هنرمندان از ازدواج عاشقانه خود می گویند - بیوگرافی بازیگران ، بیوگرافی هنرپیشه ها





همسر شهاب حسینی: در 15 سالگی با شهاب ازدواج کردم!


,هنرمندان از ازدواج عاشقانه خود می گویند هنرمندان,ازدواج,شهاب حسینی,بیوگرافی بازیگران و هنرپیشه ها


برترین ها: « شهاب حسینی» از آن گروه بازیگران کم حاشیه سینماست که به رغم ستاره یا سوپر استار بودن، جنبه‌های منفی سوپراستارها را ندارد. او خیلی زود ازدواج کرده، به راحتی اعتراف می‌کند عاشق شده وجواب «نه» شنیده، اصرار کرده تا جواب «بله» را بگیرد، آن هم وقتی که محبوب فقط 15 سال داشته! شهاب حسینی با صداقت متذکر می‌شود همسرش در تمام سال‌های اخیر پشتیبان او بوده و تاکید می‌کند که برای همه چیزهایی که دارد از او متشکر است.

با اوج گرفتن شهاب خودم را می‌بینم

 اینکه شاهد باشی همسرت با سرعت و شتاب،‌ همه سرازیری‌ها را طی می‌کند و تو در حاشیه‌ای، ‌یعنی با وجود اینکه همسرش بودی و هستی و شاید نزدیک‌ترین فرد زندگی، او درست مثل دیگران که از بیرون شاهد رشد او هستند باید از پشت صحنه تماشاگر صعودش باشی، در ظاهر سخت به نظر می‌رسد. اما این تنها یک بخش از ماجراست  یعنی چیزی که شاید از بیرون قابل دیدن و تصور و قضاوت است. اما یک بخش دیگر ماجرا تصویری است که من و شهاب خودمان از زندگی مشترک‌مان داریم. خیلی‌ها حتی با نگاهشان بارها از من پرسیدند که تو چطور نشستی تا شهاب روزبه‌روز محکم‌تر بایستد. اما حقیقت برای من چیز دیگری است. با اوج گرفتن شهاب من خودم را می‌بینم که رشد می‌کنم.


از صفر شروع کردیم

شهاب: «من آن زمان سیدشهاب‌الدین حسینی بودم. فقط همین. خلاصه اینکه ما از صفر و درکنار هم شروع کردیم. البته پدرومادر هردوی ما سعی داشتند که دستمان را بگیرند. اما ما قرار گذاشته بودیم که روی پای خودمان بایستیم و خوشبختانه همین‌طور هم شد. هرچند، باید اعتراف کنم که در طول مسیر هرگز از کمک‌های بی‌دریغ آنها بی‌نصیب نماندیم. خلاصه اینکه من سیدشهاب‌الدین 22ساله و پریچهر 15 ساله زندگی مشترکمان را با تمام کم‌و کاستی‌هایش شروع کردیم و تا امروز باوجود همه سختی‌ها و فراز و نشیب‌ها در تمام مدت در کنار هم بودیم. اما باید تاکید کنم من پایداری این زندگی دوستانه را مدیون همه بزرگواری‌های پریچهر هستم. ما هم گاهی به آخر خط رسیدیم اما باز ادامه دادیم! من و پریچهر، لحظات و روزهایی داشتیم که به نقطه صفر رسیدیم.

پریچهر: ما با هم بزرگ شده‌ایم با گذشت زمان با همه کم و کیف روحیات هم آشنا شدیم. در طول تمام ای سال‌ها زیروبم صدای یکدیگر را به خوبی احساس می‌کنیم. بنابراین حتی در نقطه‌هایی از زندگی که احساس می‌کردیم اینجا و این‌بار دیگر آخر خط است، همان حس آشنایی که در وجود هر دوی ما بود،  مارا به صبر و مدارا دعوت می‌کرد.



رزیتا غفاری:
با عشق ازدواج کردم




,هنرمندان از ازدواج عاشقانه خود می گویند هنرمندان,ازدواج,شهاب حسینی,بیوگرافی بازیگران و هنرپیشه ها



برترین ها: فیلم روزهای زندگی روی پرده سینماهاست؛ فیلمی که عباس صالحی برای چهره‌پردازی آن سیمرغ بلورین را به خانه برد؛ خانه‌ای که مأمن و پناهگاه او و همسر بازیگرش، رزیتا غفاری است. آنها 12 سال است که از خوشنام‌ترین زوج‌های سینمایی هستند و خوشبختی و تفاهم‌شان در بین دوستان و همکاران زبانزد است. رزیتا غفاری در گپی دوستانه رازهای موفقیت ازدواجش را با ایده‌آل در میان گذاشت.

با عشق ازدواج کردم

شما در چند سالگی ازدواج کردید؟

27 سالگی.

آیا با عشق ازدواج کردید؟

بله. با عشق ازدواج کردم.

ازدواج بر زندگی شما چه تاثیری گذاشت؟

 فکر می‌کنم با ازدواج نیرویی تازه نفس به شما کمک می‌کند در راه پیش رویتان و برای رسیدن به اهداف‌تان محکم‌تر گام بردارید. در واقع ازدواج باعث می‌شود مسیر زندگی برای شما هموارتر شود. حداقل برای من که اینطور بوده است. ازدواج به آدم در دستیابی به خوشبختی و اهدافی که دارد کمک می‌کند. البته این در صورتی صدق می‌کند که طرف مقابل شما همراهتان باشد و نه سد راهتان، یعنی برای زنی که شاغل است اگر بخواهد پیشرفت کند و به موفقیت‌های بیشتری برسد، مسلما همسرش باید در زندگی،  همراهش باشد و به او کمک کند نه اینکه زندگی زناشویی آنها به شکلی باشد که مانع رشد او شود.

پس ازدواج خوب است؟

من فکر می‌کنم هر کسی چه زن و چه مرد، باید به تکامل فکری و احساسی درون خودش رسیده باشد و آن وقت به فکر ازدواج بیفتد. اگر آدم‌ها به این مرحله رسیده باشند به‌نظر من ازدواج بسیار امر خوب و نیکویی است و من به همه آدم‌های مجردی که در این شرایط هستند پیشنهاد می‌کنم ازدواج کنند.

