سرگرد کلانی محبوب، صمصام خان مهجور - بیوگرافی بازیگران ، بیوگرافی هنرپیشه ها

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد سرگرد کلانی محبوب، صمصام خان مهجور ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته از سایت بیوگرافی آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

روزنامه اعتماد: حضور «داریوش فرهنگ» در نقش صمصام‌خان کلاه پهلوی، در یک سال اخیر بازتاب‌های گوناگونی داشته است. از قسمت‌های آغازین سریال کلاه پهلوی تا قسمت پایانی آن که صمصام با یک خودکشی تراژیک، تاثیری عمیق بر روند داستان به جای می‌گذارد، مخاطبان شاهد اوج و فرودهای مختلف این شخصیت بودند. شخصیتی که به مرور از یک خان ساده‌دل و البته طماع، به شخصیتی شکست‌خورده و مضمحل تبدیل شد. داریوش فرهنگ که این روزها در تدارک ساخت سریال «سلطان و شبان 2» است، در طول سال‌های پس از انقلاب 11 فیلم سینمایی و 6 سریال تلویزیونی ساخته و حدود 10 نقش در تلویزیون و 5 فیلم سینمایی ایفا کرده است. این بازیگر خونگرم در گفت‌وگوی خود با روزنامه اعتماد جنبه‌های تازه‌یی از حضور در کلاه پهلوی را بیان کرده و در گستره‌یی وسیع‌تر، به تحلیل و بررسی سیستم سریال‌سازی در تلویزیون پرداخته که در یک دهه اخیر، حاصل آن تولید چند سریال تاریخی بوده که هر یک مدت زمانی طولانی از وقت و انرژی تلویزیون را به خود اختصاص داده‌اند. حتی اگر تمامی گفت‌وگوهای پیشین داریوش فرهنگ را هم خوانده باشید، باز هم این گفت‌وگو حاوی نکاتی تازه و جذاب است که نشان می‌دهد چگونه یک بازیگر گزیده‌کار می‌تواند به یک نقش عمق دهد.

«داریوش فرهنگ» در سینما و تلویزیون ایران به عنوان بازیگر و کارگردان شناخته می‌شود. حالا به نظر شما داریوش فرهنگ بازیگری است که گاهی در زمینه کارگردانی هم فعالیتی انجام می‌دهد یا اینکه کارگردانی است که گاهی در صورت وجود پیشنهاد خوب مقابل دوربین هم می‌رود؟

در سال‌های بسیار دور پیش از انقلاب، در تئاتر فعالیت می‌کردم. گروهی تئاتری به نام «پیاده» داشتیم که مهدی هاشمی کارگردان آن بود و من در نمایش‌های آن بازی می‌کردم. اما پس از مدتی مهدی هاشمی بازیگر شد و من کارگردان شدم.

«شلیک نهایی» نخستین سریال تلویزیونی بود که در آن ایفای نقش کردم در نقش شخصیتی به نام سرگرد کلانی که بسیار هم با استقبال مردم مواجه شد. اما حرفه اصلی من کارگردانی است ولی به بازیگری هم می‌پردازم. من بازیگر بودم اما مدتی رها کردم و آمدم سراغ کارگردانی و الان در بازیگری خوش‌شانس هستم و چون خیلی کم بازی می‌کنم، گزیده‌کار هستم و انتخاب می‌کنم. اما در کارگردانی، به تبع شرایط تولیدی و هزینه‌های سنگین تولید یک اثر، کارها به من تحمیل می‌شود و خیلی حق انتخاب ندارم.


دنیای بازیگری و کارگردانی با هم خیلی متفاوت است. من هر بار نیاز به پرخاشگری روح و روان دارم، بازیگری را انتخاب می‌کنم تا هم فریاد درونم را به خودم، نقش و کار به رخ بکشم و هر وقت از یک بالانس معقولی برخوردارم به سراغ کارگردانی می‌روم.

