حجت‌الاسلام زم،مخملباف‌ و سیگار بهمن و.. - بیوگرافی بازیگران ، بیوگرافی هنرپیشه ها

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد حجت‌الاسلام زم،مخملباف‌ و سیگار بهمن و.. ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته از سایت بیوگرافی آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

خبرآنلاین: حجت‌الاسلام محمدعلی زم پس از مدت‌ها در مورد مسائل مختلف دوران مدیریتش در حوزه هنری سخن گفت.

حجت‌الاسلام محمدعلی زم از زمانی که ریاست حوزه‌ی هنری را بر عهده گرفت تا به امروز که خلوت گزیده است و از دور جریان‌های فرهنگی کشور را رصد می‌کند، در معرض پرسش‌های بسیار بود. پرسش‌هایی که پاسخ گفتن به آنها را تا به امروز صلاح نمی‌دید. شاید آنچه امروز در فضای سیاسی کشور می‌گذرد به علاوه لطفی که به ما داشت سبب شده است تا بگوید شمه‌ای از آن همه بسیارها. علت شکستن این سکوت هر چه هست ما آن را غنیمت دانسته و از سخنان آقای زم استقبال می‌کنیم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

شما از جهتی مرا یاد سیاستمدارانی مثل آقای هاشمی رفسنجانی و آقای ناطق نوری می‌اندازید. وجهی که در آنها پررنگ است و شما هم از آن بی‌نصیب نیستید دفاع نکردن از خود است. یعنی وقتی به چیزی متهم می‎شوید درباره‌اش توضیحی نمی‌دهید یا نیازی نمی‌بینید از خودتان دفاع کنید. در روزگار ما که رسانه‌ها همه را مجبور به پاسخ‌گویی می‌کنند و انتظار دارند افراد در مقابل عملکردشان پاسخگو باشند این ویژگی چقدر می‌تواند برای یک مدیر مثبت باشد. شما با چه ارزیابی‌ای در مقابل اتهام‌ها سکوت می‌کنید؟

حجت‌الاسلام زم،مخملباف‌ و سیگار بهمن و..
,حجت‌الاسلام زم,مخملباف‌ و سیگار بهمن و.. حجت‌الاسلام محمدعلی زم,گفتگو,بیوگرافی بازیگران و هنرپیشه ها


من فکر می‌کنم کاری که بر اساس تعقل انجام می‌گیرد، خصوصا بعد از وقوع نیاز به دفاع ندارد. وظیفه دفاع از آن در جای دیگری و بر عهده کسان دیگری است. وظیفه ما این است که بکوشیم کار را با نیت، طراحی و اجرای درست و با استفاده از تجربیات موجود انجام دهیم و برای رسیدن به فرجام صحیحی که برای آن کار در نظر گرفته‌ایم، ابزارهای مشروع و درست را به خدمت بگیریم. اینکه ما بخواهیم بخشی از امکاناتمان را صرف بوق و کرنا کردن کار یا دفاع از آن کنیم صحیح نیست. ضمن اینکه معمولا هجمه‌هایی که به من می‌شده منشایی غیر از مواضع فرهنگی داشته؛ بخشی از این حمله‌ها سیاسی بوده و بخشی از آن نتیجه حسادت‌ها و غرض‌ورزی‌ها. من عمدتا سعی‌ام بر این بوده که وارد چنین چالش‌هایی نشوم.

این رویّه در وهله اول نتیجه خصلتی درونی و بینش اعتقادی من است. ضمن اینکه در دورانی حاد، مقام معظم رهبری از آنجا که فکر می‌کردند احیانا این دوران ممکن است مرا اذیت کند به من توصیه کردند به فکر حرف‌هایی که دیگران می‌زنند نباشم و سعی کنم کارم را درست انجام بدهم و می‌گفتند دفاع از شما جای دیگری و با من است. از آنجا که توصیه ایشان با آن دو نکته بینشی من سازگاری داشت، این صفت در من تقویت شد. ضمنا وقتی شخصی از روی غرض به موضوعی نگاه ‌کند شما هر چه دفاع کنید، باز دوباره او چیز دیگری می‌گوید و بهانه تازه‌ای می‌تراشد. نکته دیگر اینکه کار شما اگر برای خدا باشد خود خدا دفاع از کار مربوط به خودش را بر عهده می‌گیرد. خدا وعده داده که «إن الله یدافع عن الذین آمنوا...». من در این سالیان این موضوع را حس کرده‌ام که خداوند بهترین مدافعم بوده و بهترین دفاع‌ها را از من کرده وگرنه نتیجه آن همه هجمه باید چیز دیگری می‌شد نه آنچه که بوده و هست.


مخاطب شما چه تکلیفی دارد؟ مخاطبی که ممکن است یک منتقد با برانگیختن و تقویت احساسات مذهبی و ارزشی‌اش او را علیه شما بشوراند از کجا باید بداند حق با کدام طرف است؟

او اگر وظیفه‌ای برای شناخت حق در خود احساس می‌کند، خودش هم باید برای حق‌شناسی تلاش کند. او اگر نسبت به آنچه من انجام داده‌ام تردید دارد و حساسیتی پیدا کرده باید تحقیق کند، ضمن اینکه معلوم نیست توضیح دادن من در نهایت او را راضی کند به اینکه من درست رفتار کرده‌ام. حرف من ممکن است فقط یک پارامتر در جهت تحقیق و تلاش او باشد. اوست که باید کار من و عمل دیگران و فهم خودش را با هم درنظر بگیرد و مقایسه کند.

یکی از اتفاقات مهم دوره مدیریت شما در حوزه هنری اخراج چند تن از هنرمندان نامی انقلاب در سال 65 از حوزه بود. آن روزها شایع بود شما با بازاری‌های سنتی کنار آمده‌اید و هنرمندانی که دغدغه عدالت داشته‌اند این موضع را نمی‌پسندیده‌اند و به همین دلیل در برابرتان ایستاده‌اند. حتی یکی از آنها یک بار به من گفت ما می‌دیدیم که توی حوزه یک عده میهمان با آقای زم رفت و آمد دارند و برای آنها جوجه‌کباب و کباب برگ می‌برند و ما این‌طرف نان و پنیر می‌خوریم و بالاخره چون نتوانستیم این تضادها را حل کنیم منجر به درگیری شد.

