زن و شوهر خوشبخت؛ معتاد و کارتن خواب سابق! - بیوگرافی بازیگران ، بیوگرافی هنرپیشه ها



همشهری سرنخ: این زن و شوهر، هر دو کارتن خواب و معتاد بهبود یافته هستند که این روزها زندگی جدیدی را کنار یکدیگر شروع کرده اند. زندگی بدون مواد، بدون درد و بدون خماری، یک زندگی کاملا آرام و پاک.

روزگاری کنار خیابان پاتوقش بود، فرقی برایش نمی کرد، یک روز شوش، یک روز مولوی، یک روز دروازه غار و ... دلش نمی خواست در این وضعیت به سر ببرد اما نایی برای تغییر شرایط خود نداشت، دیگر به انگشت های اشاره ای که سمتش نشانه می رفتند عادت کرده بود.

همه زندگی اش در یک تکه کارتن خلاصه می شد. گاهی همین تکه کارتن را می زد زیر بغلش و به بالای شهر می رفت تا ببیند دنیا دست کیست اما آنجا بی حرمتی ها، تمسخرها و ترحم ها بیشتر از دروازه غار، شوش یا مولوی بود، به همین خاطر فرار می کرد و دوباره می آمد سر خانه اولش، خوابیدن لب جوی های پایین شهر، زیر پل یا کنار ساختمانی نیمه کاره، هر جایی که کسی از او فرار نمی کرد، نمی ترسید یا او را به باد تمسخر نمی گرفت.

اگر پای درد دل او و خیلی از کارتن خواب های دیگر بنشینید می فهمید که زمستان بدترین و تلخ ترین خاطره شان است، روزهای سردی که شما کنار بخاری یختان آب می شود تازه اصل یخبندان کارتن خواب هاست. روزهایی که به خود میپیچیند و انتظار یک پتو خیلی از آنها را از پای درمی آورد.

,زن و شوهر خوشبخت؛ معتاد و کارتن خواب سابق! معتاد,اعتیاد,زن و شوهر,بیوگرافی بازیگران و هنرپیشه ها


حالا با چنین سرگذشت مشترکی، سارا و علی، یک خانه گرم دارند، دیگر نشئه نمی شوند تا به خیال خودشان سرما به مغاز استخوانشان نرسد. آنها مدت هاست که پاک شده اند و کنار هم زندگی می کنند. زوج خوشبختی که تا دیروز همه از آنها به عنوان کارتن خواب یاد می کردند، امروز اعتیاد خود را کنار گذاشته اند و به عنوان دو کارتن خواب بهبود یافته، زیر یک سقف رفته اند تا فصل تازه ای را در کنار هم و برای یکدیگر رقم بزنند. سارا و علی این روزها حسابی معروف شده اند. همین اوایل هفته گذشته بود که جشن ازدواج آنها در کنار ساحل دریاچه مصنوعی خلیج فارس در چیتگر برگزار شد، آنها لباس های محلی و سنتی به تن کردند و در اولین جشن مشترکشان فریاد شادی سر دادند.

علی می گوید: «کدام جشن عروسی را سراغ دارید که چهار هزار مهمان داشته باشد. جشن ما مردمی بود و خیلی ها حضور داشتند، اتفاقی که باعث خوشحالی من و سارا شد و ما را دلگرم کرد.»

در این جشن، انگشت اشاره مردم دوباره علی و سارا را نشانه می رفت اما این بار آنها خودشان را از کسی پنهان نمی کردند.این بار، علی و سارا با افتخار سرشان را بالا گرفته بودند.آنها دو کارتن خواب و معتاد بهبود یافته هستند که حالا یک زندگی معمولی مثل مردم دیگر شهر دارند.

به خانه علی و سارا می رویم تا دراولین روزهای زندگی مشترکشان، پای خاطرات تلخ و شیرین و سختی های آنها بنشینیم و بفهمیم چطور شد که علی و سارا تصمیم گرفتند زندگی شان را یک تغییر اساسی بدهند، این راه سخت را طی کنند و از منجلاب کارتن خوابی و مواد مخدر خود را بیرون بکشند.