به عنوان «داریوش فرهنگ» کارگردان، اگر بخواهید برای فیلمنامه‌یی نقش انتخاب کنید، تحلیل‌تان از بازیگری به نام داریوش فرهنگ چیست و فکر می‌کنید این بازیگر چه توانایی‌هایی دارد؟

در تمام فعالیت هایم اتفاق عجیبی رخ داده است. تقریبا همه کارگردان‌ها، بازیگرها و تهیه‌کننده‌ها به واسطه چهره و لحن خاص صدایم از من تصویری ثابت دارند و همیشه نقش افراد فرمانده، حاکم و قدرتمند را به من پیشنهاد می‌دهند حال آنکه روحیه من کاملا متفاوت است. در تمام سال‌هایی که ایفای نقش کردم، سریال «بیگناهان» تنها اثری بوده که نقشی را به عهده داشته‌ام که خیلی شبیه من بوده و گاهی کارگردان سریال، شخصیت واقعی و نقش مرا با هم اشتباه می‌گرفته‌اند. من فردی عاطفی، مهربان، امیدوار و بخشنده هستم و معمولا همکارانم در مواجهه با این چهره واقعی من متعجب می‌شوند.

البته چهره شما خیلی جدی است!

این وجه از شخصیت من در کارگردانی بروز و ظهور می‌یابد. من همیشه یاد گرفته‌ام کار را جدی بگیرم اما خودم را چندان جدی نمی‌گیرم. در کارنامه من نقش «عبیدالله بن زیاد» در سریال معصومیت از دست رفته وجود دارد که نقشی به‌شدت منفی است. البته در بازیگری این امتیاز وجود دارد که فرد می‌تواند بخشی از روحیه متضاد خود را هم به نمایش بگذارد. من آن نقش را بسیار دوست دارم. در آن زمان این چالش را داشتم که بعد از ایفای این نقش می‌توانم باز هم در میان مردم حضور داشته باشم؟ مردم در کوچه و خیابان همیشه به من لطف دارند و ابراز محبت می‌کنند و من نگران تصویر مثبت آنها از خودم بودم اما پس از ایفای نقش دیدم نه‌تنها لطف و محبت مردم به من کم نشد بلکه به واسطه دوست داشتنی شدن این نقش، تاثیر زیادی در مخاطب ایجاد کرد.

این تاثیر‌گذاری چگونه ایجاد شد؟

پیش از ایفای این نقش با داوود میرباقری صحبت‌هایی داشتیم و تصمیم گرفتیم با تعصب امروز به گذشته نگاه نکنیم. ابن‌زیاد در زمان خود فرمانده بزرگی بود. او در سن 20 سالگی موفق به فتح خراسان هم می‌شود و البته جنایات زیادی را مرتکب می‌شود. من دوست داشتم پرخاشگری، طغیانگری، اعتراض‌ها و جاه‌طلبی‌های او را به نمایش بگذارم اما به واسطه منفی بودن این شخصیت، قرار نبود زشت و بی‌ریخت شود. یک نکته مهم در بازیگری این است که باید به شخصیتی که نقش او را ایفا می‌کنیم حق دهیم و هرگاه چنین رفتاری نسبت به نقش داشته باشیم، اصطلاحا آن نقش از آب در می‌آید.

در سریال کلاه پهلوی هم نقش نسبتا منفی بود.

بله اما در ارائه این نقش منفی هم تلاش کردم تصویر رایج از شخصیت خان در ذهن مخاطبان را به هم بریزم و شکل دیگری از این شخصیت را ارائه دهم.

شما برای نقش عبیدالله بن زیاد در سریال مختارنامه کاندیدا نبودید؟

بودم اما به واسطه دوستی با داوود میرباقری به او گفتم مرا از ایفای این نقش معاف کند. هیچ‌وقت دوست ندارم نقشی را تکرار کنم. همیشه تفاوت‌ها و ناشناخته‌ها، کشف و شهود برایم جذاب است و به دلیل آنکه در بازیگری فعالیت زیادی ندارم، همیشه سعی می‌کنم بهترین کارهایم را ایفا کنم.

شما در اغلب نقش‌هایتان کمترین میزان گریم را دارید. علت این وضعیت چیست؟

گریم زیاد و اغراق شده را دوست ندارم. فکر می‌کنم شخصیت را نباید با جلوه‌های ظاهری به وجود آورد. همه مخاطبان می‌دانند که این نقش‌ها توسط یک نفر ایفا شده است. البته گاهی وجه کارگردانی من است که در کار گریم دخالت می‌کند اما به نظرم خیلی جذاب نیست که بازیگری در نقش‌های مختلف و متعدد حضور داشته باشد و حالا گاهی ریش یا سبیل بگذارد و سرش را کچل کند. به نظرم گریم و لباس تا جایی که به نقش کمک کند و خارج از روحیات بازیگر نباشد خوب است.