تا قانع نشوم، کوتاه نمی‌آیم

بزرگ‌ترین اختلاف و ‌تفاهم نداشتن شما با همسرتان چیست؟

الان که فکر می‌کنم بعد از این همه سال واقعا ما در زندگی‌مان چنین چیزی نداریم. فکر می‌کنم من از همزیستی با همسرم همیشه لذت می‌برم. شاید آن اوایل زندگی اختلافاتی داشتیم، اما این مسائل کوچک و کم برای من کاملا جا افتاد و با آنها کنار آمدم. الان دیگر نقطه مبهم و غیرقابل تحملی برای من در زندگی با آقای صالحی وجود ندارد. من زنی بسیار حساس و احساساتی هستم و اگر غیر از این بود یک لحظه هم نمی‌توانستم به زندگی با ایشان ادامه بدهم. من به دلیل همین حساسیت زیادم سعی می‌کنم هر ماجرا و مسئله‌ای که در زندگی‌مان پیش می‌آید را سریع حل کنم و تا آخر ادامه می‌دهم تا آن مسئله برای من حل شود. من هیچ‌چیزی را نمی‌توانم در دلم نگه دارم و از آن بگذرم. باور دارم اگر مسئله‌ای را در زندگی‌مان حل نکرده باقی بگذارم نخستین کسی که لطمه می‌بیند خودم هستم.


مهریه نداشتم

مراسم ازدواج‌تان به چه شکل بود؟

ما همه مراسم را داشتیم اما خیلی ساده‌تر از این بریز و بپاش‌هایی که الان مرسوم شده است. من و آقای صالحی سعی کردیم مراسم خیلی دست و پاگیر ازدواج‌مان نشود. اتفاقا با اینکه خیلی سخت نگرفتیم خاطرات بسیار قشنگی از این دوران داریم.

مهریه شما چقدر است؟

من اصلا سکه و این چیزها مهر نکردم. مهر من یک سفر حج بود.  این مهریه به لحاظ معنوی خیلی برای من گرانبهاست. من هیچ‌چیزی از ایشان هیچ وقت نخواستم و اتفاقا شوهرم همیشه هر چه که با هم به دست آوردیم را به من پیش کش کرد.

در زندگی بیشتر تکیه‌تان به‌خودتان است یا به همسرتان؟

سؤال سختی است. باید اعتراف کنم در خیلی از مواقع تکیه‌ام به همسرم است. زمان‌هایی که شوهرم سفر است و پیش ما نیست برایم خیلی سخت است و خیلی به من فشار می‌آید و اذیت می‌شوم یا زمان‌هایی که خیلی درگیر کار است واقعا نبودش برایم سخت می‌گذرد.


تمام قد در خدمت خانواده

شما چقدر برای زندگی زناشویی‌تان وقت می‌گذارید؟

من تمام زندگی‌ام را در خدمت خانواده‌ام هستم.

چه کار می‌کنید که زندگی مشترک‌تان برایتان تکراری نشود؟

به هر حال من و همسرم قبل از هر چیزی با هم دوست هستیم. این رفاقت باعث می‌شود همیشه با هم صحبت کرده و درددل می‌کنیم، با هم بحث داشته باشیم و از طریق زنده نگاه داشتن این ارتباط هیچ وقت اجازه نمی‌دهیم زندگی‌مان به کسالت و روزمرگی دچار شده و برایمان عادی شود. زندگی ما سیر خطی ندارد و همیشه بالا و پایین‌های بسیاری داشته و همین باعث شیرینی‌اش شده است.


هر چه مهربان تر، بهتر

کلا شما مجردها را تشویق به ازدواج می‌کنید؟

اگر احساس کنم به تکامل فکری و عقلی رسیده باشند. من موافق نیستم آدم‌ها باید ازدواج کنند صرف اینکه ازدواج کرده باشند. من عقیده دارم اول باید عاشق طرف مقابل‌شان شوند و بعد با او ازدواج کنند. من از آن دسته‌ای هستم که عقیده دارم عشق بعد از ازدواج پیش نمی‌آید.

یعنی فکر می‌کنید باید قبل از ازدواج عشق شکل بگیرد؟

بله. حتما.

جالب است چون خیلی‌ها به جوان‌ها می‌گویند سخت نگیرید و ازدواج کنید، عشق بعدا شکل می‌گیرد.

نه، اصلا اینطور نیست. من فکر می‌کنم باید عاشق همسرتان باشید و با او ازدواج کنید، برای اینکه وقتی عاشق باشید این عشق باعث می‌شود بتوانید در زندگی مشترک‌تان گذشت کنید. شما خیلی چیزها را نادیده بگیرید، خودتان را با مشکلات زندگی تطبیق بدهید و هرقدر بیشتر به‌عنوان یک زن گذشت و مهربانی کنید، همسرتان بیشتر قدرتان را می‌داند.

عشق از نظر شما چه تعریفی دارد؟

عشق یعنی شما همه آمال و آرزوهایی که در زندگی‌تان دارید در طرف مقابل‌تان ببینید.


اهمیت خانواده​ها در ازدواج

عقیده داشتید همسرتان باید شبیه شما باشد یا باید با شما متفاوت باشد و آن چیزهایی که شما ندارید را کامل کند؟

شباهت خانوادگی خیلی مهم است. اصلا در انتخاب همسر، خانواده خیلی اهمیت دارد. به هر حال شما با هر کسی که ازدواج می‌کنید، او سال‌ها با خانواده‌اش زندگی کرده و شخصیتش در بین آنها شکل گرفته و حالا ارث و ژن و اینها هم که جای خودش را دارد که در بین اعضای یک خانواده حداکثر شباهت را ایجاد می‌کند. وقتی شما با مردی ازدواج می‌کنید تنها با او ازدواج نکرده‌اید بلکه جزئی از خانواده او شده‌اید. در مورد مرد هم همین‌طور است. برای همین شباهت فرهنگی و طبقاتی 2خانواده و رضایت خانواده‌ها بسیار مهم است. فکر نکنید می‌توانید شوهرتان را فقط مال خودتان کنید. او قبل از اینکه شوهر شما باشد، متعلق به خانواده‌اش است. قبل از اینکه شما همسرش باشید،  فرزند پدر و مادر و برادر دیگر خواهر و برادرهایش بوده است. شما نباید خانواده همسرتان را رد یا تحمل کنید، باید جزئی از آن خانواده شوید. خانواده همسرتان باید خانواده شما هم شوند.


