مسعود کیمیایی از بیژن الهی می‌گوید - بیوگرافی کارگردان ها
روزنامه اعتماد: معمای
بیژن الهی,بیژن الهی pdf,بیژن الهی ویکی

بیوگرافی کارگردان های بزرگ



اول آذرماه است. وقتی از خانه بیژن الهی,بیژن الهی pdf,بیژن الهی ویکی

مسعود کیمیایی روزنامه شرق



من غزاله علیزاده که بعدها همسر بیژن شد را نمی‌شناختم ولی هم شاهد عقدش بودم هم طلاقش. طلاق خیلی تلخی هم بود. اما ماجرای ازدواجش با ژاله کاظمی کاملا از طریق من صورت گرفت. ماجرا این طور بود که یک روز بیژن به من تلفن کرد و گفت من عاشق شدم، عاشق کسی شدم که تو می‌شناسیش و دست توست. گفتم کیه؟ که گفت و من هم تلفن کردم به ژاله و ماجرا را برایش تعریف کردم. زمانی که می‌خواست با ژاله ازدواج کند من و «شمیم بهار» شاهدش بودیم. یعنی ما دو نفر بودیم. بعدها گاه‌گداری موضوعات‌شان را حل می‌کردم. در ازدواج دومش با ژاله اصلا من فکر نمی‌کردم که آنقدر ژاله را دوست داشته باشد. شبی که ژاله فوت شد دو شب بعدش بیژن فهمید تلفن زد به من، واقعا صدایش به سقف می‌چسبید آنقدر بلند گریه می‌کرد. آنجا من فهمیدم خیلی ژاله را دوست داشت اما نمی‌گفت؛ یعنی آنقدر نمی‌گفت. دیگر روزها بود، پاییزها بود، ریسیتال پیانو فلان جا ریسیتال گیتار فلان جا. زندگی این سمت من هم بخش باریکش با بیژن می‌گذشت، بخش دیگرش با احمدرضا احمدی. احمدرضا بیشتر مال من بود، خانه‌هامان با هم فاصله‌یی نداشت. پول‌ جیب‌مان را با هم تقسیم می‌کردیم، لاله‌زار را بیشتر قدم زدیم. بیشتر قهر کردیم، بیشتر آشتی کردیم. خواهرهایمان با ما مرد بودند. اما بیژن حالی دیگر داشت. میان ما یک مه‌یی بود، یک رنگی بود که بی‌نام بود، سر به توی هم داشتیم، مگر می‌شود این مه و رنگ را گفت؟ مال زمان خودش بود، من بیمار رفاقت بودم، رفقای من با هیچ چیزی اندازه‌گیری نمی‌شدند، اما آن «بودی» که در بیژن بود «راز» بود، رازی که دالون سیاه یا سفیدی باشد نبود. خیلی از دوستان موسمی‌اش خیال می‌کردند و هنوز هم خیال می‌کنند پا به این پیچ در پیچ راز و گمشدگی جاده‌یی شریف که مال او بود گذاشته‌اند و همین خیلی از آنها را در این جاده به گمشدگی رساند و خیلی‌ها داستان‌های خودشان را ساختند. ما زیر چتری زندگی می‌کردیم که مال ما نبود، بر سر ما بود. اول فکر می‌کردی از «هشت و نیم» و پازولینی آن ورتر نمی‌آید. اما کار به رائول والش رسید، «آقای آرکادین» اورسن ولز تا ارنست لوبیچ و مهم‌تر از آنها وینست شرمن که هنوز هم بزرگ‌تر از سینماست. اما نزدیک شدن به او کار می‌برد. «کاوافی» انتخاب جوانی‌اش بود ،چزاره پاوزه را دنبال می‌کرد، من رمان «پوست» را دوست داشتم که به نام «ترس جان» بهمن محصص فارسی‌اش کرده بود. می‌خواستم از «کورتزیو مالاپاره» بیشتر بدانم و او فارسی‌اش کند. من باید فیلم می‌ساختم. سرمایه‌ می‌خواست. بیژن خیلی دلش می‌خواست کمک کند. با چهل هزار تومان می‌شد شانزده گرفت و سی و پنج‌اش کرد. «جان کاساوتیس» با فیلم‌ سایه‌ها در امریکا نهضت ارزان‌سازی راه انداخته بود. من باید فیلم می‌ساختم. فیلم ساختن سخت بود. با «بیگانه بیا» نشد. فکر می‌کنم شاید از بیژن شنیدم، «این سینما را ادامه بدی تمومی. اول از همه گشنه می‌مونی» خندیدیم.