از طرفی معتقدم دوره زیبایی‌های ظاهری کلاسیک سینما و تلویزیون برای بازیگران زن و مرد گذشته است. در دوره‌یی از سینما، بازیگرانی مانند کری گرانت به واسطه زیبایی‌های چهره بسیار محبوب بودند. در ایران هم این وضعیت زمانی شامل حال مرحوم فردین می‌شد اما فردین صرفا زیبایی خود را ارائه نمی‌کرد و شیرینی خاصی داشت. با گذشت زمان وقتی سینما به مهارت و شخصیت‌پردازی نزدیک شد، بازیگر دفرمه‌یی مانند داستین هافمن با قد یک متر و شصت و پنج سانت و کله‌یی که بزرگ‌تر از تنش است، هیچ شباهتی به بازیگران رایج نداشت اما وقتی بازی می‌کند جذاب است. به نظرم زیبایی‌های نهفته در بازیگران امروز مهم‌تر از زیبایی‌های آشکار است.

داریوش فرهنگ,داریوش فرهنگ و همسرش,داریوش فرهنگ و سوسن تسلیمی,[categoriy]


آیا با این نکته موافقید که در برخی فیلم‌ها و سریال‌های تاریخی، گریم بازیگران گاه چنان اغراق‌آمیز می‌شود که دیگر آن بازیگر را نمی‌شناسیم و خود بازیگر هم باید بیاید درباره حضور در آن اثر توضیح دهد؟


اگر چنین حالتی در بحث گریم رخ دهد، قطعا اشتباهی صورت گرفته است. البته گریمورهایی هم هستند که شیوه دیگری را در پیش می‌گیرند. مثلا عبدالله اسکندری طراح چهره‌پردازی سریال «معصومیت از دست رفته» در حال صحبت درباره نقش ابن زیاد بودیم. قرار بود برای این نقش سر مرا بتراشند و یک فک اضافه برایم بگذارند که دندان‌هایم از دهانم بیرون بزند اما وقتی نظرم را درباره نامناسب بودن این گریم اعلام کردم، اسکندری پنجره اتاق را باز کرد و تمام آن قطعاتی را که برای کار گذاشتن روی چهره‌ام ساخته بود را به بیرون پرت کرد و گفت: نظر من هم این است که نباید چیزی را به بازیگر تحمیل کرد.

در سریال کلاه پهلوی هم حدود هشت پُرُوگ- موی مصنوعی ـ داشتم که برخی از آنها خیلی خوب به سرم نشسته بود و با آنها ارتباط خوبی برقرار کرده بودم. فرم سبیل من هم در بخش‌های مختلف سریال خیلی خوب جواب داده بود. در این سریال برای خودم چندین لایه شکم درست کرده بودم تا حالت خان بودن را بیشتر در من نمایش دهد. اشکالی که در تولیدات ما رخ می‌دهد، این است که گاهی لباس و گریم و فیلمبرداری، بدون هماهنگی با یکدیگر کار را پیش می‌برند. اما اگر این هماهنگی وجود داشته باشد، می‌توان در مدار و لحن فیلم قرار گرفت و در چنین مواقعی حاصل کار خوب از آب در می‌آید.

در طول سال‌های گذشته و در آثار تاریخی خارجی که مخاطب از تلویزیون مشاهده کرده، همیشه نیروهای متفقین به عنوان افرادی مثبت نمایش داده شده‌اند که با اشغال ایران، دنیا را از خطر آلمان نازی نجات داده‌اند حال آنکه واقعیت این نبوده و اشغال ایران توسط متفقین مشکلات جبران‌ناپذیری را برای کشورمان داشته است. حالا چرا وقتی در سریالی مانند کلاه پهلوی تصویری واقعی از تاثیرات نامطلوب بیگانگان بر ایران نمایش داده می‌شود، این مساله واکنش‌های تندی را به دنبال می‌آورد؟