حکایت عروس و فامیل شوهر

وقتی ازدواج کردید رابطه‌تان با خانواده شوهرتان چطور بود؟

من حالا خیلی رابطه خوبی با خانواده همسرم دارم. حتی می‌توانم ادعا کنم از خود عباس به آنها نزدیک‌تر هستم. اما صادقانه بگویم، نه، از ابتدا همه چیز اینطور نبود. به هر حال طرز فکری در فرهنگ ایرانی وجود دارد که دخترها زیاد نسبت به خانواده شوهر مثبت‌نگر نیستند و فکر می‌کنند آنها همیشه می‌خواهند شوهرشان را تحت تسلط خودشان بگیرند و همیشه فکر می‌کنند مرزی باید وجود داشته باشد. اما کمی که از ازدواج مان گذشت واقعا رابطه‌مان فوق‌العاده شد و هست. من واقعا یکی از اعضای خانواده صالحی هستم و همانطور که گفتم از خود همسرم به آنها نزدیک‌ترم. آنقدر خانواده شوهرم را دوست دارم که احساس نمی‌کنم عروس وارد شده به این خانواده هستم، احساس می‌کنم از ابتدا با آنها بوده‌ام.



احترام برومند پرده از راز زندگی موفقش با داوود رشیدی برمی‌دارد


,هنرمندان از ازدواج عاشقانه خود می گویند هنرمندان,ازدواج,شهاب حسینی,بیوگرافی بازیگران و هنرپیشه ها


برترین ها: چند سال پیش شهرداری تهران مراسمی برگزار کرد که در آن زن و شوهرهای نمونه را از همه تهران معرفی کردند. بیش از 500 زوج در این مراسم شرکت داشتند. از 2 زوج هم به‌عنوان زوج‌های روی صحنه تقدیر شد؛ احترام برومند و همسرش داوود رشیدی. زوج دیگر هم شهلا ریاحی و مرحوم همسرشان بودند. البته هیچ کدام از آقایان نتوانستند در این مراسم شرکت کنند اما زنان آنها به نمایندگی از طرف خانواده روی صحنه آمدند و مورد تقدیر قرار گرفتند. زوج برومند و رشیدی نزدیک به 45 سال است که با هم زندگی می‌کنند. برومند را بچه‌های دهه 50 با اجراهای گرمش به‌عنوان مجری برنامه کودک می‌شناسند. داوود رشیدی را هم که دیگر کسی نیست که نشناسد. داوود رشیدی از خوشنام‌ترین بزرگان تئاتر، تلویزیون و سینماست. زندگی این زوج شناخته شده هنوز بعد از این همه سال با گرمی و هیجان روزهای اول ادامه دارد. اگر دوست دارید بدانید چطور شد که آنها از بین این همه زوج هنرمند به‌عنوان بهترین‌ها انتخاب شدند، گفت‌وگوی احترام برومند درباره ازدواجش و زندگی زناشویی‌شان را بخوانید.

یک کار قشنگ

از شما و آقای رشیدی چند سال پیش از سوی شهرداری تهران به‌عنوان یکی از زوج‌های نمونه انتخاب و تقدیر شد.

بله. به‌نظرم کار خیلی قشنگی بود. البته به جز ما خیلی زوج‌های دیگر هم از قشرها و مناطق مختلف تهران بودند.

ملاک این انتخاب‌ها چه بود؟

این زوج‌ها را از بین کسانی که 50 سال در کنار هم زندگی کردند، انتخاب کرده بودند. البته ما 50 سال زندگی مشترک نداشتیم اما به ما هم لطف کردند و اسم‌مان را در این فهرست قرار دادند. در واقع ما در دهه 50 زندگی‌مان بودیم اما بیشتر زن و شوهرها بودند که حتی 60 ، 70 سال با هم زندگی کرده بودند. زوج‌های زیادی روی صحنه آمدند و از آنها با لوح یادبود، تقدیر شد. از جامعه هنری من و خانم شهلا ریاحی روی صحنه رفتیم که البته متاسفانه هیچ کدام هم شوهران‌مان نبودند. آقای رشیدی سر کار بوده و آقای ریاحی خیلی مریض احوال بودند و نتوانستند بیایند.


توقع‌ها بی‌دلیل زیادی بالا رفته

امروز ازدواج خیلی مشکل شده است. حالا جدای عقد و عروسی و مخارج آن اگر  دختری همه اینها را هم نخواهد خود تشکیل زندگی بسیار سخت شده است. من دیدم در روستا‌ها و شهرهای کوچک ازدواج راحت‌تر صورت می‌گیرد. چون سطح توقعات و هزینه زندگی پایین‌تر است. اما متاسفانه در تهران علاوه بر هزینه‌ها توقعات هم خیلی بالاست. امروزه حتی دختران در اقشار و طبقات پایین جامعه هم خیلی پرتوقع شده‌اند. می‌خواهند حتما عروسی را بگیرند و به 500 نفر شام بدهند. می‌خواهند بله‌برون، نامزدی، حنابندان و پاتختی را حتما داشته باشند. این کارها و این همه مراسم واقعا برای چیست؟ این همه چشم و هم چشمی برای چه؟ درحالی‌که با این پول‌ها دو تا جوان می‌توانند خیلی کارهای دیگر انجام دهند و خیلی شادتر هم باشند. البته این بحث‌ها خیلی عمیق‌تر از این است که ما بتوانیم در این زمان کم به آنها بپردازیم.