دلم می‌خواهد بزنم به شوخی، اما مگر دست خودم است؟ لحظه‌های خوشی را به یاد بیاورم تا در حسم او را جسد نبینم؟

واژه‌ها فرسوده شدن معانی تازه در واژه‌های فرسوده تخریب می‌شوند. واژه‌ تخریب شده عشق، رفاقت، دیگر کارایی معنایی ندارد. حیف از رفاقت که نیاز به واژه پیدا می‌کند. واژه رفاقت خیلی دور دورتر، بی‌جان، بی‌رمق‌تر از فعل رفاقت است. واژه‌های ساییده نه مرگ را می‌شناسند نه زندگی را - حتی این واژه‌های ساییده، به خدا کفاف گفت‌وگوی قاتل‌ها را نمی‌دهد- باید برای ادبیات امروز، با این معناهای تازه از زندگی واژه‌های تازه کشت کرد. ادبیات امروز که زبان ترجمه‌هایش از شولوخف و تولستوی، تا ماریو بارگاس یوسا... یکی است. ادبیات امروز از چوبک تا احمد محمود و بهرام صادقی و همه دست در انبان واژه‌های مشترک دارند. دیگر چه جوری می‌شود برای رفیق شعرت، تنهایی‌هات ، جوونیت که حالا ته ماشین آژانس- نشسته، سکته کرده. شمال. زیر یک درخت، پر از مه و بوی برنج روی یک تپه... دفن شده چی را باید به یاد بیاورم؟ اصلا اون که ته ماشین، رو صندلی عقب سکته کرده، رو اون تپه دفن شده- بیژن الهی,بیژن الهی pdf,بیژن الهی ویکی

مسعود کیمیایی فروغ فرخزاد



می‌بینی این سال‌ها درهم هستند در ذهنم. مدام می‌روم عقب می‌آیم جلو. چه بگویم خیلی از جاها را نمی‌شود گفت خیلی چیزها، نمی‌شود حرف زد. من از یک چیزی هم می‌ترسم. از چیزی وحشت دارم و آن این است که خدا نکند که من با این حرف‌ها و این مصاحبه چیزی از او کم کرده باشم. آخه من برای رفیقم، عزیزم... چه کاری می‌توانستم بکنم... (گریه)

در آن روز عصر هر چه کردم نماند. می‌گفت: مسعود از غروب می‌ترسم. انگار در شنزار روی سنگ‌های داغ بدوی. همه کار کردم به خانه‌ام بیاید. برایش ماشین گرفتم اما آمد و زود رفت. پس فردا عصر به یادش بودم. پیش خودم فکر می‌کردم نکنه بترسد. رسیدم به مدرسه که به او تلفن بزنم دیدم یکی از دستیارام می‌خواهد چیزی بگوید اما می‌ترسد. - نه از من- از اینکه دروغ باشد- از اینکه ناخوشی قلب من بالا بزند. اما گفت.

تنها شدم. شب‌ها می‌افتادم به تلفن زدن. احمدرضا گفت تنها کسی که بدی نکرد. آیدین عزیزم. آیدین دلداریم داد. آیدین هم پروازهای تابنده‌یی به این نسل دارد.

یکی از دوستان جوانش را پیدا کردم. با او حرف می‌زدم. از او خواستم یکی، دو تا از عکس‌هایی که از بیژن انداختم به من بدهد. گفت چشم. اما... نشد. یکی از آن عکس‌ها را دارم.

عزیزم- بیژن- می‌خواهم تنها باشم. روزگاری که چهره شیطان تقلب به خوشگلی می‌کند از راز و آن روزها و این گذشته گفتم و بیژن الهی. هنوز چیزی نگفتم گفتن اینها بلدی می‌خواهد. رازها باید خودشان احترام می‌داشتند و راز باقی می‌ماندند، رازی که فاش شود لیاقت راز بودن ندارد.

همچنین بخوانید : مسعود کیمیایی، بیوگرافی مسعود کیمیایی
گردآوری بیوگرافی آکاایران گردآوری بیوگرافی آکاایران
گردآوری توسط بخش بیوگرافی کارگردان های بزرگ، بیوگرافی کارگردانان ایرانی، زندگینامه ی کارگردانان ایرانی، بیوگرافی کارگردانان خارجی،زندگینا سایت آکاایران
  • فال
  • بازار
  • تست هوش آنلاین
تبلیغات