به جای اخراج باید بگویید خروج. چون کسی آنها را اخراج اجباری نکرده بود. آنها رفتاری کردند که دیگر نمی‌توانستند بمانند. اتفاقا تا سال 65 در حوزه چیزی به نام دعوت از میهمان و جوجه‌کباب دادن در میان نبود. اگر هم بنا بود به کسی جوجه‌کباب بدهیم بیرون این کار را می‌کردیم که بوی آن در حوزه فراگیر نشود. البته فقط هم جوجه‌کباب نبود. لابد چند جور غذا بوده. ضمنا نان و پنیری هم در این طرف وجود نداشت، نوعا غذاهای معمول بود اما واقعیت امر چیزی عمیق‌تر از این حرف‌ها بود. در جمهوری اسلامی جریان غالب سیاسی بر جامعه را، دولت‌ها تعیین می‌کنند و دولت دهه شصت هم در دست جریان چپ بود. اکثریت نمایندگان مجلس هم چپ بودند و جریان راست به انزوا کشیده شده بود و چپی‌ها برای بهبود اداره کشور و رفع موانع و مزاحمت‌های احتمالی در صدد حذف کامل این جریان بودند. نمی‌‌خواهم واکاوی دقیقی از آن دوران داشته باشم، بلکه قصد دارم نگاه کلی‌ای به آن دوره داشته باشیم تا ببینیم ماجرای حوزه هنری از چه قرار بوده.

 عده‌ای از راستی‌ها دولت را به کمونیستی بودن و سوسیالیستی بودن متهم می‌کردند و چپی‌ها هم جریان راست را متهم به حمایت از سرمایه‌داری و کاپیتالیستی بودن می‌کردند. نهاد سازمان تبلیغات که حوزه به آن وابسته بود صرف نظر از حقیقت درونی‌اش در دسته‌بندی‌های رسمی دولتی در زمره نهادهای راست تلقی می‌شد، به این دلیل که اعضای شورای عالی تبلیغات سازمان از جمله آقایان شرعی، امامی کاشانی، فاکر، شیرازی، مهدوی کنی و ... منسوب به راست بودند. درباره آقای جنتی در آن روزگار تردید داشتند چون ایشان در شورای نگهبان با آیت‌الله صانعی هم‌موضع بود و امام گفته بودند که این دو نفر انجمن اسلامی شورای نگهبان هستند و خب آن موقع انجمن اسلامی‌ها موضع تند و تمایلات چپی داشتند. سال 1360 یعنی سال اولی که ما سازمان تبلیغات اسلامی را به تصویب بزرگان رساندیم، مجلس 360 میلیون تومان برای آن بودجه تعیین کرد. اما سال به سال در مجلس از این بودجه کم شد و تا سال 70-69  این بودجه به شصت میلیون تومان تقلیل پیدا کرد.

یعنی بعد از گذشت ده سال، بودجه سازمان به جای افزایش چیزی حدود هشتاد درصد کاهش پیدا کرده بود و این خود نشان می‌داد جریان چپ، چون سازمان تبلیغات را وابسته به راست می‌داند، بودجه‌ سالانه‌اش را کاهش می‌دهد. جناح چپ در برابر سازمان تبلیغات، دفتر تبلیغات قم را که بنا بود وابسته به سازمان تبلیغات باشد، علم کرد و با کمک مجلس آن را از سازمان جدا و آرام‌آرام با اختصاص بودجه‌های سازمان تبلیغات و حتی بیش از آن، آنجا را تقویت کرد و تدریجا دفتر تبلیغات قم و سازمان تبلیغات را دو قطب رودرروی هم کردند. مسئولان دفتر تبلیغات قم همچون مرحوم آیت‌الله عبایی یا جناب آقای جعفری گیلانی اساسا به لحاظ روابطشان با بیت امام و دولت و مجلس و سوابق زندان و مبارزه‌ در زمره شخصیت‌های چپ محسوب می‌شدند و دفتر تبلیغات قم که ماموریت نخستینش تربیت و شناسایی نیروی تبلیغی بود، تدریجا گشترش پیدا کرد و در همه کارکردهای سازمان خصوصا امور هنری و سینمایی نقشی مشابه نقش حوزه پیدا کرد.


چه شد که مسئولیت حوزه به شما واگذار شد؟

از مرداد 59 شهید حقانی براساس معرفی شهید بهشتی و آقای معادیخواه با من آشنا شد و از من دعوت به کار کرد و در روز ششم تیرماه سال شصت رسما مرا به عنوان مدیر داخلی سازمان تبلیغات معرفی کرد. ایشان رئیس سازمان تبلیغات و نماینده امام در استان هرمزگان و نماینده مردم بندر عباس در مجلس و رئیس کمیسیون دفاع بود و نمی‌توانست در سازمان وقت بگذارد و منظورش از مدیر داخلی، قائم مقامی بود چون گفته بود همه کارها بر عهده فلانی است. بعد از شهید حقانی چند روزی آقای معادیخواه و پس از آن آقای فاکر ریاست سازمان تبلیغات را برعهده گرفت و بنده را به عنوان قائم مقام خود منصوب کرد. من قبل از مسئولیت گرفتن در سازمان، با بچه‌های حوزه هنر و اندیشه اسلامی آشنایی داشتم. آن زمان حوزه زیر نظر آقای امامی کاشانی و دفتر تبلیغات امام در تهران بود که منحل شده و به سازمان جدیدالتاسیس واگذار شد. آن زمان بچه‌های حوزه متاثر از جریانات چپ جامعه اعم از توده‌ای، جنبشی، مجاهدین انقلاب و ... بودند و می‌گفتند حوزه را باید شورایی اداره کرد.

من هم وقتی در سازمان مسئولیت گرفتم و حوزه اندیشه به سازمان سپرده شد یک شورای پنج نفره برای اداره آنجا تشکیل دادم اما اعضای این شورا نتوانستند امور آنجا را پیش ببرند و به اختلاف برخوردند. مجددا یک شورای سه نفره متشکل از دو نفر نیروی اجرایی و یک هنرمند تعیین کردم اما باز هم این شورا نتوانست ادامه کار بدهد. وقتی این شرایط پیش آمد بچه‌ها به من اصرار کردند که تو اینجا یک نماینده بگذار و ما قول می‌دهیم با آن یک نفر کار کنیم. من دیدم اگر بخواهم کسی را بگذارم که خیلی از آنها گنده‌تر باشد دوباره دعوا راه می‌افتد، اگر هم کسی را بگذارم که کوچولو و اداری باشد بلعیده می‌شود. برای همین بعد از مشورت با خود بچه‌ها آقای محمد تخت‌کشیان را انتخاب کردم که از قبل با خیلی از این بچه‌ها دوست بود. اما ایشان هم بعد از شش، هفت ماه، به قدری اذیت شد که عاقبت برید و یک روز آمد زمین و زمان را به هم دوخت که من باید از حوزه بروم بیرون. آن زمان درباره حوزه به آقای فاکر گزارش‌های بدی می‌رسید. یک روز ایشان گفت من می‌خواهم از حوزه بازدید کنم. آقای فاکر خیلی ضدچپ بود و به مجاهدین انقلاب و... حساسیت فوق‌العاده‌ای داشت و در زندان چون با چپی‌ها زندگی کرده بود و اذیت و آزارهایی از آنها دیده بود، آنها را خوب می‌شناخت.

