریم. اگر انتخابش درست نباشد، باید به خاطر آزادی فردی به آن انتخابات احترام بگذاریم یا نه، مقابلش بایستیم.

پوراحمد: به نظرم، اگر رابطه خانواده با فرزند، رابطه درست و دوستانه ای باشد، اصلاً نیازی نیست که مانع باشی. او خودش تو را به عنوان یک دوست قبول می کند و حرفت را هم به عنوان یک دوست قبول می کند و تو را می پذیرد. من یادم هست پدرم هر چی که می گفت، من عکسش را عمل می کردم. چون او را به عنوان یک دوست قبول نداشتم، دوست من نبود، علیه من بود، درست روبه روی من بود. مثلاً من دوست داشتم کتاب بخوانم، کتاب خواندن من را مسخره می کرد، مسخره که هیچی یک جور اهانت آمیز رفتار می کرد. مثلاً می گفت: «این مزخرفات چیه می خونی؟ به چه دردت می خورد؟» خب، از همین جا رابطه قطع می شد.

تو عاشقانه و با ولع می روی سراغ یک چیز و پدرت تو را مسخره می کند، بدون اینکه بداند چیست. چون نخوانده بود، فقط شنیده بود که کتاب به جز کتاب درسی، افکار جوان ها را منحرف می کند. مانع نمی شد، اما شماتت می کرد و همین جا در دوستی بسته شد و هر چه می گفت، من دیگر عکسش را عمل می کردم. اما مثلاً درباره مریم من از همان زمانی که چهار، پنج سالش بود تا همین اواخر که 20ـ10 سالش بود، وقتی می خواستم وارد اتاقش شوم، در می زدم. همین شد که مریم الان وقتی با لپ تاپم مشکل دارم و می خواهم پسوردم را بزنم، لپ تاپ را می چرخاند سمت من، رویش را آن طرف می کند که من پسوردم را بزنم. این احترام به حریم خصوصی را یاد گرفته. همین جوری همه چیز را یاد می گیرد و این تبدیل به دوستی می شود. الان چه من و چه مامان مریم، هر کداممان یک دوست او هستیم و در هر سنی همان حرف هایی را با او می زنیم و می زدیم که به آن فکر می کرد یا می کند.

طناز: همین باعث می شود خانواده همان حریم امنی باشد که آدم موقع مشکل به آن رجوع می کند. البته یک چیزی همیشه ذهن من را مشغول می کند که در «مرهم» هم تصویر واضحش هست. اینکه چرا بچه هایی که فاصله سنی کمتری با پدر و مادرهایشان دارند، رابطه دورتری با آنها دارند تا با مادربزرگ و پدربزرگ ها. مثلاً من یک جاهایی ممکن بود یک حرفی را به مامان و بابایم نزنم، مثلاً فکر می کردم که اگر بگویم، الان مامانم یک فکر دیگری می کند یا بابایم به خاطر این حرف، پس فردا فلان کاری را که از او می خواهم انجام نمی دهد و همیشه درددل هایم را به مادربزرگم می گفتم.

حالا که از بحران روزهای اول گذشتی، به نتیجه ای رسیدی که چرا این طور بوده؟

طناز: ببین به نظرم این حرف آقای پوراحمد که می گویند «از عصر گاوآهن تا عصر فرامدرنیسم» خیلی حرف درستی است. ما الان در این وضعیت هستیم که از نظر انسانی انگار این وصل شدن به مادربزرگ ها و پدربزرگ ها، همان پناه آوردن به سنت و ریشه است. مخصوصاً که نسل پدر و مادرهای ما علاوه بر این درگیری ها، دغدغه های اجتماعی زیادی هم داشتند، گذر از جنگ و... انگار که آنها فشار سنگین تری را تحمل می کردند تا پدربزرگ و مادربزرگ هایمان. نسل ما ارتباط خیلی بهتری با پدربزرگ ها و مادربزرگ هایش دارد تا پدر و مادرها.

پوراحمد: طناز!، پدربزرگ ها و مادربزرگ ها مسئولیت مستقیم نسبت به بچه ها ندارند؛ اینکه درس و مشقشان و معدلشان چند شد و... روزمره و لحظه به لحظه با این مسئولیت ها درگیر نیستند. در نتیجه یک مقدار آسوده تر و با خیال راحت تر و با فاصله به بچه نگاه می کنند. به همین مناسبت در اکثر خانواده ها، رابطه بچه و پدربزرگ و مادربزرگ خیلی بهتر از پدر و مادر است. البته تجربیات بیشتری هم دارند. پدر و مادر مو را می بینند و آنها پیچش مو را. پدر و مادر فقط آن لحظه اتفاق را می بینند، مثلاً اینکه ممکن است فکر کنند، رفته خانه دوستش فلان بکشد، حالا کراک مراک و هر چی، وحشت می کنند و دست و پایشان را گم می کنند. اما پدربزرگ و مادربزرگ وحشت نمی کند، دست و پایش را هم گم نمی کند. خیلی عاقلانه تر و خونسردانه تر دنبال یک راه چاره می گردد. مثل مادربزرگ «مرهم» که همین طور رفتار می کند. اصلاً همچین رابطه ای، رابطه با پدربزرگ و مادربزرگ ها، جایش در سینمای ایران خالی بود و حالا توی این فیلم هم مطرح می شود و خلأ را پر می کند و خوب هم جواب می دهد.