ما با عشق ازدواج کردیم

شما امروز بعد از 44 سال زندگی مشترک و انتخاب به‌عنوان زوجی موفق و با داشتن 2 فرزند و عروس و داماد و نوه، فکر می‌کنید ازدواج خوب است و آن موقع که ازدواج کردید چه فکری داشتید؟

خب من وقتی ازدواج کردم خیلی جوان و 20 ساله بودم. آن موقع خیلی برای ازدواج و تشکیل زندگی مشتاق بودم و دلم می خواست تشکیل خانواده بدهم. زمانی هم که با آقای رشیدی آشنا شدم اشتیاقم بیشتر شد. ما پیش از ازدواج با هم آشنا بودیم و با عشق ازدواج کردیم.

شما در آن سن نگاه مثبتی به ازدواج داشتید و از آن راضی بودید. امروز نگاه شما به ازدواج چیست و آیا ازدواج را خوب می‌دانید؟

الان موجی وجود دارد که من در قشرها و طبقات مختلف در اطراف خودم می‌بینم که خیلی از ازدواج سرخورده شده‌اند. دلیل این موج هم به دلیل این اتفاقاتی است که پیرامون‌مان می‌افتد، زندگی‌های نابسامان و طلاق‌های زیاد، اختلافات خانوادگی،  توقعات بیش از اندازه‌ای که هر کدام از طرفین در کوران زندگی از هم دارند که واقعا همدیگر را با آنها خسته می‌کنند و... این روزها وقتی در مجلسی نشسته‌ایم و من به دختر جوانی می‌گویم حیف  توست و بهتر است که ازدواج بکنی، حداقل 3، 4 نفر در همان مجلسی که هستیم، می‌گویند«ازدواج چیه؟ ول کن بابا حوصله داری. بگذار زندگی‌اش را بکند. برای چه ازدواج کند. برای خودش دارد راحت کار و زندگی می‌کند.» ولی من می‌گویم مگر نمی‌شود آدم هم کار و زندگی‌اش را داشته باشد و پیشرفت کند و هم ازدواج کند. 

هنوز جوابم را نگرفته‌ام. ازدواج خوب است و آن را به دیگران توصیه می‌کنید؟

ببینید این صحبت‌هایی که من می‌کنم اینطور نیست که من آمار و اطلاعات دقیقی از همه جامعه داشته باشم. این نوع نگاه از آنچه من در فضای اطراف خودم می‌بینم شکل گرفته است. دید من فقط نسبت به آن چیزی است که در اطرافم می‌بینم. آنچه من در اطرافم می‌بینم، این است که می‌بینم ازدواج سخت شده و جوان‌ها مدام سختگیرتر می‌شوند. حتی دخترها دیگر مثل قبل نیستند. همیشه می‌گفتند دخترها فقط دنبال شوهر هستند. امروز دیگر اصلا چنین چیزی نیست. دخترها هم به سختی راضی به ازدواج می‌شوند و خیلی سخت می‌گیرند. حتی بعضی‌ها می‌گویند ما اصلا ازدواج نمی‌کنیم. البته همین الان هم خانواده‌هایی هستند که خیلی ساده و در عین حال مناسب و آراسته ازدواج می‌کنند. ازدواج‌های خوب هم هنوز هست اما به هر حال قضاوت درباره اینکه ازدواج خوب است یا نه به سادگی گذشته نیست و ازدواج با مسائل بسیاری همراه شده است.


خوب است زن و شوهر همکار باشند

دوست دارید شوهرتان حامی و پشت و پناه شما باشد و اصلا با این دید ازدواج کردید که یک نفر از شما حمایت کند؟

ما دو تا آدم مستقل هستیم، قرار هم نیست پشت و پناه باشیم. بعد هم شما چهل و چند سال پیش را با الان مقایسه نکنید. آن موقع زندگی‌ها خیلی ساده‌تر بود. به خود ما، پدر آقای رشیدی کمک می‌کردند. اگر او کمک نمی‌کرد، ما از نظر مالی در تنگنا قرار می‌گرفتیم. اما او هر کمکی از دستش برمی‌آمد به ما می‌کرد. اما ما هم با اینکه خانواده شوهرم متمول بودند و امکان مالی این را داشتند که برای ما عروسی مفصلی بگیرند، عروسی بسیار ساده‌ای گرفتیم.

شما و آقای رشیدی با هم به نوعی همکار بودید و هر دو فعالیت‌های فرهنگی و هنری داشتید. ازدواج با همکار خوب است و شما آن را به دیگران توصیه می‌کنید؟

البته ما نوع کارمان یکی بود اما در دو جای متفاوت کار می‌کردیم. من مجری و گوینده بودم و او کارگردان و بازیگر تئاتر. آقای رشیدی کارمند اداره تئاتر هم بودند. آن زمان گرفتاری‌ها و مشغله‌های زندگی اینطور نبود که آدم‌ها خیلی بخواهند از هم دور باشند. اصلا ریتم زندگی خیلی کندتر از امروز بود. خانه ما نیاوران و محل کار شوهرم میدان فردوسی بود. رفت‌وآمد در این مسیر نهایتا 20 دقیقه وقت می‌برد. البته من هم اوایل کارم بود و زیاد کار نمی‌کردم. در هفته یکی، دو بار به تلویزیون برای ضبط برنامه می‌رفتم. بعدها کارم بیشتر شد و هر روز می‌رفتم. چیزی که می‌خواستم بعد از همه این توضیح‌ها بگویم این است که این همکاری و آشنایی با شغل همدیگر، خیلی به زن و شوهرکمک می‌کند و به‌نظر من مثبت است. زن و شوهری که همکار و هم‌صنف هستند، بیشتر شرایط کاری همدیگر را درک می‌کنند. مثلا ما خیلی وقت‌ها در مناسبت‌هایی مثل شب عید که کارمان سنگین بود، شب‌ها هم ضبط داشتیم. این را آقای رشیدی که خودش یک هنرمند بود درک می‌کرد.