 وقتی گفت می‌خواهد به حوزه برود من نگران شدم اما جلوی او را که نمی‌توانستم بگیرم چون رئیس من بود. حدس می‌زدم اگر با ایشان بروم ممکن است پرده‌دری‌هایی در حضور من اتفاق بیفتد و در آن صورت قاعدتا باید طرف آقای فاکر را بگیرم و به همین دلیل ترجیح دادم به آن جلسه نروم. وقتی آقای فاکر از آن جلسه برگشت اتفاقا همان روز جلسه شورای عالی تبلیغات در دفتر آقای امامی کاشانی در مدرسه عالی شهید مطهری برقرار بود. به آقای فاکر گفتم جلسه خوب بود؟ گفت آره خوب شد رفتم چون فهمیدم همه اینها را باید ریخت بیرون. گفتم برای چی حاج‌آقا؟ گفت اینها همه از دم چپ‌اند. خوشبختانه آقای امامی کاشانی در جریان بحث قرار گرفت و وقتی از ماجرا باخبر شد، کمی با او برخورد و گفت نه من بعضی از اینها را می‌شناسم و اینها اینطوری نیستند و از مدیریت آقای زم خیلی تعریف می‌کنند. آقای عبایی هم در آن جلسه بود. ایشان هم با آقای فاکر موضع داشت. آقای عبایی چپ بود و آقای فاکر را راست راست می‌دانست. یکی از این دو نفر در قم رئیس دفتر تبلیغات و دیگری مسئول انتشارات جامعه مدرسین بود و از آنجا درگیری شدید داشتند.

 من گفتم ممکن است بین آنها آدم‎هایی هم باشند که خط و ربطشان را نپسندیم. چون می‌دانستم در حوزه بچه‌های علامت‌دار چپی و حتی توده‌ای حضور دارند و کلیت‌شان قابل دفاع نبودند. خیلی از کسانی که الان جزء بچه‌حزب‌اللهی‌های تمام‌عیار شده‌اند، آن موقع جزء جنبشی‌های حوزه بودند اما از دید آقای فاکر همه آنها باید حذف و محو می‌شدند. حمایت آقای امامی و آقای عبایی از من باعث شد راحت‌تر بتوانم بر موضع مدافعه‌جویانه‌ام پافشاری کنم و همین موجب شد آقای فاکر همان‌جا اعلام کند که حوزه دیگر مربوط به ریاست من در سازمان تبلیغات نیست و آقای زم از طرف شورای عالی تبلیغات تمام اختیارات حوزه را بر عهده بگیرد و هر کجا لازم دید با شماها مشورت کند و من هم اگر کاری از دستم بربیاید کمکش می‌کنم. در واقع دو موضع و دو نگاه کاملا متغایر و متضاد نسبت به حوزه پدیدار شد. یکی اینکه همه بچه‌ها را باید اخراج کرد و دیگر اینکه همه آنها را باید حفظ کرد و بعد یکی‌یکی آدم‌های اشکال‌دار را از بین آنها شناسایی کرد.

تازه من معتقد بودم روی همان افراد شناسایی‌شده اشکال‌دار، باید کار کنیم تا افکار و رفتارشان تصحیح و همراه انقلاب شود. من در واقع از آن جلسه نسبت به حوزه احساس مسئولیت بیشتری کردم و دیدم کار آنجا با شورا و نماینده گذاشتن پیش نخواهد رفت و باید خودم در حوزه حضور فیزیکی پیدا کنم. همین شد که وقتم را بین مسئولیت قائم‌مقامی سازمان تبلیغات و حوزه اندیشه تقسیم کردم. هر جا هم ناگزیر به امضای نامه‌ای اداری بودم به عنوان سرپرست حوزه آن را امضا می‌کردم و این عنوان را تا آخر حفظ کردم و هیچ‌کس هم به من حکمی به عنوان مسئول حوزه نداد. به هر حال هم در سازمان و هم در حوزه جریان راست و چپ حضور داشتند و من هم به عنوان قائم‌مقام سازمان و سرپرست حوزه باید این دو جریان اختلافی را به نفع پیشرفت کار و در جهت وحدت و همدلی نیروها مدیریت می‌کردم.


شما خودتان گرایش سیاسی خاصی نداشتید؟


الحمدلله نه. هنوز هم نقص بی‌گرایشی‌ام را حفظ کرده‌ام. نگاه کلی من به این دو جریان این بود که در یکی دیانت و تقوا پررنگ است و در دیگری مدیریت و خوش‌بیانی و به‌روز بودن برجسته است. همیشه آرزو داشتم این دو ویژگی یکجا مصداق پیدا کنند و فکر می‌کردم اگر بتوانیم آدم‌ها را نسبت به این دو جریان بی‌تعصب بار بیاوریم می‌شود ویژگی‌های این دو جریان را با هم ترکیب کرد. درسی هم که خود من از این دو جریان گرفتم این بود که می‌کوشیدم هم آنچه را از نظر ایمانی در جبهه اهل تقوای انقلاب در دیگران هست در خودم بارور کنم و هم آنچه را به عنوان قدرت روز و مدیریت در گروه چپ می‌دیدم در خودم تقویت کنم. در سال‌های دوره اصلاحات آقای خاتمی علاقه‌مند بود حوزه به آنها نزدیک‌تر شود تا به نوعی مسائل گذشته هم جبران شود،اما اطرافیانی بودند که مانع این روابط می‌شدند. یکی از آنها رسما به من پیغام داد که تو دلت با راستی‌ها و حالت با ماست، یا باید دلت درست شود یا حالت.

داشتید می‌گفتید که خودتان مسئولیت حوزه را برعهده گرفتید و باید دو جریان اختلافی را اداره می‌کردید.