طناز: شما هم این را در کارهایتان دارید، با «قصه های مجید» و بی بی.

پوراحمد: آره. اما در سینما این کار را نکردم. قبل از «قصه های مجید» هم در «تابستان سال آینده» هم همین را داشتم. یک نوه ای بود با پدربزرگ و مادربزرگش. می خواست برود یک قله ای را فتح کند و پدرش کوهنورد بود و یک بلایی سرش آمده بود که وحشت داشت، اما پدربزرگش وحشتی نداشت و تشویقش هم می کرد.

طناز: یک کارگردانی تعریف می کرد که در بچگی چپ دست بوده، اما پدرش دوست نداشته او چپ دست باشد و یک سال دست چپ او را بسته تا با دست راست بنویسد و راست دست شود. می گفت همیشه عاشق چپ دست هاست، چون، خودش چپ دست بوده و فکر می کند که چپ دست ها نابغه هستند. احساس می کرد این نابغه بودن را پدرش از او گرفته. یک موقعی هست پدر و مادرم رفتاری را می کنند که از سلیقه شخصی شان می آید، یک موقعی رفتارشان به خاطر نگرانی بیش از اندازه است و یک موقعی هم واقعاً دارند راهنمایی می کنند. این من هستم که باید از همان اول بفهمم این رفتار از کدام یک از این ماجراها تأثیر می گیرد و اول این را با خودم حل کنم. اگر این نفهمم، هیچ وقت نمی توانم روی پای خودم باشم و اعتماد به نفس داشته باشم.

 همیشه منتظرم یک تأییدی بگیرم که نیست. من همیشه سعی کردم به پدر و مادرم بگویم که من صاحب انتخاب و سلیقه هستم، دوست دارم که مثلاً به این شیوه زندگی کنم. حالا آقای پوراحمد این را دقیق درباره من می دانند. مثلاً دوست دارم که استقلال داشته باشم؛ هم استقلال مالی، هم استقلال در زندگی. دوست دارم رفاقت ها و شکل زندگی کردنم، مستقل از خانواده ام باشم. به خاطر اینکه این به من اعتماد به نفس می دهد، من می توانم برای خودم تصمیم بگیرم و منتظر تأیید آدم ها نباشم که آیا راهم را دست رفته ام یا نه. البته این هم باز از شناختی می آید که تربیت و پرورش خانواده ام به من دادند.

برای انتخاب شغلت هم آزادی کامل داشتی؟

طناز: ببین من شانس آوردم. چون خانواده ای داشتم که همیشه به من چند گزینه می داد و می گفت انتخاب کن. مثلاً اینکه الان سه گزینه داری و به نظر ما راه صحیح گزینه دوم است، اما می توانی از دو راه دیگر هم به خواسته ات برسی. من هم راهی را که خودم دوست داشتم انتخاب می کردم. وقتی می خواستم بازیگر شوم، بابام گفت، من دوست ندارم تو از کوچه و بازار بازیگر شوی. دوست ندارم بگویند، فلانی در خیابان رد می شده، بازیگرش کردند. دوست دارم تحصیلات آکادمیک داشته باشی، خودت چه می خواهی؟ من هم دیدم حرفش منطقی است، تصمیم گرفتم بروم کارگردانی نمایش و تئاتر بخوانم و از آن طریق بازیگر شوم.


,طناز طباطبایی؛ دختر خلف سینمای ایران,بیوگرافی بازیگران و هنرپیشه ها


آقای پوراحمد شما چطور؟

طناز: آقای پوراحمد که گفتند، همیشه عکس پدرشان عمل می کردند.