خانه شوهر به جای عروسک


به دنبال سارا از پله های قدیمی موسسه «طلوع بی نشان ها» بالا می رویم. خانه جدید سارا و علی دیگر کنار خیابان نیست، حالا یکی از اتاق های نقلی این موسسه خانه آنها شده است. البته سارا بهمان می گوید که به زودی از اینجا به خانه دیگری نقل مکان می کنند.

سارا 25 سال دارد و الان 9 ماه است که از چنگال اعتیاد رهایی پیدا کرده. «البته خیلی وقت است که با این موسسه آشنا شده ام، چند بار ترک کردم اما دچار لغزش می شدم و دوباره به سمت مواد می رفتم اما الان با کمک های همسرم 9 ماه است که پاک پاک شده ام.»

سارا حالا تصویر تازه ای از خود را در آینه خانه اش می بیند. خانه ای که همه گوشه های آن را خودش با مجسمه های ریز ودرشت تزئین کرده. مدت زیادی از زندگی مشترکشان نمی گذرداما لبخند به لب می گوید: «خیلی راضی ام. خیلی.»

سارا 11 سال بیشتر نداشت که به جای عروسک بازی مجبور شد با مردی که 20 سال از خودش بزرگتر بود به اجبار پدرش ازدواج کند. «من 5 برادر دارم و یک خواهر. پدرم نه تنها من، بلکه خواهرم را هم به اجبار به خانه بخت فرستاد. من چهار سال با مردی زندگی کردم که معتاد بود.»

بعد از ازدواج زیادط ول نکشید که پای سارا هم به پای بساط همسرش باز شد و شروع کرد به مصرف هروئین اما این زندگی مورد علاقه سارا نبود. به همین خاطر پس از چهار سال از خانه فرار کرد و به تهران آمد.

می خواستم پول موادم را جور کنم


سارا مشغول تعریف خاطرات گذشته است که علی هم به جمعمان اضافه می شود، برایم جالب است که هر دوی آنها از خانواده های فقیر و بی بضاعت نبودند اما باز کارشان به مواد و زندگی کارتن خوابی کشیده شد. در مدتی که سارا درگیر مواد بود علی به پاک شدن فکر می کرد، در آن زمان شاید تازه سارا اول راه بود اما در گوشه ای دیگر از شهر، علی به ته خط رسیده بود.

علی می گوید: «من در 25 سالگی یک معتاد بودم و فقط هروئین مصرف می کردم اما الان 7 سالی می شود که پاکم.»

علی به گفته خودش بچه اهواز است و از خانواده پرجمعیتی بوده. به گفته خودش او عاشق فوتبال بوده اما هر زمان که با ذوق و شوق از میدان فوتبال به خانه باز می گشته مورد سرزنش خانواده اش قرار می گرفته. او همیشه یک خلأ بزرگ را در زندگی اش احساس می کرده و کسی را نداشته که از او و باورهایش حمایت کند، این بود که در سن 19 سالگی به سمت مواد کشیده شد.

قبل از آن هم مواد می کشیدی؟


- بله، تفریحی می کشیدم اما بعدها دیگر یک معتاد کامل شدم.

پول موادت را از کجا می آوردی؟


- من از سن 14 سالگی کار می کردم. در کار تزئینات ساختمان بودم و برای خودم پس اندازی فراهم کردم. این کار، حرفه لذتبخشی برای من بود اما با وجود اینکه کار می کردم همیشه حس تنهایی داشتم.

به گفته علی او حتی مواد را هم در تنهایی و خلوت خود می کشید، «همیشه می دانستم اشتباه می کنم اما مواد دست از سرم برنمی داشت تا اینکه 15 سال پیش به تهران آمدم و در محله مختاری تهران برای خودم اتاقی اجاره کردم.»

اما زندگی آرام علی در تهران چندان دامی نداشت چرا که او از یک طرف باید پول موادش را جور می کردو از طرف دیگر کرایه خانه. «دو سال در آن خانه زندگی کردم. در این مدت توانستم کار پیدا کنم. راننده نیسان باری بودم اما پس از مدتی صاحبکارم به من شک کردو فهمید معتادم و در نهایت یک روز آمد و سوئیچ خود را از من گرفت.»

علی بار آهن می زد و گاهی برای اینکه پول موادش را تهیه کند به صورت پنهانی از نیسان استفاده می کردو گاهی برای خودش هم بار می گرفت. «کار درستی نمی کردم اما فقط پول موادم را می خواستم جور کنم. آدم وقتی معتاد است فکرش اصلا کار نمی کند که به درستی یا نادرستی کارهایش فکر کند.»