بله، بعد از رفتن من به حوزه تدریجا حساسیت‌هایی در سازمان تبلیغات نسبت به حوزه پدید آمد. چون همزمان  قائم‌مقام سازمان و سرپرست حوزه بودم، ضمن اینکه حسادت برانگیز شده بود این تصور را به وجود آورده بود که فلانی بخش زیادی از امکانات و بودجه سازمان تبلیغات را به حوزه می‌دهد. راستی‌های سازمان این تصور را تقویت می‌کردند چون اختلاف من و آقای فاکر را شنیده بودند و مرتب می‌گفتند همه بچه‌های حوزه چپ‌اند. همین باعث می‌شد مرا در تنگنا بگذارند و تلاش می‌کردند مرا در دید بزرگان سازمان منکوب کنند، البته تا زمانی که آقای جنتی ریاست سازمان را برعهده داشت، به دلیل اعتماد بالای او به مدیریت من، واهمه جدی وجود نداشت و اوضاع به هم نمی‌ریخت. با ایشان قرار گذاشته بودیم هر جا ابهامی برایشان به وجود آوردند، از بنده توضیح بخواهند و نوعا توضیحات مرا می‌پذیرفتند و همواره به من به عنوان فردی نگاه می‌کرد که با فکر و تدبیر کار می‌کند. بعضی افراد حتی درباره مسائل شخصی من هم پیش آقای جنتی سوسه می‌آمدند و ایشان را علیه من پر می‌کردند.

به آقای جنتی درباره شما چه می‌گفتند؟ می‌توانید مثال بزنید؟

مثلا من زمانی تصمیم گرفتم زبان بخوانم و کلاس زبان می‌رفتم اما مدتی نگذشت که ناگهان بین بچه‌های تنگ‌نظر این قضیه تبدیل به یک جریان شد و این موضوع ساده را تبدیل کردند به اینکه زم درخواست پناهندگی کرده و آنها هم به او گفته‌اند تو حالا زبان یاد بگیر تا بعد. وقتی من به آقای جنتی گفتم که برای چه دارم زبان می‌خوانم ایشان گفت خیلی عالی است، هر چه وقت اضافی می‌آوری بگذار سر زبان خواندن. البته این حرف و حدیث‌ها اغلب کار سه، چهار نفر بود که شما هم آنها را به تمامی می‌شناسید. اینها در آن ایام بین سازمان و حوزه تردد داشتند. همین الان هم از آنها به عنوان آدم‌های خبرچین اصلا خوشم نمی‌آید و از آنها دلخورم. در واقع دوستانی مثل مرحوم حسن حسینی که از شاعران بزرگ انقلاب است هم توسط این چند نفر تحریک می‌شدند.

قیصر امین‌پور هم بین این افراد بود؟

قیصر نجیبانه‌تر از دیگران موضع می‌گرفت. او وقتی از دزفول به حوزه آمد تازه در دانشگاه تهران قبول شده بود. من وظیفه خودم می‌دانستم در حد توان حوزه در آن روزگار، برای ایشان و بچه‌های نظیر ایشان امکانات فراهم کنم تا در آرامش درس بخوانند و به کار هنری خلاقانه بپردازند. او خیلی محجوب و سربه زیر بود و معمولا از حاشیه‌ها دوری می‌جست. وقتی می‌خواست جمله‌ای بگوید کلی خجالت می‌کشید و سرخ می‌شد. بی‌اندازه بچه نجیبی بود. حسن حسینی را هم در اوائل انقلاب که در کمیته نگارش عقیدتی سیاسی ستاد مشترک ارتش بودم شناختم. او آن وقت سرباز بود. در آنجا مجله صف و بعد هم مجله سرباز و خانواده ارتش را راه انداختیم. از حسینی قطعاتی در این مجلات چاپ شده بود. من و آقای دانیالی که سردبیر مجله بود از این قطعه‌ها خوشمان آمده بود.

یک روز حسینی آمد پیش من و خودش را معرفی کرد و گفت من خیلی دوست دارم توی این مجله با شما کار کنم. من هم قبول کردم و او را به مجله صف معرفی کردم و در آنجا کارش را شروع کرد. همان زمان او به جلسات شعر مرحوم اوستا در حوزه می‌رفت. یک روز تصادفا از حوزه‎ای بودن هم مطلع شدیم. او با لباس سربازی به حوزه آمده بود تا از یک نمایشگاه نقاشی دیدن کند و مرا آنجا دید. بعدها از من خواست که بعدازظهرها به حوزه بیاید و من قبول کردم و به او کمک کردم تا اینکه خودش الحمدلله به ستون و محوری در حوزه تبدیل شد. البته امثال ایشان آن زمان جزو کم سن و سال‌های جلسات شعر مرحوم استاد اوستا بودند. در آن جلسات کسانی مثل خانم سپیده کاشانی و آقایان و عزیزانی همچون مشفق، شاهرخی، سبزواری، معلم، گرمارودی و ... حضور داشتند و به حسینی و قیصر و دیگران واقعا به عنوان بچه‌های تازه‌کار نگاه می‌کردند.


,حجت‌الاسلام زم,مخملباف‌ و سیگار بهمن و.. حجت‌الاسلام محمدعلی زم,گفتگو,بیوگرافی بازیگران و هنرپیشه ها


مخملباف هم جزء این گروه جوان‌ها بود؟ او هم در همان ایام در حوزه مشغول به کار شد؟

بله، البته او قبل از من با حوزه همکاری داشت. او به رمان و داستان علاقه داشت و اولین مجموعه داستانش به نام «ننگ» در اواخر سال 60- 59 منتشر شد که بعدها همیشه می‌گفت مجموعه «ننگ»، ننگ من است. در جُنگ‌های ادبی- هنری حوزه فعال بود و مطلب می‌نوشت و با آمدن من ایشان و بقیه بچه‌ها قدرت و امکانات بیشتری پیدا کردند. او با استعداد، پشتکار و پیگیری دقیقی که داشت و با امکاناتی که برایش فراهم ساخته بودم در کنار ادبیات به سمت سینما آمد. خودش هم می‌گفت وقتی فلانی به من امکانات کارگردانی داد، من حتی یک فریم عکس هم نگرفته بودم.

تعداد بچه‌های حوزه که آن زمان زیاد نبود؟


نه، آدم‌های زیادی توی حوزه نبودند. شاید در مجموع هفده، هجده نفر بودند که البته خیلی اجازه نمی‌دادند شخص دیگری به حوزه وارد شود. احساس می‌کردند حوزه باید در حد و اندازه گروهکی کار کند. البته قدری هم نگران تنگ شدن جا برای خودشان بودند. حتی چند نفری مثل آقای پلنگی و آقای فراست و مرحوم ملاقلی‌پور را هم بدون رضایت من و نظر سازمان تبلیغات بیرون کرده بودند که پای ما گذاشتند. بهانه‌شان هم این بود که اینها سطح کارشان از متوسط مورد نظر ما پایین‌تر است. آنها به شدت مواظب بودند مبادا از ناحیه من کسی وارد حوزه شود. مثلا یادم هست وقتی محمدرضا هنرمند را به حوزه آوردم آنقدر آن بنده خدا را اذیت کردند و تهدیدش کردند که یک مرحله قهر کرد و رفت، در حالی که برای من، هم حفظ هسته اولیه حوزه مهم بود و هم گسترش آن.