پوراحمد: برای انتخاب سینما مشکلی نداشتم. چون سرم در لاک خودم بود. وقتی دیپلمم را در اصفهان گرفتم، مجبور شدم در اصفهان کار کنم تا در تهران شغلی پیدا کنم و به تهران بیایم. دیپلم برق داشتم، به اجبار بیراهه رفته بودم. رفتم ذوب آهن و کار کردم تا اینکه در آگهی های روزنامه ها، یک کاری پیدا کردم و استخدام شدم و آمدم تهران. آمدم تهران و خودم را رساندم به سینما از طریق نقد نوشتن و مطلب نوشتن برای روزنامه ها و مجله ها. یک کسی هم به نام نادر ابراهیمی پیدا شد که پدرانه و مشفقانه، خیلی به من کمک کرد. خیلی به من اعتماد به نفس داد، خیلی به من امکان داد تا کار کنم و من در سه سالی که با نادر ابراهیمی کار می کردم، یک سال در پیش تولید بودیم و سناریو و یک سال فیلمبرداری و یک سال هم مونتاژ، به اندازه 10 سال تجربه آموختم و این را فقط از نادر ابراهیمی دارم که با تنگ نظری و بخل بیگانه بود. پدر و مادرم هم که دیگر کاری به کارم نداشتند، از خانه بیرون آمده بودم و مستقل بودم. البته پدرم هم یک حسن داشت، گیر نمی داد. همین که یک بار می گفت کتاب غیردرسی نخوان و من گوش نمی دادم، دیگر گیر نمی داد. منم هم می دانستم خوشش نمی آید، می رفتم آن پشت کتاب می خواندم.

 اما همیشه سعی کردم رفتاری را که پدرم با من داشت با بچه ام نداشته باشم. اوایل، مریم مدرسه که می رفت، آن کتاب هایی را که خودم در بچگی می خواندم، گذاشتم جلو دستش. بعد کم کم دیدم به این کتاب ها علاقه ندارد. دیگر این کار را نکردم و به اختیار خودش گذاشتم. مریم کتاب هایی را دوست داشت که در این زمانه برای سن او طبیعی بود. مثلاً «هری پاتر» یادم می آید، دور سومی که هری پاتر می خواند، به او گفتم، حالا این را سه بار خواندی، بهتر نیست که یک کتاب دیگر بخوانی. اتفاقاً همان موقع یکی از دوستان روزنامه نگار معروف هم منزل ما بود، گفت من هفت بار این کتاب را خواندم. من دیدم مریم یک دختر 16ـ15 ساله است، این آقا 60ـ50 سالش است، گفتم، بخوان بابا، تو 10 بار بخوان.

طناز: شاید الان خیلی ها این مصاحبه را می خوانند و ممکن است فکر کنند که ما اهل سینما هستیم و وضعمان خوب است و نفسمان از جای گرم درمی آید. خیلی ها ممکن است، مثل پدر «مرهم» که می گوید من صبح تا شب دنده صدتا یه غاز عوض می کنم و شب می آیم خانه نمی توانم جوک بیاورم. درگیر مسائل اقتصادی باشند که روز به روز هم بدتر می شود و واقعاً توانایی برای رسیدگی به این مشکلات نداشته باشند.

پوراحمد: ما هم اوضاعمان خوب نیست و در سینما صبح تا شب، دنده صدتا یه غاز عوض می کنیم. من همیشه می گویم در سینمای ایران، کارگردان سرعمله است. یک مشت عمله هستند، کارگردان هم سرعمله است. و واقعاً این طور است. من 61 سالم است و 40 سال است که کار می کنم. این کار تمام نشده، من باید به فکر کار بعدی باشم. من لحظه ای آرامش ندارم، لحظه ای بیکار نیستم، لحظه ای نمی توانم فکر کنم که اوقات فراغت دارم و می توانم یک ماه، دو ماه، شش ماه، پایم را روی پایم بیندازم و فکر کنم حالا می توانم استراحت کنم. من هم مثل بقیه مردم. جزو خودی های سینما و تلویزیون نیستم که پول های میلیاردی بگیرم و هرچی ساختم ساختم. یادم است زمان «اتوبوس شب»، در شهرک سینمایی دفاع مقدس کار می کردیم. کنار ما یک پروژه دیگر هم بود. در مقایسه با آنها، ما واقعاً شبیه عمله ها بودیم و آنها مثل مستشارهای امریکایی زمان شاه.

آنها 9 صبح می آمدند، تا 12 کار می کردند، 12 ناهار و خواب، دو ساعت دیگر هم کار می کردند و بعد می رفتند. جمعه ها و تعطیلات رسمی هم تعطیل بودند. ولی من عین عمله ها، پنج صبح بیدار می شدم. پنج و نیم پایین بودم، هفت و نیم شهرک بودم و تا موقعی که نور بود و می توانستیم کار کنیم، بیل می زدم. همین جوری تا 60 روز و بعدش و بعدش و بعدش، با حداقل امکانات، با چنگ و دندان آن فیلم را ساختم. قراردادی که جلوی من گذاشتند، آنقدر رقمش شرم آور بود که من امضا نکردم. گفتم دوست دارم این فیلم را بسازم، می سازمش. البته سیمافیلم بعد سعی کرد از یک طریق دیگری جبرانش کند. اما من عین عمله ها درگیر کار بودم و حتی برای اکران ه

تبلیغات