بخشی از این مساله به دلیل عدم شناخت تاریخ و بخشی دیگر به علت عدم شناخت زبان سریال‌سازی است. در سریالی مانند ارتش سری اصلا مهم نیست که تمامی اتفاق‌ها در آن کافه می‌گذرد یا نه، بلکه مهم این است که درام آنقدر متمرکز است که تمامی قصه و داستان حول و حوش چند شخصیت خاص می‌گذرد. داستان و داستان گویی شرط اول سریال‌سازی است چون قرار است مخاطب به سمت محتوایی خاص جذب شود. به نظرم ناگفته‌های تاریخ بسیار جذاب‌تر از گفته‌های تاریخ است. اگر قرار باشد سریالی نعل به نعل مطابق تاریخ باشد، جای اما و اگر وجود دارد.
به نظر شما جرقه اصلی انقلاب ما چه بود؟

صدها روایت می‌توان از این موضوع ارائه کرد. نامه شدیدالحن امام خمینی (ره) به هویدا، فساد بیش از حد خاندان سلطنت، مقاله احمد رشیدی مطلق در روزنامه اطلاعات و... می‌تواند دلایل وقوع انقلاب باشد. یک سریال نمی‌تواند تمامی این ابعاد را بگیرد و درباره همه آنها صحبت کند بلکه فقط می‌تواند یک بعد از این داستان را گرفته و درباره آن تخیل کند. حساسیت هنرمندانه از تخیل و شخص هنرمند آغاز می‌شود. مهم این است که از آن دوره تاریخی، تلنگرهایی به مخاطب زده شود که تا زمان حال و آینده جاری باشد.

اشکال تلویزیون نه تنها درباره بیان تاریخ معاصر بلکه درباره هر سریالی این است که تلویزیون می‌خواهد تمام سلیقه‌ها را راضی کند و اگر چیزی به جایی بربخورد، آن بخش را در می‌آورد. این مساله فراموش شده که کار هنر نمی‌تواند همه را راضی نگه دارد. هیچ اثر هنری اعم از نقاشی، شعر، موسیقی و... هم نمی‌تواند همه را راضی کند. برخی آثار ساده و راحت الحلقوم را دوست دارند و برخی کارهای خاص و پیچیده را. مشکل دیگر یکسان‌سازی افکار و سلیقه‌های عمومی است.

در ساده‌ترین برنامه‌های تلویزیونی وقتی میکروفن را مقابل مردم می‌گیرند، همه یکسان صحبت می‌کنند و این وضعیت مطلوب نیست که همه مردم هنگام مصاحبه، اظهارنظرهایی همچون: سیاسی، آموزشی و... را مطرح می‌کنند. آموزش یک جزو کوچک از یک سریال تلویزیونی است و باید آموزش در همه بخش‌های آن مستتر باشد و این خطری است که آثار هنری را تهدید می‌کند.

البته خیلی افراد هم در تلویزیون خود را صاحب حق می‌دانند و بلافاصله بعد از پخش هر بخشی که مطلوب نباشد اظهارنظر می‌کنند.

من از زاویه دیگری این موضوع را مطرح می‌کنم. به محض پخش اثری از تلویزیون که دارای جنبه‌های انتقادی باشد، سازمان‌ها، گروه‌ها و نهادهای مخلتف اعلام می‌کنند که مثلا این بخش از سریال به ما برخورده است. حال سوال من این است که اگر این موارد به افراد بر بخورد چه مشکلی پیش می‌آید؟ آیا این وضعیت سازنده‌تر نیست؟ اساسا هنر از این مرحله شکل می‌گیرد. هر انسانی ویژگی‌ها و خصلت‌های نیک و بد دارد و اگر هنرمند به رفتارهای زشت یک انسانی تلنگر زد، به معنی آن نیست کل جامعه پزشکان یا قضات مشمول آن اخلاق‌های ناپسند هستند.

داریوش فرهنگ,داریوش فرهنگ و همسرش,داریوش فرهنگ و سوسن تسلیمی,[categoriy]


نتیجه چنین وضعیتی این است که همه شخصیت‌های محوری سریال‌های تلویزیونی به تعدادی راننده و بساز بفروش و آدم‌های خنثی محدود می‌شوند.