شما از دعوای بین چپ و راست گفتید. در قضیه به قول شما خروج آن چند هنرمند، دعوای بین چپ و راست چه نقشی داشت؟

دعوای بین چپ و راست کشور و سازمان تبلیغات بر حوزه اثر گذاشت و وارد حوزه هم شد و داشت شدت می‌گرفت. من از روزی متوجه جدیت آن شدم که خانمی پیش من آمد و گفت ما تو را می‌شناسیم و می‌دانیم راستی نیستی و بچه‌های حوزه خیلی از تو راضی هستند. ما امکانات زیادی در صدا و سیما و دستگاه‌های دولتی داریم و حاضریم تمام این امکانات را با مدیریت شما در اختیار حوزه بگذاریم، فقط شما باید رویکردتان را علنی‌تر کنید. الان تکلیف همه چیز در کشور روشن شده و شما و حوزه هم باید از این وضع مبهم بیرون بیایید. البته ما می‌دانیم که شما نفوذی نیروی چپ در جریان راست هستید اما الان وقتش رسیده از این حالت بیرون بیایید. من به این خانم گفتم این حرفتان که من راستی نیستم کاملا درست است ولی این حرفتان که من چپی هستم یا اینکه من نفوذی چپ در سازمان تبلیغات هستم خیلی غلط است.

 آن روز به او گفتم من نه تنها چپ نیستم بلکه مشکل اصلی کشور و انقلاب را ناشی از جنگ و دعواهای چپ و راست می‌دانم و مهم‌تر از اینها اینکه موضع فرهنگ و هنر همیشه باید یک موضع فراجناحی است. گفتم در کارهای هنری باید هم چپ را نقد کنیم و هم راست را. آنجا بود که فهمیدم اینها تا حالا لابد به چشم یک موجود خودی یا ببو به من نگاه می‌کرده‌اند و حالا با هندوانه‌هایی که زیر بغل من می‌گذارند می‌خواهند موضع مرا به موضع فعال چپ تبدیل کنند. توضیحات من خیلی به ایشان برخورد و به نظرم باعث شد ره صدساله را یک شبه بروند و درباره من به جمع‌بندی برسند. وقتی این داستان را برای بچه‌های حوزه گفتم بعضی از آنها به شدت از دست آن خانم و آن حرف‌ها ناراحت شدند و چند نفری هم سکوت کردند و حرفی نزدند.


از بین بچه‌ها کسی از دست شما عصبانی نشد؟

به حسب ظاهر نه، کلی هم مرا تشویق کردند که خیلی خوب گفتی و خیلی فعال برخورد کردی و موضع همه ما هم این است. اما مدتی بعد متوجه شدم آمدن آن خانم ناهماهنگ با جریان چپ‌خواهی درون حوزه نبوده. مثلا حسن حسینی هر وقت از اتاقش برای کاری بیرون می‌آمد اگر می‌دید من در دفتر کارم هستم سر راه می‌آمد مرا هم می‌دید اما بعد از مدتی دیدم اصلا سر نمی‌زند. دقت کردم و دیدم آن یکی هم دیگر به من سلام نمی‌کند و از آن به بعد حتی با صدای بلند هم سلام می‌کردم و دیدم عجب! جواب سلام مرا هم نمی‌دهند. بعد از آن آرام‌آرام می‌دیدم به غذای حوزه ایراد می‌گیرند و بهانه‌تراشی می‌کنند و مخصوصا ظهر که می‌شد برای دهن‌کجی، از نصرت ساندویچی که جلوی حوزه دکه داشت ساندویچ می‌گرفتند. علاوه بر این بهانه‌جویی‌ها به بچه‌هایی چون سیدمهدی شجاعی، رضا رهگذر، سید محمد آوینی و ... که با فشار من وارد حوزه شده بودند ایراد می‌گرفتند و آنها را اذیت می‌کردند. البته این انسداد و تکه‌اندازی‌ها بیشتر معطوف واحد شعر بود اما علی‌رغم مخالفت‌ها و فشارها، واحدهای مختلف را با آوردن افراد جدیدی مثل آقای علی وزیریان، مصطفی گودرزی، قدیریان، حبیب صادقی و... گسترش دادیم. من هر جا امکانی پیدا می‌کردم افراد تازه‌ای را به حوزه وارد می‌کردم.

کسانی مثل میرشکاک، احمد عزیزی، سهیل محمودی یا ساعد باقری چطور؟ آن موقع آنها در حوزه نبودند؟


این افراد و بسیاری دیگر آن موقع توی حوزه رفت و آمد داشتند و در جلسات شعر شرکت می‌کردند اما حقوق‌بگیر مستقیم حوزه نبودند. منظورم از حوزه‌ای‌شدن قرار گرفتن در لیست حقوق‌بگیران حوزه است البته یک راه این بود که خارج از لیست رسمی به افرادی کمک می‌کردیم. بعضی از بچه‌های حوزه نمی‌خواستند به جز خودشان آدم تازه‌ای حقوق‌بگیر حوزه شود. حسینی و قیصر می‌گفتند ما دو نفر در واحد شعر به عنوان حقوق‌بگیر حوزه کافی هستیم و سپاه و لشکر نمی‌خواهیم. اما خیلی‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و شعر می‌خواندند. البته آن موقع برنامه‌‌ای به نام «عصر سوره» را به عنوان راه میان‌بر توسعه پنهانی حوزه راه انداختیم. این برنامه ابتدا سالی یکبار و بعدها فصلی یکبار در تهران و جبهه و بعضی از مراکز استان‌ها برگزار می‌شد.

این ماجراها همه مربوط به قبل از سال 65 و رفتن آن چند هنرمند از حوزه است. شما وقتی متوجه نق زدن آن چند نفر شدید چه کردید؟

کم‌کم متوجه شدم آتش زیر خاکستری در حال شعله‌ور شدن است و البته چون خوشبین بودم در بدو امر ذهنم به این سمت نرفت که ممکن است بین این رفتارها و ملاقات و پیام‌های آن خانم ارتباطی باشد. اما این رفتارها مرا حساس کرد و از این طرف و آن طرف پرس‌وجو کردم و فهمیدم فردای آن روز در دفتر یکی از بزرگان با چند تن از بچه‌های حوزه جلسه‌ای برگزار شده و این بحث مطرح شده که ما فکر می‌کردیم حوزه مال ماست و دنبال راهی بودیم که آن را تقویت کنیم اما متوجه شده‌ایم که این‌طور نیست و اگر بخواهیم آن را از دست راستی‌ها دربیاوریم قشقرق راه می‌افتد، برای همین خودمان به این فکر افتاده‌ایم با امکاناتی که در اختیار سیستم هست یک حوزه هنر و اندیشه اسلامی جدید راه بیندازیم. در ضمن وزارت ارشاد هم در آن زمان با حوزه ضدیت شدیدی داشت.