زنان باید بیشتر صبر و انعطاف داشته باشند

شما در این چهل و خرده‌ای سال زندگی چه کارهایی انجام داده‌اید و انجام می‌دهید که زندگی‌تان یکنواخت نشود؟

خب، ما به دلیل جنس و نوع کارمان طبیعتا زندگی‌هایمان خیلی منظم  دچار روزمرگی نیست. البته الان که آقای رشیدی کمی سن‌شان بالا رفته کمتر پیش می‌آید سر کاری بروند. نه اینکه نخواهند کار کنند، کمتر پیش می آید. بیشتر سفرهای کاری می‌روند به‌خصوص در ارتباط با تئاتر. اینها خودش به هر حال زندگی را از یکنواختی درمی‌آورد. می‌خواهم بگویم بعضی زندگی‌ها به دلیل شغل زن یا شوهر این یکنواختی را کمتر دارند  ولی از نظر زحمت‌های زندگی و آن چیزهایی که با همه مردم دیگر مشترک است، طبیعتا من هم خسته می‌شوم. من هم یک وقت‌هایی توی دلم گله می‌کنم، یک وقت‌هایی غر می‌زنم. یک وقت‌هایی مثلا مهمانی داریم و قرار است کسی بیاید یک دفعه آقای رشیدی می‌گویند کار دارند و نمی‌توانند بیایند، خب من در لحظه ناراحت می‌شوم و گله می‌کنم اما بعد درک می‌کنم و خودم را وفق می‌دهم. روی هم رفته من با چیزهای کوچک دلخوشم و آنطوری نیستم که در زندگی‌‌مان چیزهای بزرگ بخواهم.

اصطلاحی در فرهنگ ماست که می‌گوید در زندگی مشترک یکی باید من باشد و یکی نیم من. شما به این مسئله اعتقاد دارید؟

بله، صددرصد. درست است آن کسی که نیم من می‌شود دیگر تا آخر باید نیم من باشد، اما چاره‌ای نیست. از نظر فرهنگی هم در کشور ما اینجوری بوده که همیشه این زن است که یک مقدار باید صبورتر و باگذشت‌تر باشد و تحمل بیشتری داشته باشد. اگر زندگی مادران ما بیشتر دوام داشت به دلیل همین صبر و تحملشان بود و اگر الان دوام زندگی‌ها کم شده برای این است که صبر و تحمل‌ها کم شده است. به هر حال فرهنگ ما این است که همیشه زن باید بیشتر تحمل کند و اوضاع را آرام نگه دارد و انعطاف نشان بدهد.

جالب است اما در این فرهنگ بیشتر مردها از ازدواج می‌نالند و انگار سختی بیشتر را آنها تحمل می‌کنند.

اینها همه شعار است. همان مردهایی که هرجا می‌نشینند می‌گویند وای ازدواج چیه؟ زن چیه؟ ازدواج نکنید، 2 روز هم بدون زنشان نمی‌توانند زندگی کنند. اما داستان جوان‌هایی که هنوز ازدواج نکرده‌اند، فرق می‌کند. آنها اگر از ازدواج فراری‌اند دلیلش همان حرف‌هایی است که گفتیم، یعنی چون دیگر آن صبر، تحمل و حوصله در دخترهای ما نیست آنها هم دلیلی نمی‌بینند که به راحتی ازدواج کنند. حالا نه اینکه من بگویم دخترها بروند بنشینند و هر چیزی را تحمل کنند و خدای نکرده اذیت شوند. نه‌دیگر زمانه این حرف‌ها عوض شده. برای همین هم زندگی‌ها بی‌دوام شده است.

بچه‌ها زندگی مشترک را زیبا می‌کنند

بچه چه تاثیری در زندگی و ازدواج شما داشت؟

بچه راه کمال است. به‌ نظر من زندگی بدون بچه کامل نیست. روند طبیعت این است که 2 نفر با هم یکی شده و صاحب فرزند شوند. حالا خدا به انسان این عقل را داده است که بچه‌دار شدنش را کنترل کند و برای آن برنامه‌ریزی داشته باشد. من خیلی بچه دوست دارم و احساس می‌کنم بچه روند تکامل یک خانواده است. بچه واقعا زندگی را قشنگ می‌کند چون چیزی است که بین زن و شوهر کاملا مشترک است و برای هر دوآنهاست. راجع به آنها می‌توانند صحبت کرده،  تصمیم بگیرند و فکر کنند. بچه به زندگی انسان هدف می‌دهد. فکر می‌کنم هر کسی زحمت می‌کشد و کار و زندگی می‌کند، فقط به امید بچه‌هایش است. چند سال که از زندگی مشترک می‌گذرد دیگر بچه برای آن زندگی لازم و واجب است. البته الان که خیلی زیاد شده زن و شوهرها دوست ندارند بچه‌دار شوند. خب این هم یک طرز فکر است اما من فکر می‌کنم قشنگی زندگی خانوادگی و زناشویی این است که بچه‌ای هم باشد.

شما نوه هم دارید؟

ما متاسفانه یک نوه بیشتر نداریم. سینا پسر دخترم لیلی است. البته پسرم، فرهاد هم ازدواج کرده و همسرش، مژگان،  هم دختر بسیار خانم، خوب و خانواده‌داری است. آنها خیلی با هم خوب هستند. ما که یک بار ندیده‌ایم حتی این دو نفر یک اخم به هم بکنند ولی نمی‌دانم چرا تا حالا بچه نخواسته‌اند. گاهی فکر می‌کنم زندگی‌شان اینقدر که خوب و موفق است شاید حیفشان می‌آید بچه‌دار شوند. اما من همیشه فکر می‌کنم حیف است زن و شوهر به این خوبی بچه نداشته باشند چون حتما زن و شوهرهای خوب می‌توانند بچه‌های خوب هم داشته باشند. اما تنها نوه‌ام، سینا، همه عشق و امید زندگی ماست و با آمدنش به زندگی ما کلی شور و هیجان بخشید.