این وضعیت اشکال دارد و توهینی عمومی به شعور مخاطبان است که به جای آنها تصمیم گرفته می‌شود. ما در هنر حق نداریم وکیل وصی مردم شویم و به جای آنها فکر و تخیل کنیم. بیننده به خوبی می‌تواند این مسائل را تشخیص دهد.

اصلا اگر در فیلمی یک کارگردان نمایش داده شود که آدم ناجوری است چه اتفاقی می‌افتد؟ به نظرم تغییر، آغاز تحول است و از این مرحله تحول شکل می‌گیرد، مگر اینکه افراد یا گروه‌هایی اصلا قائل به تغییر نباشند.

کلاه پهلوی تاکنون با نقدها و تحلیل‌های مختلفی مواجه شده است. نظر شما درباره این مطالب چیست؟

من تا امروز حتی یک نقد که اسمش نقد باشد درباره کلاه پهلوی نخواندم. یکسری نک و نال‌های روشنفکری بوده که مدعی جعل تاریخ بوده‌اند اما نه سن و سال و نه دانش وی به این مساله قد نمی‌دهد. البته منتقدان خوبی هم هستند که درباره این سریال چیزی ننوشته‌اند اما من با آنها کاری ندارم. شناخت زبان سریال تاریخی هم مهم است و باید بدانیم که هر نکته‌یی در قالب یک سریال تاریخی قابل طرح نیست. سریال «کلاه پهلوی» کمی دیر پخش شد. اگر الان هم فیلمی درباره روحیه مقاومت و بسیج عمومی برای جنگ اثری ساخته شود، به دلیل دیرهنگام بودن آن با واکنش سردی مواجه می‌شود.

اما می‌توان درباره دفاع و مقاومت به صورت عمومی فیلمی ساخت.

بله. اینها مفاهیم ابدی هستند اما چگونگی طرح آن مهم است. البته دوره این کارها هم گذشته که بخواهیم برای موجه جلوه دادن خودمان به گذشته بد و بیراه بگوییم. مثلا اگر بخواهیم همین حالا به دولت دهم بد و بیراه بگوییم، چه مشکلی را حل خواهد کرد؟ نکته مهم این است که ما چه در قبال این مساله داریم؟اینکه بگوییم تجدد طلبی رضاخان فرهنگ ما را به تاراج برد کافی است چون باید ابتدا بگوییم آن فرهنگ و هویتی که متعلق به ما است چه بوده که اینها آن را خراب کرده اند؟ به نظرم اگر کلاه پهلوی این موضوع را بیشتر تبیین می‌کرد نتیجه کار بهتر می‌شد.

شما از بازیگرهایی هستید که در همان ابتدا همه‌چیز را رو نمی‌کنید و مخاطب به سادگی نمی‌تواند دست شما را بخواند.

خوشحالم که این اتفاق افتاده است. بازیگر همیشه باید چیزهایی برای کشف شدن داشته باشد. به اندازه سن و سال و تجربه آن نقش من آن نقش اصلی را به عهده دارم. بار فیلم بر دوش بازیگری است که باید تماشاگر را به سمت ناشناخته و کشف حرکت بدهد. هر تماشاگری در هرجای جهان از کشف کردن لذت می‌برد اما اگر همه‌چیز در لایه بیرونی بچرخد، بازیگر بازی را باخته است و مخاطب نه میل به دیدن او دارد و نه با او همدردی می‌کند.

درباره صمصام این مساله وجود دارد که وجه ظاهری او خان و خانزاده است اما او در عین جاه‌طلبی بسیار آدم ساده‌دلی بود. او همیشه دوست دارد نفر اول باشد و این مساله همیشه خسارت‌هایی را به دنبال دارد. در نمایش هملت تعبیری وجود دارد که من برای ساختن نقش صمصام از آن استفاده کردم. جایی در نمایشنامه هملت می‌گوید: «در حالی که با یک چشم می‌گریم، با چشم دیگر می‌خندم». صمصام نیز این گونه است. گاهی می‌داند که در حال لغزش یا بیراهه رفتن است اما یک چشمش را می‌بندد و یک چشمش را باز نگه می‌دارد و زمانی چشمش را باز می‌کند که زندگی او تبدیل به یک تراژدی شده است. من زیبایی این نقش را در این می‌دانم که خیلی خوب نوشته شده است و پُر از زیر و بم و فراز و نشیب است و در چنین حالتی یک بازیگر باید خیلی بی‌استعداد باشد که نتواند این نقش را خلق کند. صمصام دقیقا عکس شخصیت کریم بود. کریم به مرور رشد کرده و بالا می‌آید و اساسا کج هم بالا می‌آید اما صمصام از بالا رفته رفته به پایین می‌آید و در سکانس آخر سقوط می‌کند. چنین شخصیتی برای همه بازیگران جذاب است و حالا اگر بازیگر دستش را رو کند، کشفی که به آن اشاره کردم از بین می‌رود. به همین دلیل دوست دارم نقش‌های متفاوت بازی کنم.