آنها هم شما را به راستی بودن متهم می‌کردند؟


بله به راست بودن متهم می‌کردند و خیلی غلیظ‌تر از دیگران این کار را می‌کردند. خب وزارت ارشاد آن روزگار نماد یک دستگاه کاملا در اختیار چپ بود. مهندس موسوی به شدت جریانات هنری و فرهنگی را رصد می‌کرد و بعضا قدرت کارهای حوزه را به رخ مسئولان وزارت ارشاد می‌کشید که این بچه‌ها با هیچ دارند این همه کار می‌کنند اما شما چه؟ در واقع به خاطر همین حرف‌ها بود که در برابر ما کنگره‌های شعر و ادب ارشاد، علم شده بود. این رقابت و صف‌بندی به حدی بود که یکی از مشاوران وزیر به من گفت در یکی از جلسات شورای معاونین، وقتی گزارش دادند که چند کنگره برگزار کرده‌ایم وزیر گفته بود اگر عُرضه دارید بچه‌های حوزه را به این کنگره شعر و ادب بکشانید. جنگ پنهانی بین حوزه و ارشاد درباره سینما شکل گرفته بود که در سال 59 - 60 با تولید فیلم «توجیه» آغاز شده بود و در مواردی به تقابل جدی وزیر و رئیس سازمان می‌انجامید. ما حتی برای یکی از فیلم‌هایی که ساختیم نتوانستیم از ارشاد پروانه ساخت یا تصویب فیلمنامه بگیریم.

یعنی همه این فیلم‌ها بدون مجوز ساخته شدند؟


بله همه این فیلم‌ها بدون تصویب فیلمنامه و بدون مجوز ساخته شد و این جنگ به جایی رسید که آنها ما را متهم کردند که خلاف قانون کار می‌کنیم و ما هم می‌گفتیم شما سینمای تازه شکل‌گرفته اسلامی را نمی‌شناسید و نمی‌خواهید بشناسید. در یکی از شماره‌های اول مجله فارابی مقاله‌ای توهین‌آمیز نوشته شد به این مضمون که آنها که دم از هنر اسلامی می‌زنند کود بیهوده‌ای را پای درختی بی‌حاصل و بی‌ثمر می‌ریزند. درگیری‌های بین حوزه و ارشاد در زمینه سینما به جایی رسیده بود که ما فیلم‌هایی را که می‌ساختیم به مجلس می‌بردیم و با آپارات برای نمایندگان پخش می‌کردیم و جماعتی از نمایندگان طرف حوزه را گرفته و از آن کارها تعریف و تمجید می‌کردند. این جر و بحث‌ها منجر به این شد که مهندس موسوی جلسه‌ای گذاشت و آقایان بهشتی و انوار و من و مخملباف را به این جلسه دعوت کرد. در آن جلسه بحث شدیدی بین ما چهار نفر صورت گرفت. ما دفاع سفت و سختی از مضمون فیلم‌های ساخته‌شده کرده و عنوان کردیم که باید از بچه‌مسلمان‌ها حمایت شود. در عین حال می‌گفتیم از نظر تکنیکی این بچه‌ها باید کار کنند تا قوی شوند.

,حجت‌الاسلام زم,مخملباف‌ و سیگار بهمن و.. حجت‌الاسلام محمدعلی زم,گفتگو,بیوگرافی بازیگران و هنرپیشه ها


بالاخره مهندس موسوی در آن جلسه آتش‌بس برقرار کرد و یک تصمیم درست گرفت و بعدا پیغام داد و گفت فیلم‌های حوزه لازم نیست از ارشاد مجوز بگیرند. ارشاد اگر می‌خواهد یک مجوز صوری و اداری بدهد، اشکالی ندارد و فیلم‌ها با مسئولیت آقای زم و حوزه تولید شود. همه این وقایع نتیجه تشدید اختلاف بین چپ و راست بود که بر حوزه هم سایه انداخته بود. یک وقت ما متوجه شدیم که توسط طیف نمایندگان چپ مجلس، نامه‌ای به امام نوشته شده که اصلا ساختمان حوزه باید با بلدوزر تخریب شود. همزمان با این فشارها چند نفر از بچه‌های حوزه اعلام کرده بودند ما به زودی از حوزه می‌رویم. محسن مخملباف تا این جاها به شدت با ما رفیق بود و احساس ما این بود که فقط دو سه نفر از حوزه قصد رفتن دارند اما واقعیت چیز دیگری بود و آن اینکه جریان چپ برای تشکیل حوزه اندیشه و هنر اسلامی جدید از بچه‌های حوزه دعوت کرده بودند که برای جلسه افتتاحیه و مقدماتی حوزه جدید به جلسه‌ای بروند که به این منظور در تالار فردوسی دانشگاه تهران برگزار کرده بودند.

در آن جلسه شخصی از بچه‌های جهاد تلویزیون برای صحبت پشت تریبون وقت گرفته بود و در صحبت‌هایش گفته بود شما منافقید و کاری که شما می‌خواهید انجام دهید مثل ساختن مسجد ضرار در مقابل مسجد قبای پیغمبر است و رو به آقای گرمارودی و مخملباف گفته بود شما که تا دیروز در دو جبهه مخالف بودید، اینجا چطور و بر سر چه منافعی بغل هم نشسته‌اید؟ بعد هم درگیری شده بود و ریخته بودند که او را بزنند و او هم پشت تریبون فحش و بد و بیراه گفته و جلسه به تشنج کشیده شده و ادامه نیافته بود. در واقع با حرکتی افراطی، آن جلسه تعطیل شد و حوزه اندیشه و هنر اسلامی جدید هم تشکیل نشد.