,هنرمندان از ازدواج عاشقانه خود می گویند هنرمندان,ازدواج,شهاب حسینی,بیوگرافی بازیگران و هنرپیشه ها


مرد 80ساله هم می‌تواند زندگی‌اش را به هم بزند

بزرگ‌تریـن نقطـه تفاهـم  شمـا بـا همسرتان چیست؟

خب، خیلی چیزهاست که ما روی آن تفاهم داریم و خیلی چیزها هم وجود دارد که روی آن تفاهم نداریم. مثلا ما هر دو به تئاتر و هنر خیلی علاقه‌مند هستیم و با هم درباره‌ آن صحبت کرده و اگر اخباری داشته باشیم با یکدیگر رد و بدل می‌کنیم. اما مهم‌ترین چیزی که راجع به آن تفاهم داریم همین زندگی خانوادگی خودمان است. هر دو ما تلاش می‌کنیم زندگی‌مان خوب باشد و آن را خوب حفظ کنیم. فکر نکنید اگر مردی 80 سالش شد دیگر امکان ندارد زندگی‌اش را به هم بزند. نه هنوز هم اگر به زندگی و همسرتان توجه نکنید ممکن است ازدواج‌تان به خطر بیفتد. من خیلی مردهای مسن را دیده‌ام که زندگی‌شان از هم پاشیده است. منظورم این است که فکر نکنیم چون پیر شدیم دیگر زندگی‌مان را رها کنیم؛ بلکه باید عشق به زندگی‌مان را حفظ کنیم.

و بزرگ‌ترین نقطه عدم‌تفاهم‌تان؟

همانطور که روی خیلی چیزها تفاهم داریم طبیعتا عدم ‌تفاهم هم داریم. مثلا آقای رشیدی نسبت به من خیلی کتاب می‌‌خواند و مطالعه می‌کند و زیادی تلویزیون می‌بیند و تماشای تلویزیون را دوست دارد. او عاشق برنامه و مسابقات ورزشی از کشتی، والیبال، بسکتبال، پینگ‌پنگ و هرچه فکرش را کنید، هست به‌خصوص فوتبال که من اصلا علاقه ندارم و پیگیری نمی‌کنم.

شما فکر می‌کنید ازدواج باید با عشق شروع شود یا عشق بـعـد از آن شکـل می‌گیرد؟

هر 2 می‌تواند باشد. من با عشق ازدواج کردم اما خیلی‌ها هم بودند که با خواستگاری ازدواج کردند و عشق بعدا در زندگی‌شان به‌وجود آمد. خیلی‌ها هم بودند که با عشق ازدواج کردند و سال‌ها قبل از ازدواج عاشق یکدیگر بودند اما بعد از ازدواج، در زندگی‌شان ناموفق بودند و جدا شدند. به‌نظر من ازدواج نسخه معینی ندارد. کاش ازدواج موفق یک نسخه مشخص داشت. انتخاب و تلاش خود انسان برای موفقیت در ازدواج مهم است اما شانس و سرنوشت هم در آن دخیل است.

همه ما با عشق ازدواج کردیم

زمان مادران ما ازدواج فقط به طریق سنتی و از طریق خواستگاری مرسوم بود و اینکه 2 جوان با هم آشنا شوند و خودشان همدیگر را برای زندگی انتخاب کنند را بد می‌دانستند. اما در زمان ما کم‌کم این نوع ازدواج هم جا افتاده؛  و بین دوستان خود من کسانی بودند که خانواده‌شان نمی‌پذیرفتند جز به روش سنتی به شکل دیگری ازدواج کنند ولی خانواده ما اینطور نبود. پدرم با اینکه بسیار مذهبی بود اما روشنفکر بود و هیچ وقت در مورد کار، تحصیل و ازدواج چیزی را به ما تحمیل نکرد.

او ما را کاملا آزاد می‌گذاشت و اصلا محدودمان نمی‌کرد. اینها ضمن این بود که به زندگی و معاشرت‌های ما نیز نظارت داشتند. ما همیشه سپاسگزار پدر و مادرمان هستیم که ما را در فضایی باز و فرهنگی با کتاب، تئاتر، فیلم و... بزرگ کردند. خب، من و خواهرانم هم هیچ وقت منتظر شوهر کردن نبودیم. همه ما هم با آشنایی و عشق ازدواج کردیم.

سفره عقد لیلی را خودم چیدم

من فکر می‌کنم الان ازدواج برای پسرها واقعا سخت‌تر است چون هنوز هم با اینکه ما خیلی ادعا داریم زن و مرد با هم برابر هستند اما به محض ازدواج دخترها می‌خواهند تحت حمایت شوهرانشان باشند، به همین دلیل هم خیلی پسرها را می‌بینیم که از ازدواج گریزان هستند چون فکر می‌کنند مسئولیتی بر دوش‌شان می‌افتد. خیلی از این تشریفات و مخارج بی‌علت که الان مرسوم است تا 15، 20 سال پیش و حتی تا وقتی که دختر و پسر من هم ازدواج کردند،  وجود نداشت. الان حتی سفره عقد را هم یک نفر پول می‌گیرد و می‌چیند. من برای عروسی دختر خودم و خواهرانم، سفره عقد را با وسایل و ظرف و ظروف خودمان چیدم. یادم هست شب قبل از عروسی لیلی 10، 15 نفری در خانه ما بودیم و داشتیم کارهای فردا را انجام می‌دادیم، سفره عقد را می‌چیدیم و کارها را انجام می‌دادیم. شام هم یک ماکارونی گذاشته بودم. در همین گیر و دار یکی از نزدیکان کاسه‌ای حنا آورد و به دست، پا و صورت عروس مالید و این شد حنابندان، همین. دیگر از مهمانی و این حرف‌ها که الان برای حنابندان مرسوم است، خبری نبود.

همیشه در قلب من

مهم‌ترین چیزی که به‌نظر من باید در ازدواج وجود داشته باشد، محبت و دلسوزی است. اینکه مثلا شوهر من وقتی من را خسته می‌بیند، دلش بسوزد که این زن من از صبح روی پا بوده و کار خانه کرده یا من وقتی شوهرم را با این سن و سال می‌بینم که خسته از سر کار آمده، دلسوز او باشم. اگر زن و شوهر دلسوز همدیگر باشند،  خوشبخت می‌شوند. اگر واقعا دل و قلب آنها با هم باشد و سعی کنند به هر طریقی که شده به همدیگر آرامش بدهند،  موفق می‌شوند. این درک متقابل و محبت در ازدواج واجب و ضروری است. شوهر من همیشه و در هر لحظه زندگی در قلب من است.