کسی دوست ندارد کارتن خواب شود


علی پس از اینکه کارش را از دست داد، مجبور شد با یک کوله پشتی و 5 هزار تومان پول، خانه اجاره ای را هم ترک کند. «حالا شده بودم کارتن خواب. شب های اول برایم خیلی سخت بود اما به مرور عادتم شد.»

در این زمان پول موادت را از کجا می آوردی؟


- در آن زمان پوستر می خریدم و آنها را با اکلیل، طلا و نقره کوب می کردم و می فروختم. به قیمت پایین می فروختم اما پول موادم جور می شد، برای علی بدترین کابوس، رسیدن زمستان بود. او در این مدت شاهد مرگ کارتن خواب های بسیاری بود. «یادم هست یک بار، حال یکی از کارتن خواب ها بد بود، می دانستم اگر خودم به اورژانس زنگ بزنم شاید اهمیتی ندهند، به همین خاطر در خانه ای را آنقدر زدم و اصرار کردم که صاحبخانه بالاخره مجاب شد به اورژانس زنگ بزند اما کاری از اورژانس برنمی آمد. آن کارتن خواب فوت شد و من تا مدت ها حالم بود بود، از سرنوشت شومی که دامنگیر همه کارتن خواب ها می شد ناراحت بودم، از خودم پرسیدم چرا باید وضعیتمان به جایی برسد که سر آخر جنازه مان را جمع کنند.»

علی با تجربه تلخی که دارد دوست دارد مردم با دید دیگری به کارتن خواب ها نگاه کنندو به جای ترحم، به آنها کمک کنند. مشابه این کمک به علی هم شد و او بالاخره توانست مسیر زندگی اش را تغییر بدهد. «یادم هست یک سال، دو سه کارتن خواب فوت شدند، این بود که شهرداری در پارک ها چادر زد اما پس از مدتی کارتن خواب ها را از آنجا به یک خانه منتقل کردند.»

از آنجا که علی در کارهای ساختمان سازی وارد بود، برقکاری آن خانه و کارهای دیگر آ« را برعهده گرفت، شاید همین خدمات او بد که باعث شد لقب «علی فرانسه» را به او بدهند. «مثل آچار فرانسه بودم. دیگر همه مرا می شناختند. شبانه روز در آن خانه کار می کردم و کم کم با آقای اکبر رجبی، مدیر موسسه طلوع بی نشان ها، آشنا شدم. در واقع او بود که کمک کرد من مواد را کنار بگذارم.»

چطور شد تصمیم به ترک گرفتی؟


آقای رجبی خیلی به من پیشنهاد می داد تا مواد را کنار بگذارم اما سماجت می کردم تا اینکه یک جشن برای کارتن خواب ها گرفتیم. من همه کارهای مربوط به آن جشن را انجام دادم. در پایان این مراسم، همه از من تشکر کردند، خیلی حس خوبی بود. پس از مدت ها دیده می شدم و کار مثبتی کرده بودم.

و بعد؟


آخر آن شب به خودم گفتم با مواد نمی شود به کسی کمک کرد. باید ترک کنم.

برای ترک به کمپ رفتی؟


بله، آقای رجبی فردای آن روز مرا به کمپی منتقل کرد که در هشتگرد بودو من در همانجا مواد را برای همیشه کنار گذاشتم و الان 7 سالی می شود که پاکم.

علی حالا مدت هاست که در موسسه طلوع بی نشان ها کار می کند. این موسسه پس از راه اندازی اش، تلاش بسیاری کرد تا کارتن خواب ها را حمایت کند، علی و خیلی های دیگر روزهای سه شنبه غذا می پزند و برای کارتن خواب ها می برند. حتی یکی از کارهای آنها دادن پتو در زمستان به کارتن خواب هاست.

خودکشی می کردم اما نمی مردم


آشنایی علی و سارا برمی گردد به همین موسسه، به جایی که سارا بارهاب رای ترک در این موسسه اقدام کرداما هر بار دچارت لغزش می شد.