هنرمندانی که از حوزه بیرون رفتند، وقت رفتن بیانیه‌ای هم امضا کردند؟

بعد از آن جلسه آنها رفتند و بیانیه‌ای هم صادر کردند و اعلام کردند که از حوزه بیرون رفته‌اند. آنها را موقتا در سروش نوجوان جا دادند تا جایی بزرگ‌تر برایشان دست و پا کنند ولی تا آخر همان‌جا ماندند و بعضا در دانشگاه مشغول تدریس شدند. بعدها کسانی به من گفتند که محسن دو، سه روز بعد از رفتن بچه‌ها از حوزه، در جلسه‌ای به آنها گفته بود من حضرت عباسی با آنها نیستم و با حاجی مسئله‌ای ندارم و تنها دلخوری‌ام از حاجی این است که چرا این همه فیلمساز و ... به حوزه آورده. در حالی که من به قول معروف خارج از حلقوم کارهای محسن را ساپورت می‌کردم و اگر کسی مثل هنرمند یا ملاقلی‌پور می‌خواستند در حوزه کار کنند به امکانات او کاری نداشتند. خلاصه محسن گفته بود نمی‌خواهم رفاقتم را با اینجا به هم بزنم و جداشدنم از حوزه تاکتیکی است. به هر حال این دوستان از حوزه رفتند و شروع کردند به سمپاشی کردن و مصاحبه کردن. ولی آرام‌آرام وقتی واقعیت‌های بیرون حوزه را دیدند خیلی منصفانه رفتار گذشته خود را تحلیل می‌کردند. محسن سال‌ها بعد به گمانم سال 79 بود که یک روز در سازمان فرهنگی هنری شهرداری به دیدن من آمد و درباره آن حوادث توضیح داد و گفت شما که می‌دانید من نقشی در آن جریان نداشتم.

اول مخملباف آمد پیش شما یا حسینی؟

اول محسن آمد و بعد حسینی. منتها همه آنها طی فاصله سال 79 تا 81 سراغ من آمدند.

حسینی بعدها که شما در سازمان فرهنگی هنری شهرداری هم مسئولیت گرفته بودید برای شعرخوانی به آنجا آمد و در آن جلسه، زیرکانه شعر محمد زهری را خواند که «من نوشتم از چپ، تو نوشتی از راست، وسط سطر رسیدیم به هم» از بین این افراد قیصر هم آمد پیش شما؟

نه، وقتی قیصر تصادف کرد من رفتم دیدنش. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد من بروم عیادت قیصر. قیصر خیلی ناتوان بود و نمی‌توانست حرف بزند ولی درِ گوش من جمله‌ای گفت و من هم ادای وظیفه‌ای کردم و همان جا با اینکه معلوم بود پدر قیصر را خیلی علیه من پر کرده‌اند به او گفتم هر کاری و هر امکاناتی بخواهید من در خدمتم.

وقتی این بچه‌ها از حوزه رفتند چه شد؟ چه کسانی جای آنها آمدند؟

بیرون رفتن آنها مساوی شد با آغاز پوست ترکاندن حوزه. در واقع بعد از دوره توسعه زورکی و زیرکی که با وجود آن گروه خروج کرده سعی می‌‌کردیم، داشته باشیم، رسیدیم به مرحله نخست توسعه آشکار حوزه. آن زمان جماعت بسیاری برای آمدن به حوزه اعلام آمادگی می‌کردند و تقریبا کار توسعه معنوی و فیزیکی و فرهنگی حوزه در همه بخش‌ها خصوصا کارهای آموزشی، پژوهشی و تولیدی آغاز شد.  

اتفاق دیگری که در حوزه رخ داد و تبدیل به یک جریان فراگیر فکری - فرهنگی شد جریان سوره بود به سردبیری آقای آوینی. شما در آن جریان متهم شدید به اینکه عده‌ای را جمع کرده‌اید تا علیه وزارت ارشاد آقای خاتمی و علیه توسعه که آن روز سردمدار آن آقای هاشمی بود بنویسند. در آن دوران سوره به صورت تک‌شماره مجوز می‌گرفت و می‌گفتند آقای خاتمی به آن مجوز نمی‌دهد.

در بدو امر چند شماره‌ای از سوره به سردبیری سیدمحمد آوینی منتشر شده بود. آقامرتضی خیلی به این مجله علاقه نشان می‌داد و می‌گفت مجله خوبی است، ولی می‌تواند بهتر از این باشد و خیلی بی‌شیله پیله گفت من می‌توانم این کار را انجام بدهم. آقامرتضی یکی دو شماره کنار سیدمحمد کار کرد و بعد سیدمحمد کنار رفت و او سردبیر سوره شد. او اندک‌اندک در مجله شروع به موضع‌گیری کرد. مثلا یکی‌ از این موضع‌گیری‌ها سر فیلم «عروس» بود که آن را به عنوان فیلم «مطلوب» مطرح کرد. من بعد از اینکه نوشته ایشان را خواندم فیلم را دیدم و با ایشان بحث کردم و به آقامرتضی گفتم «عروس» فیلم خوبی است، کاش شما هم همین را می‌نوشتید یا می‌نوشتید یک گام تا سینمای مطلوب. من یادم هست ما کمی بحث کردیم و او خیلی زود پذیرفت.

یکی از ویژگی‌های آقامرتضی به نظر من این بود که وقتی حق را از قبل می‌فهمید از آن نمی‌گذشت و به محض اینکه می‌دید طرف مقابلش حق است، می‌پذیرفت و کار نداشت طرف طاغوتی است یا یاقوتی. از اینجا به بعد کمی حساس شدم به اینکه چه چیزهایی ممکن است روی آقامرتضی اثر بگذارد. سوره هم آن موقع خیلی مورد توجه واقع شده بود و طرح مباحث و نقد جریان فکری - فلسفی کشور مثل فردیدی‌ها و سروشی‌ها و حضور نویسندگان و هنرمندان مختلف در آن باعث شده بود به عنوان مجله جامع ادبی- هنری بچه‌مسلمان‌ها جا باز کند.


شما با گرایش‌های ضد آقای هاشمی و توسعه در سوره مشکلی نداشتید؟

ببینید من قائل به این بوده و هستم که بچه‌های هنرمند باید بتوانند با هنرشان حرفشان را بزنند و انتقادشان را بگویند. ما اگر نگذاریم و نگذارند اینها در محدوده هنرشان به مسائل سیاسی - اجتماعی کشور نگاه و آنها را نقد کنند دچار عوارض بدی می‌شویم. این تحلیل من بوده و همچنان هست. نقد از درون با چشم‌انداز تحلیل از بیرون، بهترین نقد و اصلاح‌گر راه‌ها و روش‌هاست. بسیاری از رجال ما همین‌قدر را برنمی‌تابیدند و متاسفانه هزینه‌های سخت آن در این سالیان توسط کل نظام پرداخته شد.