 حتی آرایشگاه نرفتم

40 سال پیش با الان خیلی فرق داشت؛ آن زمان داوود فقط در تئاتر بود و عموم جامعه او را نمی‌شناختند. البته در تئاتر کارگردان مطرحی بود. اما مردم او را از وقتی که وارد تلویزیون و سینما شد، شناختند. آقای رشیدی 14 سال از من بزرگ‌تر است اما با این حال باز هم جوان بود و من سعی می‌کردم شرایط او را درک کنم. برای همین زندگی‌مان را خیلی ساده شروع کردیم. فرهنگ‌مان همین بود. بچه‌های من هم همین‌طور ازدواج کردند. خواهر و برادرهایم هم همین‌طورساده ازدواج کردند. مراسم عروسی ما یک عقدکنان بسیار ساده بود. من لباس خیلی معمولی پوشیده بودم و حتی آرایشگاه هم به عنوان عروس، نرفتم. همان آرایشگاه معمولی خودم رفتم و گفتم فقط موهایم را برایم درست کنید. صورتم را هم خودم آرایش کردم. من اصلا داستان‌های این روزها را نمی‌فهمم. مثلا می‌شنوم که می‌گویند 5 میلیون تومان عروس برای آرایشگاه پول داده و آخر هم زشت و بدریخت شده است،  ای کاش حداقل خوشگل می‌شد.

داوود رشیدی عاشق خانواده است

آقای رشیدی در کل خیلی به خانواده و فامیل علاقه‌مند است و زیاد با آنها معاشرت و رفت‌وآمد می‌کند. داوود با خانواده من هم خیلی رابطه خوبی داشت و دارد. پدر و مادرم، خدا رحمتشان کند، خیلی به آقای رشیدی علاقه داشتند. داوود هم آنها را خیلی دوست داشت. با خواهر و برادرهای من نیز همیشه خیلی صمیمی و خوب بودند و هستند. به‌خصوص چون داوود برادر ندارد از همان ابتدا خیلی میانه‌اش با برادرهای من خوب بود. اصلا من از طریق برادرم که دوست آقای رشیدی بود با او آشنا شدم. او همیشه فامیل من را مثل فامیل خودش می‌دانست و زیاد به سفرهای فامیلی می‌رفتیم.

نکته :

1. احترام برومند، خواهر مرضیه برومند،  کارگردان و بازیگر  شناخته شده سینما و تلویزیون است.

2. احترام برومند از سال 1346 تا پایان سال 1357در رادیو و تلویزیون به‌عنوان گوینده و مجری کار می‌کرده است. او به‌عنوان مجری برنامه کودک در تلویزیون ملی و سپس شبکه 2 شهرت داشته است.

3. از سال 57 به بعد احترام برومند به خانه‌داری و رسیدگی به بچه‌ها مشغول می‌شود و مرحوم مادر شوهرش با آنها زندگی می‌کرده است.

4. داوود رشیدی 14 سال از همسرش بزرگ‌تر است.

5. احترام برومند از طریق برادرش که دوست داوود رشیدی بوده با او آشنا شده است.




امین حیایی: من و نیلوفر مثل الاکلنگیم!


,هنرمندان از ازدواج عاشقانه خود می گویند هنرمندان,ازدواج,شهاب حسینی,بیوگرافی بازیگران و هنرپیشه ها


برترین ها: حکایت زندگی امین حیایی و نیلوفر خوش‌خلق در کنار یکدیگر، حکایت شیرینی است. نیاز نیست زیاد در زندگی‌شان سرکشی کنیم. همین که یک ساعت را با آنها بگذرانید، کافی است تا قاپتان را بدزدند و زیبایی یک زندگی مسالمت‌آمیز و متفاوت را به رخ‌تان بکشند. امین و نیلوفر تو را یاد 2 رفیق خردسال می‌اندازند که بازی‌هایشان، خنده و حتی گریه‌هایشان با هم است.

ما برای همدیگر می‌ایستیم. دنده عقب هم داریم. بعضی وقت‌ها دوربرگردان هم داریم. پستی هم وجود دارد اما ماجرای زندگی دونفره، مثل موج‌سواری است. اگر موج‌سواری بلد باشی، اتفاقی نمی‌افتد تا وقتی بلد نیستی موج به تو می‌زند و پرتت می‌کند، می‌روی زیر آب و فکر می‌کنی، حالا خفه می‌شوی اما کافی است موج‌سواری یاد بگیری، آن وقت هیچ موجی نمی‌تواند تو را بیندازد. راحت می‌توانی سوار همین موج‌ها شوی و حتی از آن لذت ببری. در زندگی امواج زیادی می‌آید ولی باید یاد بگیری سوارشان شوی.

ما سعی می‌کنیم همدیگر را جا نگذاریم. بله، جمله اصلی زندگی‌مان همین است: «سعی می‌کنیم همدیگر را جا نگذاریم.» هر دوی‌مان تنوع‌طلبیم. چون خردادی هستیم. البته همه این حرف‌ها را می‌‌‌زنیم. همه این هیجان‌ها را می‌‌گوییم اما واقعیت این است که آن چیزی که ما را نگه داشته «عشق» است. همه این حرف‌ها و کارها  بهانه است. بین ما هنوز عشق زنده و پررنگ است.


مثل الاکلنگ

هر دوی ما خردادی هستیم. اصلا یکنواختی را دوست نداریم، مثل الاکلنگیم. وقت‌هایی که من بالایم، نیلوفر پایین است. وقتی نیلوفر بالاست، من پایینم. گاهی هم هر دو وسط ایستاده‌ایم. به همین راحتی زندگی‌مان الاکلنگی است (می‌خندد). انرژی که بینمان هست، هیچ وقت قفل نمی‌شود.

به ما بد نمی‌گذرد

ما دو نفر به همدیگر هیجان می‌دهیم. یک‌جورهایی پایه هم هستیم. به هر حال ما با هم پیش می‌رویم. اصلا هم از یکنواختی لذت نمی‌بریم. همیشه هم دنبال هیجان‌های جدید هستیم. فکرش را هم نکنید که بگذاریم ذره‌ای به ما بد بگذرد!