در کلاه پهلوی نسبت به شخصیت صمصام یک نوع طنز دیده می‌شود. گاهی این شخصیت دچار یک بلاهت می‌شود و گاهی نسبت به مه لقا شخصیتی کودکانه دارد. صمصام نسبت به کریم هم رفتاری خشن دارد. این تفاوت‌ها را چطور ایجاد کردید؟

این شخصیت در متن اصلی اینقدر شیرین نبود اما با مشورت و توافق کارگردان این وجه ایجاد شد. صمصام همیشه می‌خواهد نفر اول و مورد تایید دیگران باشد. او برای اینکه مطرح باشد، خودش را به ساده لوحی هم می‌زند.

به نظر شما صمصام تحت تاثیر عقاید فرویدی است؟

می‌شود این موارد را در شخصیت او پیدا کرد اما اشاره مستقیم خراب می‌کند. منحنی‌ای که او طی کرده برای من خیلی جذاب است. این شخصیت برای همه دوست داشتنی بود اما متاسفانه به مسیری افتاد که فکرش را نمی‌کرد استقبال از تجدد و نوطلبی برایش فاجعه بار باشد. من این وجه شخصیت که دوست داشت جور دیگری باشد و آبادانی اتفاق بیفتد را دوست داشتم اما او نمی‌دانست در پس ماجرا چه بر سر خانواده و همسرش و حس و حالش در آن آبادی می‌آید و چگونه اعتبارش را به عنوان یک خان از دست داده بود.

شما تنها بازیگری هستید که در تلویزیون تجربه قرار گرفتن در نقشی را داشته که در آن به همسر آن شخصیت تعدی می‌شود. البته در سینما چنین موقعیت‌هایی بوده اما در تلویزیون چنین نبوده است.

سکانس فینال که در آن صمصام خودش و همسرش را می‌کشد، در فیلمنامه نبود و من طی صحبت با کارگردان از او خواستم تا چنین سکانسی را در فیلمنامه قرار دهد. به نظرم بهتر بود صمصام انتقام این حرکت جوانشیر را بگیرد و او را بکشد اما چون ممکن است تبدیل شدن خان به یک شخصیت مثبت حواشی را به دنبال داشته باشد، این وظیفه به شخصیت امیر توکلی سپرده شد.

داریوش فرهنگ,داریوش فرهنگ و همسرش,داریوش فرهنگ و سوسن تسلیمی,[categoriy]


من بازیگری را انجام وظیفه و شغل نمی‌دانم. به نظرم بازیگری نتیجه عکس العمل انسان به محیط اطرافش است. اگر چنین چیزی در نقش نباشد، آن را به کارگردان تحمیل می‌کنم. من مدافع عدالت هستم و علیه بی‌عدالتی در هر شکل آن موضع می‌گیرم. به نظرم نقش باید تمثیلی از تمام افرادی می‌بود که در اوج موفقیت زمین می‌خورند. من اگر دست خودم بود این نقش را با خودکشی پایان نمی‌دادم اما در این صورت داستان دیگر جذاب نبود.

البته مرگ صمصام نوعی رستگاری را هم در خود دارد.

دقیقا! صمصام در صحنه خود کشی خطاب به همسرش می‌گوید که من آنقدر نامرد نیستم که تو رو تنها بذارم. او مانند شخصیت جواشیر پلشت نبود و همسرش را دوست دارد. پیوند اصلی آنها بعد از مرگ است و شاید در آن جهان زندگی واقعی آنها آغاز شود.