اگر این بچه‌ها خلاف آنچه می‌گفتند را عنوان می‌کردند باز هم شما اجازه می‌دادید. خود شما در این باره موضع شخصی نداشتید؟


نه موضعی نداشتم. ضمنا بچه‌های حوزه در بخش‌های مختلف انتقادات متفاوتی به من، به یکدیگر، به نهادهای زیردستی و زبردستی نظام داشتند. آنها قبل‌ از اینکه سیاست‌های دولت آقای هاشمی را نقد کنند، نسبت به راستی‌ها موضع گرفته بودند یا بعضی از آنها در آثارشان نسبت به چپی‌ها موضع داشتند. سابقه نقد جریانات سیاسی از طریق کار هنری در حوزه به مدت‌ها قبل و حتی به اوایل کار حوزه برمی‌گشت. در هنرهایی مثل کاریکاتور، گرافیک، نقاشی و... موضع‌گیری‌های شفاف و نقد ضد چپ و راست وجود داشت که البته این خود موجب نگرانی برای این دو طیف بود.

آقای هاشمی یا خاتمی بابت این انتقادات به شما تذکری نمی‌دادند؟

نه، تذکر رسمی و جدی در کار نبود اما بعضی از دوستان ریاست‌جمهوری از این موضوع ناراحت بودند و به‌ویژه بعد از برنامه «شبی با مرتضی» به من گلایه کردند.

من آن شب را به خاطر دارم. دکور آن برنامه را بهزادپور چیده بود و در آن برنامه آقای معلم، آقای میرشکاک و سیدمهدی شجاعی به آقای هاشمی بد و بیراه گفتند.

بله، آن ماجرا به گوش آقای هاشمی رسیده بود و سبب دلخوری بچه‌های ریاست‌جمهوری شده بود با این تلقی که لابد من پشت این جریان هستم.

شما چه جوابی برای این دلخوری‌ها داشتید؟

من گفتم چند هنرمند در جلسه‌ای خودمانی جمع شده‌اند و حرفی زده‌اند. آنها گفتند نه، در این حد نبوده، این حرف‌ها با فلان جا و بهمان جا ارتباط دارد و در نماز جمعه هم فلان حرف را زده‌اند. این ماجرا به حملات ضدتوسعه‌ای پیوست؛ توسعه‌ای که آقای هاشمی در حال اجرای آن بود. عده‌ای آن روز می‌گفتند مگر ما انقلاب کرده‌ایم که پل بسازیم و دربرابر توسعه سازندگی، شعار توسعه معنوی را ساختند و اشاعه دادند و از همان‌جا خطای ضداقتصادی جریان‌های چپ و راست، علیه اندیشه اقتصاد معتدل آغاز شد.

حوزه زمانی بیشتر به شعر و داستان و مباحث نظری می‌پرداخت اما از سال هفتاد بعد شما بیشتر رفتید سراغ کارهای نمایشی و هنرپیشه‌ها ارج و قرب ویژه‌ای پیش شما پیدا کردند و شاعران کمتر تحویل گرفته شدند و همین باعث شد موج جدیدی از انتقادات به سمت شما سرازیر شود. مثلا - خیلی ببخشید- می‌گفتند حاجی زم مثل این گداهایی که بچه بغل می‌گیرند و کمی تریاک می‌اندازند توی دهنش و می‌روند کنار خیابان گدایی می‌کنند هر وقت می‌رویم پیش آقا هی کارهای ما را معرفی می‌کند و می‌گوید این بچه‌ها زحمت کشیده‌اند و پول ندارند و به اسم ما بودجه می‌گیرد و جای دیگر خرج می‌کند. به هر حال این اتهام‌ها خیلی پررنگ بودند و هر چه می‌گذشت پررنگ‌تر می‌شدند.

این حرف‌ها بیش از آنکه حق باشد حس بود. در حوزه هیچ‌وقت هنرهای ریشه‌ای و مطالعاتی و پژوهش‌های اصیل تحت تاثیر سینما قرا نگرفتند. هیچ‌وقت این‌طور نبود که امکاناتی از دیگر بخش‌ها کم شود و به سینما داده شود. برعکس من به شدت معتقد بودم و هنوز هم هستم که ما اگر ادبیات درستی نداشته باشیم هیچ وقت سینمای صحیحی نخواهیم داشت و این تز من است که صحت سینمای ما قرین تحقق هنرهای دیگر است و جز این نشاید. این اشتباه است که قبل از دهه هفتاد در حوزه فقط ادبیات وجود داشته، همه رشته‌ها تقریبا با فاصله دو سه سال با هم در حوزه شروع به کار کردند با این تفاوت که هزینه سینمای حوزه در دهه 60 به مراتب بیشتر از دهه هفتاد بود چرا که در دهه هفتاد، سینمای حوزه کاملا درآمدزا و اقتصادی شده بود و نه تنها هزینه‌ای نداشت که از درآمد آن برای انتشار کتاب‌های خاطرات جنگ و انقلاب و... هزینه می‌شد.

من از این دوران به بعد را چون خودم حضور داشته‌ام و دیده‌ام عرض می‌کنم. زمانی حوزه را به شاعرانش می‌شناختند و بعد به نویسنده‌هایش، هنرهای دیگر از پس این دو می‌آمدند ولی از سال‌های هفتاد به بعد شاعر و نویسنده‌ها در حوزه ارج و قرب کمتری داشتند.

,حجت‌الاسلام زم,مخملباف‌ و سیگار بهمن و.. حجت‌الاسلام محمدعلی زم,گفتگو,بیوگرافی بازیگران و هنرپیشه ها


داشتم توضیح می‌دادم برایتان. این بیشتر حسی است که بچه‌ها داشتند و هیچ سند و مدرکی برای آن وجود ندارد. شما تعداد شاعرانی را که در دهه شصت در حوزه بودند در نظر بگیرید. ما به خیلی از آنها امکانات می‌دادیم با این حال هزینه حوزه در دهه شصت برای شاعرانش به سالی یک میلیون تومان هم نمی‌رسید اما در همین دهه هفتاد طیف شاعران و هزینه‌های مربوط به آنها و چاپ آثارشان و مجله شعر و جلسات شعر و آموزش شعر توسعه پیدا کرد و البته همه برای توسعه هرچه بیشتر شعر تلاش می‌کردیم. در عین حال من که امکانات عظیم و سرشاری نداشتم که هر که هر چه می‌خواست انجام بدهم. امکانات محدودی داشتیم و باید  آن را به صورت گردشی بین بچه‌ها می‌چرخاندیم و یا حتی اولویت‌بندی می‌کردیم. اما از سال هفتاد واقعیتی در حوزه پدیدار شد و آن توسعه واحد فیلم به موازات دیگر واحدها بود. توسعه‌ سینمای حوزه از سال 68 شروع شد البته نه با فیلم بلکه با فیلمنامه‌نویسی و بخش نقد سینمایی مجله سوره که بعدها تبدیل به مجله نقد سینما شد؛ یعنی توسعه و گسترش سینمای حوزه هم منشا ادبی داشت.

اخبار اکاایران

تبلیغات