شهلا ریاحی: امیدوارم خیلی زود پیش او بروم


,هنرمندان از ازدواج عاشقانه خود می گویند هنرمندان,ازدواج,شهاب حسینی,بیوگرافی بازیگران و هنرپیشه ها


برترین ها: عکس شوهرش همیشه کنارش است.روزی چندبار با این عکس صحبت می‌کند. او را «بابا فری» صدا می‌کند. فری مخفف فرامرز، اسم هنری مرحوم ریاحی است. اسم ریاحی که می‌آید، اشک‌هایش جاری می‌شود و باز به تصویرش در قاب‌عکس چشم می‌دوزد. به محض اینکه می‌فهمد خبرنگاریم با هیجان می‌پرسد: «سوژه چیه؟» وقتی می گوییم می‌خواهیم درباره همسرتان با شما صحبت کنیم، پسرش تاکید می‌کند این تنها چیزی است که به خوبی به یاد می‌آورد و شهلا که انگار ذهنش به سال‌های دور پرواز کرده، می‌گوید: «ریاحی تنها کسی بود که همیشه در کنارم بود و حتی یک لحظه تنهایم نگذاشت. »

مشکلات مادر  در 90سالگی

شهلا ریاحی این روزها حال خوبی ندارد؛ حافظه‌اش به‌شدت ضعیف شده. تنها کسی را که به خوبی به یاد می‌آورد و روزها با عکسش صحبت می‌کند و شب‌ها بیدار می‌شود و در خانه تاریک دنبالش می‌گردد، همسرش است؛ اسماعیل ریاحی. مردی که زندگی «قدرت زمان وفادوست» را عوض کرد و از او شهلا ریاحی ساخت. همه منتظر جشن هفتادمین سالگرد ازدواج آنها بودند که اسماعیل ریاحی، کارگردان تئاتر و سینما درگذشت. کار شهلا بعد از مرگ شوهر شد در انتظار نشستن، در انتظار پیوستن به او. این ستاره سال‌های دور تئاتر و سینما،  اولین کارگردان زن سینمای ایران است. جوان​ترها او را با نقش عزیز خانم در سریال «در خانه» می‌شناسند اما عزیز خانم نسل سومی‌ها این روزها در نبود همسرش حال خوبی ندارد. بیماری و کهولت سن در آستانه 90 سالگی، به او اجازه صحبت کردن نمی‌دهد و تقریبا هیچ مهمانی را نمی‌پذیرد، بنابراین تنها توانستیم دقایقی در کنار او باشیم. (از دوست و همکار عزیزمان، خانم محیا رضایی که بانی این ملاقات شدند تشکر می‌کنیم.)

به مشکلات غلبه کردیم

چند سالتان بود با مرحوم ریاحی ازدواج کردید؟

14 سال و او هم 20 سالش بود. بچه بودیم اما در کنار هم بزرگ شدیم.

از چه سنی بازیگری را شروع کردید؟

17 ساله بودم که ریاحی دست من را گرفت و به تئاتر برد. فقط خدا می‌داند خانواده‌هایمان و اطرافیان چه قیامتی کردند. همه می‌گفتند آخر مگر آدم زن جوانش را روی صحنه می‌برد اما ریاحی فراتر از این حرف‌ها بود. او خوب می‌دانست وقتی بازیگر شوم خیلی زود معروف خواهم شد و طبیعتا طرفدارهایی هم پیدا می‌کنم اما به اندازه چشم‌هایش به من و عشق‌مان اعتماد و اعتقاد داشت. او من را باور داشت. تئاتر، سینما، رادیو و تلویزیون و تمام کارهایی که من کردم را از ریاحی دارم. خانواده‌ام خیلی حرف‌ها زدند و سعی کردند جلوی ما را بگیرند اما وقتی دیدند من هم کارم را دارم و هم زندگی زناشویی موفق و عاشقانه‌ام را و هم بچه‌هایم را، دیگر پذیرفتند. هیچ وقت کار باعث نشد در زندگی‌ام خطایی کنم.

مادر اسماعیل؛ فرشته محافظ زندگی ما

همسرتان از ابتدا و  آن موقع که ازدواج کردید، در تئاتر کار می‌کردند؟

ریاحی؟! نه، دبیر دبیرستان بود. بعد جذب تئاتر و سینما شد. سناریو می‌نوشت و کارگردانی می‌کرد. خیلی این کار را دوست داشت.

برای شما سخت نبود که هم کار کنید و هم زندگی خانوادگی‌تان را اداره کنید؟

اول وارد نبودم و نمی‌دانستم چه‌طوری باید از پس همه اینها بربیایم اما خیلی زود فهمیدم چه باید بکنم. اگر حمایت و همراهی ریاحی نبود محال بود که به مشکل نخورم. روحش شاد، مادرشوهرم محافظ زندگی من و مراقب بچه‌ها بود. من یک دختر و یک پسر داشتم. خدا را شکر هر دو آنها هم درجات تحصیلی عالی دارند و هم زندگی‌شان آرام، راحت و باحیثیت است.

به من می‌گفت همیشه نقش مثبت بازی کن

وقتی به شهرت رسیدید باز هم از ایشان در کارتان مشورت می‌گرفتید؟

بله، محال بود کاری را بدون مشورت و نظر ایشان قبول کنم. خیلی من را راهنمایی می‌کرد. مثلا می‌گفت فلان نقش را قبول نکن چون منفی است و نقش منفی به‌صورت تو نمی‌آید. می‌گفت مردم تو را با نقش‌های مثبت می‌شناسند. چون خودش سناریست و کارگردان بود این چیزها را خوب می‌دانست. به من می‌گفت همیشه نقش یک مادر مهربان را بازی کن. مردم تو را مثل مادرشان می‌دانند.

بهترین خاطره‌ای که از ایشان دارید، چیست؟

تمام روز و شب‌هایی که در زندگی با ریاحی داشتم برایم خوب، شیرین و دلچسب بوده و هیچ نگرانی‌ای نداشتم. امیدوارم همه جوان‌ها هم ازدواج کنند و تا آخر عمر در زندگی با همسرشان یکرنگ و یکدل باشند.

اخبار اکاایران

تبلیغات