من مابه‌ازای سیر تکاملی یک شخصیت را تا در جامعه نبینم بازی نمی‌کنم. حتی من اگر جمله و دیالوگی را باور نکنم نمی‌گویم و در کلاه پهلوی هم چنین چیزی بوده است. در سریال کلاه پهلوی سکانسی بود که بازیگری شب تا صبح قربان صدقه همسرش می‌رفت و حتی کفش پیش پای او جفت می‌کرد. حتی اگر چنین چیزی هم در تاریخ بوده باز من به عنوان بازیگر این کار را انجام نمی‌دهم چون این خلاف اعتقاد و نظر من است.

من خیلی با آدم‌هایی که ورشکسته شدند یا مصرانه روی یک عقیده ایستاده‌اند برخورد داشته‌ام. مثلا فردی که سالیان دراز زندانی سیاسی کشیده اما وقتی بیرون آمده پشیمان شده است. من با آدم‌هایی که شکست می‌خورند همدردی می‌کنم. فوتبال را به خاطر برنده و بازنده شدن نمی‌بینم بلکه خیلی دوست دارم ببینم وقتی یک تیم ضعیف در مقابل بارسلونا قرار می‌گیرد، چه کاری انجام می‌دهد. من دوست داشتم در شخصیت صمصام اوج جاه‌طلبی را نمایش دهم که به یک فاجعه می‌انجامد.

در سریال کلاه پهلوی حاجی خان، داوود خان، ماشاءالله خان و... هستند. تفاوت این خان‌ها را چطور می‌بینید؟

به نظرم این بخش خیلی خوب درنیامده است. اگر سریال روی شخصیت‌های اصلی تمرکز بیشتری پیدا می‌کرد بهتر بود. ماشاءالله خان و داوود خان چه می‌گویند که نمی‌تواند در صمصام متبلور شود؟

ماشاءالله و داوود سطح پایین‌تری از صمصام هستند.

بله. در این سریال حاجی خان- با بازی رضا کیانیان- هم یک خان است که سرآمد خان‌های دیگر است و پس از بازنشستگی، صمصام همه‌کاره می‌شود. وضعیت او فرق می‌کند اما در سایر خان‌ها از نظر من نکته خاصی وجود ندارد. گاهی صحبت می‌شود که این سریال تنه می‌زند به یک رمان اما در بزرگ‌ترین رمان‌های جهان وقتی قرار است به سناریو تبدیل شود، قرار نیست تمام آدم‌ها و حاشیه‌ها و جزییات بیاید چون در آن صورت داستان از اصل دور می‌افتد.

به نظرم سریال کلاه پهلوی امتیازهای فراوانی داشت اما اشکال در همین حاشیه رفتن‌ها بود که گاهی داستان اصلی کمرنگ‌تر از حاشیه‌ها می‌شد و این حاشیه‌ها تماشاگر را پس می‌زند. حتی بزرگ‌ترین رمان‌های دنیا وقتی قرار است به سریال یا فیلم تبدیل شوند تغییرات فراوانی می‌کنند. به نظرم اشکال سریال این بود که از ابتدا همه آنچه بعدها قرار بود گفته شود را می‌گوییم. چهار قسمت اول از نظر من اضافه است و داستان می‌توانست از زمان ورود فرماندار به ایران آغاز شود. نباید در یک سریال همه‌چیز را از ابتدا برملا کرد. وقتی سریال کلاه پهلوی متنی 30 قسمتی بود یکی از جذاب‌ترین متن‌هایی بود که درباره تاریخ معاصر دیدم که به شکل دراماتیزه به یک سریال تبدیل شده بود اما این افزایش قسمت‌ها به آن لطمه زد.

به نظر شما مشکل طولانی شدن سریال‌ها در چیست؟

به نظرم مشکل اصلی در نبود یک سیستم است. سریال‌های چند قسمتی جهان زمانی که به مرحله ساخت می‌رسند، زمان پخش مشخصی دارند اما در ایران طولانی شدن یک سریال انرژی سازندگان را می‌گیرد و عوامل را درگیر حاشیه‌ها می‌کند. این وضعیت درباره سریال‌های منا سبتی هم وجود دارد و در مدت زمان اندکی که به یک مناسبت خاص مانده، ساخت یک سریال آغاز می‌شود. من هم سال گذشته درگیر این وضعیت شدم. قرار نبود سریال برای عید ساخته شود. من فقط یازده روز فرصت تمرکز بر متن را داشتم و بعد هم با عجله گفتند سریال «همه خانواده من» باید برای عید آماده شود. آن طرف ماجرا هم سریال‌هایی مانند مختار و در چشم باد است که در مدتی طولانی ساخته شدند. به نظر شخص من سریال در چشم باد ضعیف‌تر از سریال کلاه پهلوی است.