سارا پس از اینکه از خانه شان فرار کرد و به تهران آمد، روزهای سختی را سپری کرد. محل زندگی او هم شوش، دروازه غار و مولوی بود. او دو سال بعد که کارتن خواب حرفه ای شده و به شهر خودشان بازگشت و طلاق خود را گرفت و بار دیگر به تهران بازگشت، حالا سارا هویت جدیدی پیدا کرده بود. او برای دوستانی که پیدا کرده بود همان سارا بود اما برای غریبه ها «قیصر».

چرا قیصر؟


مجبور بودم، برای اینکه کسی کاری به کارم نداشته باشد، تیپ پسرانه بزنم. صدایم را هم عوض کرده بودم، چه برسد به اسمم.

مواد مصرفی ات چه بود؟


هروئین اما کراک، شیشه و حشیش هم می کشیدم. من به آخر اعتیاد رسیده بودم.

البته سارا مواد هم می فروخت. او یک بار در طرح جمع آوری کارتن خواب ها به گرمخانه منتقل شد اما در بازجویی از او، ماموران متوجه شدند در حدود 7 گرم کراک و شیشه همراهش است، به همین خاطر سارا به اوین انتقال داده شد. «نزدیک یک سال آنجا بودم که پس از آن عفو خوردم.»

از این همه در به دری و زندان خسته نشده بودی؟


چرا، خیلی خسته شده بودم. حتی خودکشی کردم آن هم چند بار. دو بار مرگ موش خوردم اما هر بار مرا به بیمارستان منتقل کردند و نجات پیدا کردم. یک بار آمپول هوا به خودم تزریق کردم و یک بار هم با مواد مخدر دست به خودکشی زدم اما هر بار زنده ماندم، خودم هم آنجا نمی دانستم چرا نمی میرم.

جرقه یک اتفاق قشنگ


سارا سه سال پیش با دکتری که در موسسه طلوع کار می کرد آشنا شد. به پیشنهاد اوب رای ترک به طلوع آمد تا به کمپ فرستاده شود اما او هر بار دچار لغزش می شد. در همین مدت علی و سارا با یکدیگر آشنا شدند. علی دوران اعتیاد را پشت سر گذاشته بود و به خوبی می دانست که سارا احتیاج به یک حامی برای ترک دارد. او خسته تر از آن بود که خودش مواد را کنار بگذارد.

در این مدت علی و سارا از طرف موسسه به همایشی در برج میلاد رفتند تا دید مردم را نسبت به معتادها و کارتن خواب ها عوض کنند و به آنها اطلاعات بیشتری در این مورد بدهند.

علی می گوید: «سارا یک نفس برای مردم همه چیز را توضیح می داد. حتی خودش به عنوان یک بهبود یافته برای خانم هایی که از او سوال می کردند، گذشته اش را توضیح می داد. حتی یک خانم پا به پای حرف های سارا گریه کرد اما من خوشحال بودم که سارا این همه انرژی دارد و آن اتفاق خوبی که امروز شاهدش هستید در همان همایش رخ داد. من با خودم تصمیم گرفتم به سارا کمک کنم.»

در واقع همین تصمیم بود که زمینه ساز جشن باشکوه آنها در کنار دریاچه خلیج فارس شد. «ما آن شب لباس سنتی به تن کردیم و جشنمان را در میان مردم گرفتیم تا مردم باور کنند که یک کارتن خواب هم می تواند زندگی معمولی مثل دیگر افراد داشته باشد، یک معتاد یا کارتن خواب، نیازی به ترحمن ندارد بلکه آنها به یک حامی برای ترک و رسیدن به بهبودی و زندگی که به آن تعلق دارند، نیاز دارند پس باید به آنها کمک شود و دست آنها را گرفت.»

به گفته علی، به خاطر سوء سابقه ای که برای معتادان ثبت می شود، کسی به آنها کار نمی دهد یا آنها را باور ندارند. «شاید بهتر است سازمانی بزرگ ایجاد شود که این افراد را تحت حمایت و پوشش خودش قرار بدهد. برای آنها کاری در نظر بگیرد و بیمه شان کند. خیلی از این کارتن خواب ها و معتادها انگیزه ای برای ترک یا تغییر شرایط زندگی شان ندارند. اگر به آنها توجه شود به طور حتم خیلی هایشان ترک خواهند کرد، اتفاقی که برای من و سارا رخ داد.»

اخبار اکاایران

تبلیغات