الان هم که صحبت ساخت سریال جدید داوود میرباقری با نام سلمان فارسی مطرح می‌شود، صحبت از یک سریال 10 ساله است.

تردید نکنید که این کار درست نیست.

سریال‌های تاریخی به‌شدت متکی به نیروی یک کارگردان است اما در خارج از ایران گاهی چند کارگردان یک اثر را می‌سازند.

علت این مساله این است که در سیستم سریال‌سازی خارجی، برنامه‌ریزی وجود دارد. برنامه‌ریزی این نیست که بگویند فلان صحنه را در فلان روز می‌گیرند. من همین جا اعلام می‌کنم در یک برنامه سیستماتیک یک سریال الف ویژه 40 قسمتی را حداکثر ظرف سه سال آماده پخش می‌کنم. متن این سریال را آماده کرده‌ام و منتظر پاسخ تلویزیون هستم تا اگر نشد در شبکه نمایش خانگی دنبال کنم.

داریوش فرهنگ,داریوش فرهنگ و همسرش,داریوش فرهنگ و سوسن تسلیمی,[categoriy]


بخشی هم نظام استودیویی است اما در ایران کارگردان‌ها همچنان تمایل دارند تا مثلا یک خانه قدیمی را عینا بسازند و سپس در آن فیلمبرداری کنند.

در این زمینه کارگردان‌ها به همدیگر نگاه می‌کنند و مثلا می‌گویند فلانی یک شهر ساخته ما هم باید بسازیم. آن کار 8 سال فیلمبرداری شده ما هم باید در این مدت زمان کار خود را طول بدهیم. سریال سلطان و شبان فقط سه لوکیشن داشت: کاخ، روستا و گذرگاه. این سریال هیچ چیز دیگر نداشت. به نظرم این وضعیت سوءتفاهم ناشی از برداشت کلمه فاخر است. واقعا فاخر یعنی چه؟ فخر به چی است؟ وقتی عبارت فاخر می‌آید با عناصر جذابی همراه باشد.

به نظر من بیان هنرمندانه یک اثر نه به تولید پرحجم است و نه به خرج اضافی است. البته با بی‌پولی هم نمی‌شود کاری کرد. بی‌ثباتی هم مساله دیگری در این آثار است. کارگردان کلاه پهلوی 5 سال قبل از ساخت سریال درگیر آن بوده است. من هم چهار سال بودم و این میزان زمان انرژی سازندگان را می‌گیرد. متاسفانه برخی فیلمسازان زبان تلویزیون را نمی‌دانند. سریالی مانند 24 با تمرکز روی چگونگی یک اثر موفق به جلب مخاطبان شده است و حتی تعداد زیادی لوکیشن هم ندارد. به نظرم کار تاریخی و شهری تفاوتی با هم ندارد و باید سیستماتیک کار کرد و اگر چنین سیستمی حاکم نباشد، سریالی مانند در چشم باد با وجود اینکه کارگردانی حرفه‌یی آن را ساخته در بخش‌هایی بسیار ابتدایی است. همین طور مختارنامه. برخلاف سریالی مانند معصومیت از دست رفته که با وجود تولید در چهار ماه اثر بسیار موفقی بود. به نظرم الف ویژه تبدیل به موضوع بغرنجی شده است. آیا اسب و شمشیر و سپر و جنگ یعنی الف ویژه؟ بهرام بیضایی با شش، هفت کوچه که پشت سر هم ردیف می‌کند، فضای تهران قدیم را ایجاد می‌کند. سینما و فیلمسازی این است و حجم بالای دکور کمکی به کیفیت یک اثر نمی‌کند.

گردآوری بیوگرافی آکاایران گردآوری بیوگرافی آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات